هیچ سند علنی و قابلاتکایی وجود ندارد که نشان دهد دولت آمریکا تصمیم گرفته است نیروهای زمینی خود را برای اداره مستقیم بندرعباس، هرمزگان یا دیگر مناطق جنوب ایران مستقر کند. مسئله چیز دیگری است: فروپاشاندن توان کارکردی یک منطقه بدون پذیرش هزینههای اشغال آن.
هدف امپراتوری لزوماً نصب پرچم بر فراز ساختمان فرمانداری نیست. هدف میتواند ازکارانداختن بندر، پایگاه دریایی، تعمیرگاه، پل، راهآهن، شبکه برق، آبشیرینکن، مخابرات، انبار، جاده و جریان کالا باشد. شهر ممکن است همچنان روی نقشه باقی بماند، اما دیگر نتواند بهعنوان یک مرکز اقتصادی، اجتماعی، لجستیکی و نظامی عمل کند.
این همان شکلی از ویرانی است که ماشین جنگی مدرن ترجیح میدهد: اشغال نکردن زمین، اما قطعکردن شریانهای زندگی؛ اعمال قدرت بر جمعیت، اما قراردادن آن در وضعیت کمبود، فرسودگی و وابستگی.
بندرعباس برای دولت آمریکا صرفاً یک شهر نیست. این شهر گرهی است که جنگ، تجارت، انرژی، ترابری، نیروی دریایی و بازتولید توان نظامی حکومت ایران در آن به هم متصل میشوند. آنچه هدف قرار گرفته، فقط چند سکو، رادار یا شناور نیست؛ خودِ ظرفیت این گره برای ادامهدادن به کار است.
در جنگ شبکهای، برای نابودکردن یک شهر لازم نیست آن را خانهبهخانه اشغال کرد. کافی است شبکهای را که شهر بهواسطه آن زنده است، قطعهقطعه از کار انداخت.
بندر را فلج کن. تعمیرگاه را بسوزان. راه ارتباطی را قطع کن. برق و آب را مختل کن. کشتیها را پشت محاصره نگه دار. قطعه، سوخت و کالا را متوقف کن.
پس از آن، شهر هنوز وجود دارد، اما دیگر قادر نیست همان نقشی را ایفا کند که پیش از حمله بر عهده داشت. ساختمانها باقی میمانند، اما مناسبات مادی زندگی از هم میپاشند. خیابانها باقی میمانند، اما کالا، کار، آب، درمان و رفتوآمد در آنها جریان ندارد.
فرماندهی مرکزی آمریکا، سنتکام، اعلام کرده است که در موجهای پیاپی حملات ژوئیه ۲۰۲۶، مراکز فرماندهی، پدافند هوایی، سامانههای موشکی و پهپادی، تأسیسات مراقبت ساحلی و آنچه «قابلیتهای دریایی» خوانده میشود، در بندرعباس هدف قرار گرفتهاند. در ۱۲ ژوئیه نیز سه شناور بدون سرنشین انتحاری آمریکایی به تأسیسات تعمیر زیردریایی و کشتی در پایگاه دریایی بندرعباس حمله کردند.
توجیه رسمی دولت آمریکا این است که این عملیات برای کاهش توان دولت ایران در تهدید کشتیرانی در تنگه هرمز انجام میشود. اما زبان رسمی ماشین جنگی همواره زبان وارونهسازی است. محاصره «حفاظت» نامیده میشود، بمباران «کاهش قابلیت»، نابودی زیرساخت «دفاع از کشتیرانی» و تحمیل کمبود به میلیونها انسان «حفظ ثبات».
همزمان با حملات هوایی، دولت آمریکا بنادر ایران را محاصره کرده، کشتیهای عازم ایران را منحرف ساخته و در مواردی شناورهای تجاری را متوقف یا از حرکت انداخته است. در تازهترین دور حملات نیز سنتکام از هدفگیری زیرساخت لجستیکی نظامی، انبارهای زیرزمینی، مراقبت ساحلی و قابلیتهای دریایی سخن گفته است.
این اجزا را نمیتوان جدا از یکدیگر فهمید. بمباران هوایی، عملیات دریایی، محاصره بنادر، انهدام تعمیرگاهها و فشار بر راههای مواصلاتی، اجزای یک منطق واحدند: قطعکردن جنوب ایران از گردش کالا، سوخت، قطعه، تعمیرات و تحرک دریایی.
امپراتوری نمیخواهد الزاماً بندرعباس را اداره کند. میخواهد توان بندرعباس برای ادارهکردن خود و پشتیبانی از هر نیروی اجتماعی یا نظامی را از آن بگیرد.
چرا بندرعباس؟
بندرعباس یک هدف منفرد نیست؛ یک سامانه درهمتنیده است.
پایگاههای دریایی، تأسیسات تعمیر و نگهداری، بندر تجاری شهید رجایی، جادهها و راهآهن متصل به داخل کشور، جزیره قشم، شبکه انرژی، تأسیسات آب و ورودی تنگه هرمز، همگی بخشی از یک آرایش مادی واحدند.
بندر شهید رجایی، در غرب بندرعباس، بزرگترین بندر و مهمترین مرکز کانتینری ایران است. این بندر از طریق جاده و راهآهن به شبکه توزیع داخلی متصل میشود و نقطه ورود حجم بزرگی از کالا، ماشینآلات و قطعات به کشور است.
اختلال در این بندر فقط به نیروی دریایی، سپاه یا دستگاه نظامی دولت ایران آسیب نمیزند. اثر آن به کارخانه، بازار، انبار، کامیون، سفره، بیمارستان و خانه منتقل میشود. صنایع با کمبود قطعه روبهرو میشوند، قیمت مواد غذایی افزایش مییابد، حملونقل مختل میشود، کارگران بندری بیکار میشوند و دسترسی مردم به کالاهای ضروری کاهش پیدا میکند.
دولتها این درهمتنیدگی را خود ساختهاند. دولت ایران زیرساخت نظامی و غیرنظامی را در یک معماری متمرکز ادغام کرده است و دولت آمریکا دقیقاً از همین ادغام برای گسترش دامنه اهداف خود بهره میبرد.
جرثقیلی که امروز کانتینر تجاری تخلیه میکند، ممکن است فردا قطعات یک سامانه راداری را جابهجا کند. جادهای که کارگر، خانواده و کامیون مواد غذایی از آن عبور میکنند، میتواند مسیر انتقال مهمات یا پرتابگر متحرک نیز باشد. شبکه برق و آب نیز دیوار جداکنندهای میان مصرف خانگی، صنعتی و نظامی ندارد.
ماشین جنگی آمریکا این واقعیت را با اصطلاح «دوکاربردی» صورتبندی میکند. اما در زبان قدرت، «دوکاربردی» اغلب اسم رمز تبدیل زیرساخت زندگی به هدف جنگی است.
دوکاربردیبودن یک تأسیسات، مجوز نامحدود برای حمله به آن نیست. یک شیء فقط زمانی میتواند هدف نظامی تلقی شود که معیارهای مشخص هدف نظامی را داشته باشد. حتی در چنین وضعیتی نیز اصول تفکیک، تناسب، احتیاط و محاسبه آسیبهای غیرمستقیم و زنجیرهای پابرجاست.
صرف اینکه نابودی یک بندر، نیروگاه یا پل بتواند اقتصاد دشمن را تضعیف کند یا جامعه را زیر فشار قرار دهد، آن را به هدف مشروع تبدیل نمیکند. گرسنهکردن جامعه، قطعکردن آب و برق یا نابودکردن ظرفیت بازتولید زندگی را نمیتوان با چند واژه فنی تطهیر کرد.
حقوق جنگ، حتی در بهترین حالت، چارچوبی است که دولتها برای مدیریت خشونت خود ساختهاند؛ اما حتی همین چارچوب محدود نیز اجازه نمیدهد هرآنچه به شکلی دور یا نزدیک با دولت دشمن مرتبط است، به هدف بمباران تبدیل شود.
دفاع موزاییکی؛ توزیع قدرت دولت، نه قدرت مردم
پس از جنگ عراق، سپاه ساختار فرماندهی خود را در قالب آنچه «دفاع موزاییکی» نامیده میشود، بازآرایی کرد. در این ساختار، بخشی از فرماندهی به واحدهای استانی واگذار میشود تا در صورت قطع ارتباط با مرکز، هر منطقه بتواند با استقلال عملیاتی بیشتری به فعالیت ادامه دهد.
منابع تحلیلی این آرایش را متشکل از ۳۱ فرماندهی منطقهای توصیف میکنند که هدف آن افزایش انسجام محلی و دشوارکردن قطع کامل فرماندهی و کنترل است.
اما نباید استقلال تاکتیکی فرماندهان نظامی را با خودگردانی اجتماعی اشتباه گرفت.
فرماندهی استانی سپاه، شورا یا کمون آزاد مردم نیست. توزیع جغرافیایی قدرت نظامی، تمرکززدایی رهاییبخش نیست. اختیار تاکتیکی یک فرمانده محلی، آزادی ساکنان آن منطقه از دولت را به همراه نمیآورد. این ساختار صرفاً قدرت قهری دولت را در سطح جغرافیایی پخش میکند تا در برابر حمله مقاومتر شود.
دفاع موزاییکی، جامعه را مسلح نمیکند؛ دولت را درون جامعه پراکنده میکند.
میان خودسازمانیابی مردم و پراکندگی سازمانیافته دستگاه سرکوب تفاوتی بنیادی وجود دارد. اولی بر مشارکت آزاد، تصمیمگیری افقی و مالکیت اجتماعی منابع استوار است؛ دومی بر فرمان، سلسلهمراتب، انضباط و اطاعت.
دفاع موزاییکی ممکن است مانع فروپاشی سریع کل دستگاه نظامی در اثر انهدام مرکز شود، اما واحدهای پراکنده همچنان به مهمات، قطعات، سوخت، تعمیرات، اطلاعات و شبکه حملونقل نیاز دارند. هیچ موزاییکی بدون شبکهای که اجزای آن را تغذیه کند، دوام نمیآورد.
ماشین جنگی آمریکا دقیقاً همین وابستگی را هدف میگیرد. بهجای آنکه فقط سر فرماندهی را قطع کند، شبکهای را میفرساید که قطعات موزاییک از طریق آن زنده میمانند.
در این معنا، بندرعباس محل اتصال چندین موزاییک است: اقتصاد، نیروی دریایی، صنایع تعمیراتی، دفاع ساحلی، تجارت و مسیرهای انتقال به داخل کشور.
انهدام یک پرتابگر، یک سلاح را از بین میبرد. انهدام تعمیرگاه، اسکله، پل، جرثقیل یا تجهیزات تخلیه میتواند دهها یگان را در هفتهها و ماههای بعد از تعمیر، تأمین و بازسازی محروم کند. از منظر فرماندهان نظامی، این «اثر چندبرابری» است. از منظر مردمی که در آن منطقه زندگی میکنند، این یعنی فروپاشی محیط مادی زندگی.
از «ناوگان زنبوری» تا ماشین شکار همهحوزهای
رزمایش «چالش هزاره ۲۰۰۲» نشان داد که نیروی دریایی پیشرفته آمریکا در برخی سناریوها میتواند در برابر حملات نامتقارن، موشکهای انبوه و قایقهای کوچک آسیبپذیر باشد. اما روایت رایجی که این رزمایش را بهتنهایی منشأ تحول کامل دکترین نظامی آمریکا معرفی میکند، بیش از حد سادهانگارانه است.
این رزمایش بخشی از فرایند گستردهتر گذار به جنگ شبکهمحور بود. خود نتایج آن نیز بهدلیل محدودیتهای شبیهسازی و قیودی که بعداً بر نیروی مقابل تحمیل شد، محل مناقشه قرار گرفت.
پاسخ دولت آمریکا به تهدید نامتقارن، نزدیکشدن به دشمن نبود؛ دورترشدن از میدان و سریعترکردن چرخه کشتار بود.
حسگرهای دریایی، هوایی، فضایی و سایبری به شبکههای فرماندهی و سلاحهای دورایستا متصل شدند. هدف این بود که فاصله میان دیدن، شناسایی، تصمیمگیری و شلیک تا حد ممکن کاهش یابد.
برنامه فرماندهی و کنترل مشترک همهحوزهای آمریکا، موسوم به JADC2، بر ترکیب دادهها، خودکارسازی، هوش مصنوعی، تحلیل پیشبینانه و رایانش در لبه میدان نبرد متکی است. هدف اعلامشده، کوتاهکردن فاصله زمانی میان کشف یک هدف و حمله به آن است.
اینجا فناوری بیطرف نیست. شبکه حسگرها، ماهوارهها، الگوریتمها و سامانههای خودکار بخشی از یک ماشین سیاسیاند: ماشینی که میخواهد تصمیم به نابودی را سریعتر، دورتر، نامرئیتر و غیرپاسخگوتر کند.
افسر، تحلیلگر، پیمانکار نظامی و الگوریتم در فاصلهای امن مینشینند؛ اما پیامد تصمیم آنها به شکل آتش، قطع برق، کمبود آب و فروپاشی معیشت بر سر مردمی فرود میآید که هیچ نقشی در تصمیمگیری نداشتهاند.
گزارشهای اخیر همچنین از آسیب به پلها و تونلهای مسیر بندرعباس و، به نقل از رسانههای دولتی ایران، حمله به تأسیسات برق و آبشیرینکن هرمزگان خبر دادهاند. گسترش دامنه جنگ از اهداف صرفاً تسلیحاتی به زیرساختهای پشتیبان آشکار است.
فروپاشی کارکردی؛ ویرانی بدون تصرف.
فروپاشی بندرعباس احتمالاً به شکل یک بمباران واحد، نهایی و آخرالزمانی رخ نمیدهد. صورت محتملتر آن، انباشت مداوم اختلال است.
اسکلهای که بخشی از ظرفیت تخلیه خود را از دست میدهد.
تعمیرگاهی که دیگر قادر به بازسازی زیردریایی و شناور نیست.
پلی که کامیون نظامی، کامیون مواد غذایی و آمبولانس هیچکدام نمیتوانند از آن عبور کنند.
قطعی برقی که هم رادار را خاموش میکند و هم دستگاه اکسیژن بیمارستان را.
آبشیرینکنی که از کار میافتد و صدها هزار نفر را در گرمای جنوب با کمبود آب روبهرو میکند.
کشتیهایی که پشت خط محاصره متوقف میشوند.
کارگرانی که دستمزد و شغل خود را از دست میدهند.
کالاهایی که در صدها کیلومتر دورتر کمیاب و گران میشوند.
این نوع ویرانی، کمتر تصویری و در نتیجه از نظر تبلیغاتی قابلمدیریتتر است. ممکن است هیچ عکس واحدی نتواند تمام آن را نشان دهد. اما آثار آن در صف آب، تعطیلی کارخانه، خاموشی بیمارستان، بیکاری، مهاجرت و گرسنگی پخش میشود.
در این الگو، زیرساخت غیرنظامی ممکن است روی کاغذ هدف نهایی اعلام نشود، اما جمعیت غیرنظامی حامل اصلی هزینه است.
عبارتهایی مانند «مهمات دقیق» نیز چیزی را حل نمیکنند. دقت اصابت فقط میگوید سلاح به نقطهای که برای آن تعیین شده، نزدیکتر خورده است. این عبارت هیچ پاسخی به این پرسش نمیدهد که چرا آن نقطه انتخاب شده، آیا انتخاب آن مشروع بوده و قطع آب، برق، حملونقل و غذا چه پیامدهایی برای مردم دارد.
موشک دقیق میتواند دقیقاً به هدفی نامشروع اصابت کند.
در زبان نظامی، این فرایند «کاهش قابلیت» نامیده میشود. این عبارت سرد و فنی، رنج را از زبان حذف میکند. آنچه برای ژنرالها کاهش قابلیت است، برای مردم میتواند بیماری، آوارگی، بیکاری، کمبود، مرگ قابلپیشگیری و نابودی امکان یک زندگی مستقل باشد.
ماشین نظامی باید قربانی را به عدد، نقطه و «اثر جانبی» تبدیل کند تا بتواند کار خود را ادامه دهد. زبان فنی نه توضیح خشونت، بلکه یکی از ابزارهای پنهانکردن آن است.
نه پرچم امپراتوری، نه پوتین دولت پادگانی
محکومکردن حملات آمریکا نباید به دفاع سیاسی از جمهوری اسلامی، سپاه یا هر بخش دیگری از دستگاه دولت ایران تبدیل شود.
ما میان بمبافکن امپراتوری و پادگان داخلی یکی را انتخاب نمیکنیم.
دولت ایران خود زیرساختهای حیاتی جنوب را در معماری نظامیاش ادغام کرده است. اطلاعات مربوط به منابع و خطرات را امنیتی کرده، تشکلیابی مستقل کارگران را سرکوب کرده، تصمیمگیری را از مردم گرفته و جامعه را به شبکههای متمرکز دولتی وابسته نگه داشته است.
این نظامیسازی نه از مردم محافظت میکند و نه قدرت را به آنان میسپارد. برعکس، مردم را به سپر انسانی زیرساختهایی تبدیل میکند که دولت کنترل میکند اما هزینه نابودیشان را جامعه میپردازد.
دولت پادگانی ابتدا بندر، برق، آب و حملونقل را از کنترل اجتماعی خارج میکند؛ سپس هنگام جنگ از مردم میخواهد در سکوت از همان ساختارهایی دفاع کنند که هیچ نقشی در ادارهشان نداشتهاند.
آزادی برای سرمایهدار و نظام سرمایهداری
در سوی دیگر، دولت آمریکا محاصره اقتصادی و انهدام زیرساخت را با واژههای «آزادی کشتیرانی»، «امنیت تجارت» و «حفاظت از ثبات منطقه» بازتعریف میکند. گویی آزادی حرکت سرمایه، نفتکش و ناو جنگی بر حق مردم برای آب، برق، غذا، مسکن، درمان و امنیت تقدم دارد.
این همان آزادی بازار در صورت مسلح آن است: آزادی کشتیها برای عبور، آزادی شرکتها برای تجارت و آزادی ارتشها برای بمباران؛ درحالیکه مردم باید میان اطاعت از دولت خود و تحمل حمله دولت رقیب یکی را انتخاب کنند.
این انتخاب جعلی است.
مسئله دفاع از دستگاه موشکی سپاه در برابر ناوگان آمریکا نیست. مسئله دفاع از ظرفیت جامعه برای زندهماندن، تصمیمگرفتن و سازمانیافتن مستقل از هر دو ماشین جنگی است.
نه دولت آمریکا نماینده آزادی است و نه دولت ایران نماینده مردم. هر دو ساختار، جامعه را ماده خام استراتژی خود میبینند: یکی مردم را به نیروی انسانی، سپر، تابع و موضوع بسیج تبدیل میکند؛ دیگری آنان را به «هزینه جانبی» عملیات نظامی و فشار اقتصادی فرو میکاهد.
قدرت اجتماعی در برابر منطق جنگ
پاسخ رهاییبخش به این وضعیت نه پیوستن به بسیج ملیگرایانه دولت است و نه امیدبستن به موشکهای امپراتوری.
قدرت واقعی جامعه در شبکههای افقی و مستقل آن است: شوراهای محلی، جمعهای کارگری، شبکههای امداد، گروههای پزشکی، اتحادیههای ملوانان و رانندگان، سامانههای مستقل اطلاعرسانی، آشپزخانههای جمعی، توزیع غیرمتمرکز آب و غذا و ثبت عمومی خسارتها.
در شرایط جنگی، دولتها میکوشند اطلاعات را انحصاری کنند، جامعه را ساکت نگه دارند و هر صدای مستقل را به خیانت متهم کنند. امپراتوری نیز از آشفتگی اطلاعاتی برای پنهانکردن دامنه خسارتها و تبدیل زندگی مردم به بخشی از محاسبات عملیاتی خود استفاده میکند.
در برابر این دو دستگاه، جامعه باید توان مشاهده، ثبت، توزیع و تصمیمگیری مستقل را حفظ کند.
خسارتها باید از پایین ثبت شوند، نه فقط از طریق نهادهای نظامی و تبلیغاتی.
آب، غذا و دارو باید تا حد ممکن از شبکههای متمرکز و آسیبپذیر خارج شوند.
کارگران بندری، ملوانان، رانندگان، کارکنان درمان و ساکنان محلی باید بتوانند مستقل از فرمان دولت و سرمایه درباره ایمنی، تخلیه، توزیع منابع و توقف فعالیتهای خطرناک تصمیم بگیرند.
مردم نباید برای دسترسی به نیازهای اولیه خود ناگزیر به اطاعت از سپاه، ارتش، شرکتهای انحصاری، نهادهای امنیتی یا سازمانهای وابسته به دولت باشند.
خودسازمانیابی اجتماعی صرفاً واکنشی اخلاقی به فاجعه نیست؛ تنها نیرویی است که میتواند منطق جنگ را از درون مختل کند. هر شبکهای که زندگی را خارج از فرمان دولت بازتولید کند، بخشی از قدرت جنگی دولتها را کاهش میدهد.
شهر متعلق به دولتها نیست
بندرعباس نه پایگاه دریایی سپاه است، نه نقطهای روی نقشه عملیاتی سنتکام و نه سکویی برای عبور سرمایه جهانی.
بندرعباس پیش از هر چیز محل زندگی مردم است: کارگران بندر، ملوانان، ماهیگیران، رانندگان، پرستاران، کودکان، مهاجران، خانوادهها و همه کسانی که هیچ نقشی در تصمیمگیری جنگ ندارند اما نخستین قربانیان آناند.
دولت ایران این شهر را به یک گره امنیتی و نظامی تبدیل کرده است. دولت آمریکا همان شهر را به مجموعهای از «اهداف»، «قابلیتها» و «زیرساختهای دوکاربردی» تقلیل میدهد.
هر دو نگاه، مردم را از شهر حذف میکنند.
یکی میگوید شهر بخشی از عمق راهبردی دولت است. دیگری میگوید شهر بخشی از توان دشمن است. در هر دو صورت، زندگی مردم فقط تا جایی اهمیت دارد که در محاسبات امنیتی قابلاستفاده باشد.
دیدگاه آنارشیستی از نقطهای کاملاً متفاوت آغاز میکند: شهر متعلق به کسانی است که در آن زندگی و کار میکنند، نه به دولتها، ارتشها، فرماندهان، شرکتها یا نقشهکشهای جنگی.
هیچ دولت و هیچ امپراتوری حق ندارد زیرساخت زندگی میلیونها نفر را به وثیقه منافع ژئوپولیتیک خود تبدیل کند.
کیارش آزادی
