ظلمی که قومیت نمی‌شناسد

(زیر کوه بابا، رو به کابل)

blank

از کابل رفتم. به کلبه‌ای پناه برده‌ام زیر کوه بابا، کلبه‌ی چوپانی که حالا مرده و من جای خالی‌اش را پر کرده‌ام، نه با گوسفندانش، که با خاطراتی از شهری که دیگر شهر نیست، از کشوری که دیگر کشور نیست. آمده‌ام تا شاید در این سکوت سنگی، ذهنم از فریاد خیابان‌ها خالی شود. اما سکوت اینجا بلندتر از هیاهوی کابل است، چون در سکوت، همه‌ی آنچه را که پشت سر گذاشته‌ام، دوباره می‌شنوم، واضح‌تر، گزنده‌تر، عمیق‌تر.

اینجا، در افغانستان تحت سیطره‌ی طالبان، اگر ظلم و ستمش بدتر از ایران نباشد، کمتر نیست. این جمله را نه برای مقایسه‌ی دو درد، که برای فهماندن این نکته می‌نویسم: در دو سوی این مرز، یک هیولا ایستاده، با دو نقاب متفاوت اما با یک دهان بلعنده. آنچه در ایران می‌گذرد را می‌دانم و درک میکنم، اما آنچه اینجا می‌گذرد را نه با روزنامه و گزارش، که با گوشت و پوست و استخوانم حس کرده‌ام.

بیکاری و بی‌پولی دیگر بیداد نمی‌کند؛ بیداد واژه‌ای است برای چیزی که گاه‌به‌گاه سر می‌زند. اینجا بیکاری و بی‌پولی تنفس می‌کند، مثل هوایی که در ریه‌های شهر جاریست، مثل گردوغباری که روی ویترین مغازه‌های بی‌مشتری می‌نشیند. اگر بگویم هشتاد درصد مردم در فقرند، کم گفته‌ام. هشتاد درصد؟ شاید هشتاد و پنج، شاید نود. مگر آماری مانده که بشود به آن استناد کرد؟ این عدد را از روی صورت آدم‌ها می‌خوانم، از روی شکم‌های گرسنه‌، از روی بساط دست‌فروشان، از روی مغازه‌هایی که صبح باز می‌شوند و شب بی‌آنکه حتی یک مشتری پایش را داخل گذاشته باشد، بسته می‌شوند. افرادی را می‌شناسم، نه در روستاهای دورافتاده، که در مرکز کابل، که فقط یک وعده غذا در روز می‌خورند. یک وعده. آن هم نه غذای واقعی، چیزی شبیه غذا، چیزی که شکم را فریب دهد تا صبح دوام بیاورد. و هستند کسانی که حتی همان یک وعده را هم ندارند.

این وضعیت اما فقط خاص کابل نیست. تصور نکن که سخن من محدود است به پایتخت. از هرات بگیر تا قندهار، از مزار شریف تا جلال‌آباد، از بامیان تا دایکندی، تمام ولایت‌های افغانستان در این درد و غم شریک‌اند. تفاوتی نمی‌کند شمال باشد یا جنوب، هزاره‌جات باشد یا پشتون‌نشین، فقر مرز قومی نمی‌شناسد، گرسنگی پاسپورت نمی‌خواهد. کابل قلب این پیکر زخمی است، اما زخم تا دورترین انگشتان این سرزمین رسیده. در هرات، بازاری را دیده‌ام که روزگاری نبض تجارتش بود و حالا سکوتش سنگین‌تر از ارگ است. در مزار، زنانی را دیده‌ام که کنار گنبد نیلی سخی، نه برای دعا، که برای گدایی جمع می‌شوند. در قندهار، زادگاه طالبان، پشتون‌هایی را دیده‌ام که از فرط گرسنگی، جرات نگاه کردن به سربازان طالب را ندارند، چه رسد به شکایت. این درد مرز نمی‌شناسد، این غم قومیت نمی‌شناسد، این فقر همه را در آغوش کشیده، بی‌آنکه بپرسد هزاره‌ای یا پشتون، تاجیک یا ازبک.

و اینجا باید چیزی را روشن کنم، چیزی که شاید در نگاه اول گم شود: این ظلمی که می‌گویم، فقط بر دوش هزاره‌ها و شیعیان نیست. طالبان، با آن عمامه‌های سیاه و ریش‌های بلند، به نام اسلام و سنت، اول از همه مردم خودشان را بلعیده‌اند. بیشتر مردم پشتون هم زیر ظلم و ستم طالبان قرار دارند. این را نباید فراموش کرد، این را باید فریاد زد. طالبان از قوم پشتون برخاسته‌اند، اما این به معنای آن نیست که پشتون‌ها در رفاه‌اند. اتفاقا پشتون‌های فقیر، پشتون‌های دهقان، پشتون‌های کارگر، همانقدر از این نظام تحقیر شده‌اند که هزاره‌ها و تاجیک‌ها. طالبان نه یک قوم، که یک طبقه را نمایندگی می‌کنند: طبقه‌ای از فرماندهان، ملاهای فاسد، و تاجران وفادار که با نام قومیت، شکاف می‌اندازند تا حکومت کنند. آن‌ها پشتون‌های گرسنه را علیه هزاره‌های گرسنه می‌شورانند، درحالی‌که خودشان از خوان قدرت می‌خورند. پشتون بینوا در قندهار یا ننگرهار، همانقدر از این نظام زجر می‌کشد که هزاره‌‌ها در بامیان یا دایکندی. تفاوت فقط در این است که به هزاره می‌گویند کافر، و به پشتون می‌گویند برادر، اما هر دو را یکسان گرسنگی می‌دهند، یکسان تحقیر می‌کنند، یکسان به کام مرگ می‌فرستند. ظلم طالبان، ظلمی طبقاتی است که خود را پشت نقاب قوم و مذهب پنهان کرده. و این دقیق‌ترین توصیف از این هیولاست: دشمن همه‌ی فقیران، از هر قوم و مذهبی که باشند.

شهرها و روستاهای ما پر شده از کودک کار. از کودک سه ساله بگیر تا چهارده، پانزده ساله. سه ساله؛ تصور کن. هنوز زبانش درست باز نشده، هنوز مادرش را کامل صدا نمی‌زند، اما دستش را برای گدایی بلد است. در خیابان‌های کابل، هر گوشه‌ای زن و کودکی را می‌بینی که گریه و زاری می‌کنند تا رهگذری برایشان نانی بخرد. اما رهگذر کیست؟ رهگذر امروز کابل، خودش گرسنه است، خودش بیکار است. این چرخه‌ی گرسنگی، این گردش فلاکت، منظره‌ی عادی زندگی ما شده. چند روز پیش، زنی را در کابل دیدم، زنی که قبلا معلم مکتب بود.
حالا اما سر چهارراهی ایستاده بود، با گریه و فریاد از مردم تمنا می‌کرد برای فرزندان گرسنه‌اش غذایی تهیه کند. زن دانش، زن آگاهی، زنی که روزگاری الفبا درس می‌داد، حالا دست نیاز به سوی همان شاگردان دیروزش دراز کرده. این تصویر، تمام آن چیزی است که باید درباره‌ی طالبان بدانید: آن‌ها زن را از مدرسه به گدایی کشانده‌اند، و این را شریعت می‌نامند.

طالبان هر روز قانون جدیدی صادر می‌کنند. قانون برای ریش، قانون برای گیسو، قانون برای موسیقی، قانون برای نفس کشیدن زن در خیابان. این حجم از قانون‌سازی، این نمایش دیوانه‌وار امر به معروف، فقط یک هدف دارد: راضی کردن مردم به مرگ تدریجی. وقتی هر روز فرمانی تازه می‌آید، وقتی هر روز چیزی حرام می‌شود، مردم دیگر فرصت نمی‌کنند فکر کنند که چرا گرسنه‌اند، چرا بیکارند، چرا آینده‌ای ندارند. آن‌ها سرگرم اطاعت می‌شوند، سرگرم ترس از شکستن قانونی که شاید همان صبح صادر شده باشد. و در این میان، آمار خودکشی دارد بالا می‌رود. نوجوانان، جوانان. دخترانی که مدرسه از آن‌ها گرفته شده و هیچ افقی جز ازدواج اجباری یا خانه‌نشینی ابدی ندارند. پسرانی که یا باید به صفوف طالبان بپیوندند و ظالم شوند، یا در صف گرسنگان بمانند و بمیرند. تحقیر و توهین خیابانی طالب یک طرف، فقر یک طرف، و سردرگمی مطلق یک طرف دیگر. رنج کشیدن انسان در افغانستان طالبان، طبیعی شده. و این طبیعی شدن رنج، بزرگ‌ترین پیروزی ظلم است. وقتی دیگر کسی فریاد نمی‌زند، وقتی گریه تبدیل به زمزمه می‌شود، وقتی گرسنگی فقط یک حس آشنا در معده است، آنوقت طالبان برنده شده‌اند.

اما طالبان فقط با ترس و گرسنگی حکومت نمی‌کنند؛ آن‌ها یک دستگاه پیچیده‌ی نظارتی ساخته‌اند. استخباراتشان در این مدت قوی شده، به طرز وحشتناکی. در هر گوشه‌ی شهر چشم دارند، در هر جمعی گوش. اگر کسی چیزی بگوید، چیزی بنویسد، حتی چیزی در دلش زمزمه کند که به مذاقشان خوش نیاید، همان روز دستگیر می‌شود. رسانه‌های داخلی حق پخش این اخبار را ندارند. فقر و گرسنگی و خودکشی، اسرار نظام محسوب می‌شود، گویی شکم خالی یک ملت، راز نظامی است که باید از دشمن پنهان بماند. این خفقان رسانه‌ای باعث شده جهان نداند در این گوشه‌ی زمین چه می‌گذرد، یا اگر هم بداند، وانمود کند که نمی‌داند.
و درست در همین نقطه است که فاجعه‌ی دیگری سر برمی‌آورد: کمک‌های بین‌المللی. این کمک‌ها، این بسته‌های غذایی، این پول‌های بشردوستانه، هرگز به دست مردم مستحق نمی‌رسد. این کمک‌ها تبدیل شده به یک بازی کثیف، یک دستگاه سفیدکننده‌ی پول‌های سیاه. تاجران وفادار به نظام طالبان، مثل کمپانی میرویس عزیزی، اعلام می‌کنند یک میلیون دلار به زلزله‌زده‌ها یا مهاجران کمک کرده‌اند. اما واقعیت چقدر است؟ پنج درصد، ده درصد، شاید هم کمتر. مابقی پول، عددی است روی کاغذ، امضاهای جعلی، آدم‌های خیالی که آن را دریافت کرده‌اند. سازمان‌های بین‌المللی هم چشم می‌بندند، چون نیاز دارند نشان دهند که در افغانستان کار می‌کنند. آن‌ها به طالبان مشروعیت می‌دهند، طالبان به آن‌ها اجازه‌ی حضور، و در این میان، پول‌ها در جیب سرمایه‌دارانی می‌رود که شب‌ها در قصرهای وزیر اکبرخان عیش و نوش می‌کنند و روزها برای گرسنگان قانون صادر می‌کنند. این چرخه‌ی شوم، این اتحاد نامقدس میان قدرت طالبانی و سرمایه‌داری بین‌المللی، مردم افغانستان را در وضعیتی معلق نگاه داشته: آنقدر کمک می‌رسد که نمیریم، آنقدر گرسنگی هست که زنده نباشیم.

من از این جهنم بیرون شدم. از کابل آمدم به بامیان، به این کلبه‌ی فقیرانه زیر کوه بابا. خواستم خودم را بی‌خیال کنم، بگویم اوضاع چنین است و باید کنار آمد. نشد، و نمی‌شود. حتی اینجا، در این سکوت سنگی، در این دوری از هیاهوی شهر، ذهنم درگیری‌های شدیدتری پیدا می‌کند. گویی دوری از کابل، رنج را غلیظ‌تر می‌کند. اینجا، میان این دیوارهای گلی، همه‌ی آن گرسنه‌ها دورم جمع می‌شوند. آن زن معلم که حالا گدایی می‌کند. آن کودک سه ساله که دستش را برای نان دراز کرده. آن نوجوانی که دیشب خودش را از پلی در کابل پایین انداخت. آن پشتون گرسنه‌ای که در قندهار جرات شکایت ندارد. همه‌شان اینجا هستند، در این کلبه، در این سکوت. من فرار نکرده‌ام، فقط چند روزی به نقطه‌ای دور آمده‌ام تا وسعت فاجعه را بهتر ببینم. و از این فاصله، افغانستان جهنمی است که نقشه‌اش را نه بر کاغذ، که بر پوست گرسنگان کشیده‌اند.
و در این میان، چیزی در من جوانه زده که دیگر به هیچ نظم تحمیلی باور ندارد. من نمی‌توانم این ساختار را بپذیرم. نمی‌توانم قبول کنم که چند خانواده، با ادعای خلافت از جانب خدا، حق حیات را میان مردم تقسیم کنند. نمی‌توانم قبول کنم که تاجری با بیانیه‌ای دروغین، پول کثیفش را با اشک گرسنگان تطهیر کند. نمی‌توانم آرام باشم وقتی استخبارات، زبان انسان‌ها را می‌برد تا حقیقت جایی ثبت نشود.

نمی‌توانم نظم جهانی را بپذیرم که به اسم کمک، ما را زنده نگاه می‌دارد برای سلاخی بیشتر. این نمی‌توانم، عصاره‌ی چیزی است که می‌توان نامش را گذاشت آنارشیسم: نفی هر قدرت متمرکزی که به نام خدا، قانون، قومیت، یا کمک بشردوستانه، انسان را تحقیر می‌کند. نه میان سالاری طالبانی، نه سرمایه‌داری دروغین، نه مداخله‌ی بین‌المللی، هیچ‌کدام راه نجات ما نیستند. تنها راه، شکستن این بت است، همه‌ی بت‌ها.

نظم طالبانی روی ستون‌هایی بنا شده: فقر، تبعیض، دروغ و ترس. اما همین ستون‌ها ترک برداشته‌اند. هر گرسنگی که تحمل می‌شود، هر خودکشی که اتفاق می‌افتد، هر مادری که برای نان گریه می‌کند، هر پشتون و هزاره‌ای که در صف فقر کنار هم می‌ایستند بی‌آنکه بدانند دشمن مشترکی دارند، هر کدام شکافی در این بناست. من از درون این کلبه‌ی متروک، از زیر این کوه خاموش، زمزمه‌ی فروپاشی را می‌شنوم. این نظم آنقدر ظالمانه است که ناگزیر خود را نفی خواهد کرد. و در آن لحظه، هیچ طالبانی، هیچ میرویس عزیزی، هیچ سازمان بین‌المللی، هیچ قدرتی نخواهد توانست جلوی این خیزش را بگیرد. خیزشی که از شکم‌های خالی و از قلب‌های شکسته شروع می‌شود، و به ویرانی مطلق این جهنم می‌انجامد.

من این کلمات را به مثابه‌ی بذر می‌پاشم. نمی‌دانم آیا کسی خواهد خواند، آیا طالبان پیش از جوانه زدنشان، ریشه‌شان را می‌خشکانند یا نه. اما نوشتن، در این خفقان مطلق، تنها عملی است که برایم مانده. از زیر کوه بابا، از خانه‌ی چوپان مرده، از میان این سکوت پر از فریاد، من می‌نویسم تا شاید کسی در آن سوی این تاریکی، این کلمات را پیدا کند و بداند که حتی در دل جهنم، آتشی برای ویرانی جهنم افروخته می‌شود…

زانیار