فروپاشی دولت: تنها راه نجات زندگی مشترک

جنگ به‌مثابۀ بازتولید سلطه دولتی

Anarchism Logo used in Iran and Afghanistan with "No border, No state, No king" slogan below it

در عمق مناسبات قدرت میان نهادهای حاکم، هر درگیری مسلحانه بیش از آنکه رویارویی دو نیروی برابر باشد، نمایش پیچیده‌ای است از بازتولید و تثبیت سلطه. هر دولت، به‌عنوان موجودیتی خودبنیان و محافظِ خود، سازوکاری درونی دارد که اجازه می‌دهد پیروزی را نه با نابودی کامل رقیب، بلکه با بازتعریف مرزهای ادعای خود اعلام کند. یک قدرت جهانی می‌تواند در هر لحظه بگوید که زنجیره‌ای از هدف‌های تاکتیکی‌اش (از برهم‌زدن شبکه‌های تأمین تا کاهش توان بازدارندگی) به انجام رسیده، بی‌آنکه نیاز به اشغال زمینی یا نابودی کامل داشته باشد. یک نظام ایدئولوژیک هم، تا زمانی که هسته مرکزی فرمانروایی‌اش (یعنی همان دستگاه سرکوب و پخش منابع) دست‌نخورده بماند، هر حمله بیرون را به‌عنوان ناکامی دشمن تفسیر می‌کند و خود را نماد ایستادگی جا می‌زند. و یک دولت مبتنی بر گسترش و اشغال، با شمردن ویرانی‌های وارد بر پایه‌های نظامی و صنعتی حریف، می‌تواند ادعا کند که چرخه تهدید را شکسته و امنیت خود را بازسازی کرده است. این روایت‌ها نه اتفاقی، بلکه بخشی جدایی‌ناپذیر از منطق درونی دولت‌اند؛ منطقی که وجودش را بر پایه انحصار خشونت و ادعای نمایندگی از جمع توجیه می‌کند.
اما این توجیهات، وقتی به ریشه می‌رسیم، نشان می‌دهند که جنگ نه وسیله‌ای برای حل اختلاف، بلکه فرآیندی ذاتی برای حفظ و گسترش همان ساختاری است که آن را زاییده. همه دولت‌ها، از هر رنگ و ایدئولوژی، در طبیعت خود با زندگی جمعی در تضادند، زیرا برای بقا ناچارند هزینه‌های واقعی را بیرون از دایره قدرت بیندازند. این هزینه‌ها هرگز بر شانه کسانی نمی‌نشیند که تصمیم‌گیران اصلی‌اند؛ نه بر اتاق‌های فرماندهی، نه بر دستگاه‌های پشت‌پرده و نه بر لایه‌ای که از جنگ سود می‌برد: صنایع تسلیحاتی، شبکه‌های مالی و نخبگان ایدئولوژیک. هزینه همیشه بر دوش آن توده‌ای است که هیچ کنترلی بر منابع و تصمیم‌ها ندارد: مردمی که نه در جلسات جنگ حضور دارند، نه سهامدار کارخانه‌های مرگ‌اند و نه از شعارهای ملی تغذیه می‌شوند. آنها فقط قطعات قابل‌جایگزین ماشین سلطه‌اند: نیروی کار، مصرف‌کننده، و در نهایت بدن‌هایی آسیب‌پذیر که باید بار را به دوش بکشند.

به‌ویژه وقتی که پایه‌های حیاتی زندگی هدف گرفته می‌شوند (نه کارگاه‌های جنگ‌افزار یا پایگاه‌های نظامی، بلکه انبارهایی که زنجیره داروهای بیماران مزمن، درمان‌های ویژه برای دردهای لاعلاج و خوراک پایه نوزادان را در خود دارند)، این دیگر خسارت جنبی نیست، بلکه بیان خالص منطق دولتی است. دولت‌ها در جنگ، زندگی را نه به‌عنوان هدف، بلکه به‌عنوان اهرم فرمانروایی می‌بینند. با قطع دسترسی به داروهای نگهدارنده برای کسانی که به بیماری‌های خودی وابسته‌اند، یا با سوزاندن ذخایر تغذیه نوزادان، مستقیماً به پیوندهای مولکولی و اجتماعی حمله می‌کنند. این حمله، بدن انسان را به میدان نبرد بدل می‌کند: بیمار بدون دارو، رو به مرگ، نه یک سرباز ساده، بلکه گره‌ای از شبکه‌های مراقبت خانوادگی و همبستگی محلی است که فلج می‌شود. نوزادی بدون خوراک مناسب، نه فقط یک قربانی فردی، بلکه نشانه‌ای از قطع نسل آینده‌ای است که می‌توانست فارغ از وابستگی به قدرت رشد کند. اینجاست که نگاه رادیکال آنارشیستی وارد می‌شود: جنگ نشان‌دهنده این است که دولت، به‌عنوان نهاد، همیشه علیه خودسازمان‌دهی اجتماعی عمل می‌کند. زیرا خودسازمان‌دهی (شبکه‌های محلی تولید و پخش منابع بدون میانجی بوروکراسی یا ارتش) تهدیدی مستقیم برای انحصار دولت بر بقاست.

از دیدگاه آنارشیستی، این الگو نه محدود به یک منطقه یا یک ایدئولوژی، بلکه جهانی و ساختاری است. هر دولتی، بی‌توجه به پرچم یا شعارش، در لحظه جنگ به ماشینی یکسان بدل می‌شود: ماشینی که امنیت را با ایجاد ناامنی برای توده‌ها تعریف می‌کند. قدرت‌های بزرگ با دست‌نشانده‌هایشان، نظام‌های محلی با ادعای دفاع مقدس، و دولت‌های اشغالگر با داستان پیشگیری؛ همه در یک نقطه همگرا می‌شوند: حفظ مرزهای قدرت خود از راه تخریب مرزهای زندگی روزمره مردم. تحلیل رادیکال اینجا قاطع است: تا وقتی شکل دولتی وجود دارد (یعنی تا وقتی یک نهاد مرکزی انحصار خشونت مشروع و کنترل منابع را ادعا کند)، این چرخه نه قابل اصلاح است و نه پایان‌پذیر. پیروزی یکی همیشه به معنای تداوم سلطه بر دیگری است و بازنده نه یک ملت، بلکه خود مفهوم اجتماع آزاد است. مردم، به‌عنوان مجموعه‌ای از روابط افقی و خودمختار، همیشه بیرون از حساب این معادلات صفر-مجموع می‌مانند؛ آنها بازیگر نیستند، میدان بازی‌اند.

عمیق‌تر که بنگریم، این جنگ‌ها برملا می‌کنند که دولت نه ابزاری موقت برای حل تعارض، بلکه موجودیتی انگل‌وار است که برای بقا به تعارض مداوم نیاز دارد. بدون تهدید بیرونی یا درونی، دولت باید هزینه‌های اداری، نظامی و ایدئولوژیک خود را توجیه کند و جنگ دقیقاً این توجیه را فراهم می‌آورد. وقتی انبارهای دارو و خوراک می‌سوزند، دولت‌ها نه‌تنها ضربه نظامی می‌زنند، بلکه وابستگی تازه‌ای می‌سازند: وابستگی به کمک‌های پس از جنگ، به بازسازی زیر نظر خودشان و به داستان‌های جدید سازندگی ملی. این وابستگی ریشه در همان منطق دارد که می‌گوید هر دولتی برای حفظ خویش باید اجتماع را از حالت خودکفایی بیرون بکشد. نتیجه‌گیری قاطع این است که راه‌حل نه در گزینش بدتر یا کمتر بد میان دولت‌ها، نه در امید به گفت‌وگو یا تغییر نظام، بلکه در انکار بنیادین مشروعیت هر گونه حاکمیت متمرکز است. تنها وقتی ساختارهای قدرت (از مراکز فرماندهی تا مرزها) کاملاً از هم پاشیده شوند و جای خود را به شبکه‌های افقی تولید، پخش و دفاع محلی بدهند، این الگوی نابودی زندگی متوقف خواهد شد. تا آن هنگام، هر پیروزی اعلام‌شده فقط فصل تازه‌ای از همان کتاب سلطه است و هر قربانی، چه در زنجیره دارو یا زنجیره تغذیه، تنها هزینه‌ای برای ادامه همان کتاب.

این متن نه فراخوانی عاطفی، بلکه نتیجه‌گیری تحلیلی بی‌تعارف است: جنگ محصول ذاتی دولت است و تنها با محو کامل دولت (نه اصلاح آن، نه جایگزینی با نسخه‌ای به‌ظاهر بهتر) می‌توان زنجیره حیات اجتماعی را از این چرخه نجات داد. هر لحظه‌ای که یک حاکمیت پیروزی را فریاد می‌زند، در حقیقت اعتراف ضمنی دارد که هزینه‌اش را از بدن و زندگی کسانی پرداخته که هرگز در تصمیم‌گیری سهمی نداشته‌اند. این واقعیت، عمیق و انکارناپذیر، پایه هر تحلیل رادیکال آنارشیستی از قدرت است.