پنج سال زیر سایه استبداد؛ روایت رنج مردم افغانستان

blank

امروز، ۱۵ آگست ۲۰۲۶، پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت و سقوط کابل می‌گذرد؛ پنج سالی که برای میلیون‌ها انسان در افغانستان نه فقط گذشت زمان، بلکه تجربه‌ای از ترس، محرومیت، فقر و تحقیر بوده است.

پنج سال؛ پنج سال از زندگی یک نسل
شاید هیچ تصویری به اندازه‌ی سرنوشت دخترانی که پنج سال پیش نوجوان بودند، عمق این فاجعه را نشان ندهد.
دختری را تصور کنیم که در آگست ۲۰۲۱ چهارده ساله بود و در صنف هفتم درس می‌خواند. او احتمالاً رؤیای پزشک شدن، آموزگار شدن، مهندس شدن یا هر شغل دیگری را در سر داشت. امروز، در نوزده‌سالگی، به جای آن‌که در دانشگاه باشد، مهارتی بیاموزد یا برای ورود به زنده‌گی مستقل آماده شود، ممکن است سال‌ها از آموزش رسمی دور مانده باشد.

پنج سال در زندگی یک انسان ۱۴ تا ۱۹ ساله، بخش بزرگی از دوران شکل‌گیری شخصیت، دانش، مهارت و آینده است. این سال‌ها قابل بازگرداندن نیستند.

طبق گزارش‌های یونسکو و یونیسف، حدود ۲.۴ میلیون دختر افغان از آموزش متوسطه محروم شده‌اند و افغانستان همچنان تنها کشوری است که در آن آموزش متوسطه و عالی برای دختران و زنان ممنوع است.

بنابراین مسئله فقط «بسته بودن مکاتب» نیست؛ مسئله، از دست رفتن یک نسل است. نسلی که می‌توانست پزشک، استاد، خبرنگار، مهندس، حقوق‌دان، اقتصاددان، کارآفرین و نیروی سازنده‌ی افغانستان باشد، اکنون با آینده‌ای نامعلوم روبه‌رو است.

زن؛ نخستین هدف نظام سرکوب
در پنج سال گذشته، بدن، لباس، رفت‌وآمد، آموزش، کار، صدای اجتماعی و حضور عمومی زنان به عرصه‌ای برای اعمال قدرت تبدیل شده است.

محرومیت زنان از آموزش و کار را نمی‌توان تنها مجموعه‌ای از محدودیت‌های پراکنده دانست. این محدودیت‌ها یک نظام منظم از حذف اجتماعی را شکل داده‌اند؛ نظامی که هدف آن بیرون راندن زنان از عرصه عمومی و وابسته کردن آنان به ساختار مردسالار قدرت است.

امروز محدودیت‌های زنان از آموزش و اشتغال فراتر رفته و بخش‌های مختلف زنده‌گی عمومی آنان را دربر گرفته است.

سازمان‌های حقوق بشری و نهادهای بین‌المللی، وضعیت افغانستان را یکی از شدیدترین بحران‌های حقوق زنان در جهان توصیف می‌کنند، نماد واقعی «آپارتاید جنسیتی» است.

روی دیگر تباهی مردم افغانستان فقر است؛ زندگی‌ای که هر روز سخت‌تر می‌شود.
رنج افغانستان فقط سیاسی و حقوق بشری نیست. فقر نیز به بخش جدایی‌ناپذیر زنده‌گی روزمره تبدیل شده است.
برای خانواده‌ای که توان خرید غذای کافی ندارد، آزادی سیاسی ممکن است یک مفهوم دور به نظر برسد؛ اما فقر، گرسنه‌گی، بیکاری و ناتوانی در پرداخت هزینه‌های زندگی، واقعیتی است که هر روز با آن روبه‌رو می‌شود.

اقتصاد مردم افغانستان در این پنج سال با بحران‌های عمیق، بیکاری، کاهش فرصت‌های شغلی و وابسته‌گی گسترده به کمک‌های بشردوستانه روبه‌رو بوده است. در عین حال، محروم کردن زنان از آموزش و بازار کار فقط یک مسئله حقوق بشری نیست؛ مستقیماً به اقتصاد کشور نیز آسیب می‌زند.

یونیسف برآورد کرده است که محدودیت‌های آموزش و اشتغال زنان، سالانه دست‌کم حدود ۸۴ میلیون دلار از تولید اقتصادی افغانستان کم می‌کند.
در چنین شرایطی، مردم فقیرتر می‌شوند، اما ساختار قدرت همچنان پابرجاست. چون طالبان و نیروهای وابسته به آن با غارت و چپاول منابع معدنی، استخراج معادن و گرفتن مالیات کمرشکن از تاجران و کسبه‌کاران زراندوزی می‌کنند، و توسط آن ماشین کشتار و سرکوب خود را فعال نگهداشته اند. _به علاوه آن‌که ماهانه میلیون‌ها دالر پول نقد حکومت آمریکا به این گروه پرداخت می‌شود.

این فقر و فشار سیاسی باعث شده تا برخی مردم که امکان آن رو دارد از کشور فرار کند و راه مهاجرت در پیش گیرند، که این نیز مسیری برای نابودی و رنج مردم گردیده است. انسان‌های که درون مرزها، بیابان و جنگلات از گرما یا سرمای شدید می‌میرند ویا زیر باتوم و گلوله مرزبانان، قاچاق‌چیان انسان و گروه‌های مسلح دزدان جان می‌دهند، تحقیر می‌شوند ویا مجبور به باج‌دهی می‌شوند.

چنانچه چند روز قبل ۱۹ مسافر در مرز بین ایران و افغانستان به دلیل گرمای شدید و تشنه‌گی به طور دسته‌جمعی و به طور فجیعانه جان‌دادند، که نمادی روشن از رنج یک افغانستانی است.

یکی از عمیق‌ترین آثار پنج سال گذشته شاید چیزی باشد که کمتر در آمارها دیده می‌شود: بحران روانی و فرسایش امید.
جامعه‌ای که در آن جوان نمی‌داند فردا چه خواهد شد، دختر نمی‌داند چه زمانی دوباره می‌تواند درس بخواند، فارغ‌التحصیل نمی‌تواند کار پیدا کند و خانواده نمی‌داند فرزندش در کشور بماند یا مهاجرت کند، به تدریج با بحران روانی روبه‌رو می‌شود.

ترس، اضطراب، ناامیدی، انزوا و احساس بی‌سرنوشتی، به بخشی از تجربه‌ی روزمره تبدیل می‌شود. سازمان ملل نیز از افزایش انزوا، اضطراب و فشار روانی، به‌ویژه در میان زنان و دختران، گزارش داده است.
این نوع خشونت را نمی‌توان با شمارش کشته‌شدگان اندازه گرفت.
گاهی انسان زنده است، اما آینده‌اش از او گرفته شده است.
گاهی کسی در خانه نشسته، اما احساس می‌کند زندگی از حرکت ایستاده است.
و گاهی یک جامعه بدون آن‌که هر روز شاهد جنگ باشد، در درون خود فرسوده می‌شود.
ترس به عنوان شیوه‌ی زندگی شاید یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های افغانستان امروز، عادی شدن ترس باشد.
ترس از حرف زدن.
ترس از اعتراض کردن.
ترس از انتقاد.
ترس از نیروهای امنیتی.
ترس از بازداشت.
ترس از طالبان در خیابان.
و برای زنان، ترس از مجموعه‌ای گسترده‌تر از محدودیت‌هایی که تقریباً تمام عرصه‌های زندگی را دربر گرفته است.
وقتی شهروند پیش از بیان یک جمله به این فکر می‌کند که «آیا گفتن این حرف برایم مشکل ایجاد خواهد کرد؟»، آزادی بیان دیگر فقط یک ماده در قانون نیست؛ بلکه به تجربه‌ای روزمره تبدیل می‌شود.
در چنین جامعه‌ای، استبداد تنها با زندان و شکنجه عمل نمی‌کند؛ با ایجاد ترس در ذهن انسان‌ها نیز عمل می‌کند.
انسانی که دائماً خود را سانسور می‌کند، پیش از آن‌که حکومت او را خاموش کند، خودش سکوت را یاد گرفته است.

تحقیر؛ خشونتی فراتر از ضرب و شتم
یکی از دردناک‌ترین جنبه‌های زندگی تحت یک نظام استبدادی، تحقیر انسان است.
تحقیر زمانی اتفاق می‌افتد که شهروند احساس کند ارزش و کرامت او برای صاحبان قدرت اهمیتی ندارد.
این تحقیر ممکن است در یک ایست بازرسی اتفاق بیفتد؛ در برخورد یک مأمور با یک شهروند؛ در بازرسی تلفن یک جوان؛ در برخورد با یک زن در خیابان؛ در پاسخ تحقیرآمیز به یک درخواست ساده؛ یا در این احساس عمومی که شهروند هیچ قدرتی برای اعتراض به رفتار حاکمان ندارد.
در چنین شرایطی، قدرت فقط حکومت نمی‌کند؛ قدرت خود را در جزئی‌ترین روابط روزمره نیز به رخ می‌کشد.
به همین دلیل می‌توان گفت مسئله افغانستان فقط نبود آزادی نیست؛ مسئله، فرسایش کرامت انسانی است.

این پنج سال، پنج سال زنده‌گی میلیون‌ها انسان است. پنج سال از زنده‌گی دخترانی که از آموزش محروم شدند. پنج سال از زندگی زنانی که از کار و جامعه کنار گذاشته شدند. پنج سال از زندگی جوانانی که آینده‌ای برای خود نمی‌بینند. پنج سال از زنده‌گی خانواده‌هایی که فقیرتر شدند.
پنج سال از زنده‌گی کسانی که مجبور به مهاجرت شدند. پنج سال از زنده‌گی انسان‌هایی که در راه فرار از افغانستان جان باختند. و پنج سال از زنده‌گی جامعه‌ای که به تدریج یاد گرفت چگونه با ترس، سکوت و ناامیدی زنده‌گی کند.
اما شاید مهم‌ترین پرسش در پنجمین سال حاکمیت طالبان این نباشد که «چه چیزی بر افغانستان گذشت؟» پرسش مهم‌تر این است که افغانستان قرار است چه زمانی از این چرخه بیرون بیاید؟
هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند برای همیشه بر محور ترس، خفقان، تحقیر و حذف نیمی از جمعیت خود دوام بیاورد.
جامعه ممکن است برای مدتی سکوت کند؛ اما سکوت الزاماً رضایت نیست.
جامعه ممکن است برای مدتی خود را با شرایط وفق دهد؛ اما سازگاری الزاماً پذیرش نیست و انسان ممکن است برای مدتی امید خود را پنهان کند؛ اما پنهان شدن امید به معنای نابودی آن نیست.

در اخیر این‌که؛ پنج سال حاکمیت طالبان نماد واقعی یک جامعه و مردم رنجور، فقیر و زخم‌خورده و متلاشی شده است و حاکمیت ظالم، مستبد و زراندوز.