در شهر مشهد؛ دختر نوجوان افغانستانی با برادرش، برای تحویل بستهای در مسیر راه بودند. سه مرد، با چشمان گرسنه و دستانی مسلح به تاریکی مردسالاری، او را شکار کردند، به زور سوار پژویی کردند که بوی مرگ میداد. ۱۷ روز اسارت در اتاقی نمور و تاریک، دست و پایش بسته، بدنش بارها پاره شد. زغال داغ قلیان روی پوستش فشار داده میشد تا درد، آخرین نفس مقاومتش را خفه کند، تا فریادش به نالهای خاموش تبدیل شود. وقتی بالاخره رها شد، با پدرش به پلیس پناه برد، اما سایه اخراج اجباری، سایه تهدیدهای ناشناخته فراتر از رد مرز! و شاید ترس از دستهای همان سه مرد یا کسانی که آنها را میشناسند، پدر را شکست؛ پرونده را پس گرفت، عدالت را دفن کرد.
این روایت که هنوز در سایه ناشناسی خانواده میماند، نه فقط یک زخم تازه، که تکرار خاموش هزاران درد مشابه است.
دختر خودش، پس از بیتوجهی پلیس، ماجرا را مخفیانه به کسی گفته، اما ترس، همه چیز را زنجیر کرده. ناشناسی خانواده در حالی که پلیس و متهمان هویتشان را میدانند، خطر را دوچندان میکند
خطر انتقام، خطر ناپدید شدن دوباره، خطر بلایی که بر سر دیگران آمده!..
این سرکوب، مرز نمیشناسد، نژاد نمیشناسد، اما همیشه بدن زن را هدف میگیرد. در افغانستان
طالبان زنان را به زندانیان خانگی تبدیل کردهاند: ممنوعیت تحصیل پس از صنف ششم، ممنوعیت کار، ممنوعیت صدای بلند در خیابان، حتی ممنوعیت نگاه به مردان غریبه.
گزارشهای زیادی از تجاوزهای سیستماتیک در بازداشتگاهها سخن میگویند، جایی که زنان به جرم بدحجابی ربوده میشوند، مورد آزار قرار میگیرند و سپس به سکوت مجبور.
ازدواج اجباری کودکان، خشونت خانگی بدون پناهگاه، مرگ مادران به دلیل نبود درمان همه بخشی از آپارتاید جنسیتی که بدن زن را مالکیت مرد، قبیله، رژیم میکند.
در ایران، زنان و دختران این خاک هم زیر همان تیغ میمیرند، تیغی که ناموس مینامندش، اما مالکیت مطلق است. دخترانی همانند: ندا؛ ژینا (مهسا) امینی، رومینا اشرفی؛نیکا شاکرمی، سارینا اسماعیلزاده و…
این مرگها، نه تصادفی، که سیستماتیکاند
مردسالاری که با قانون گره خورده، با باتوم و گلوله و داس، بدن زن را مجازات میکند تا دیگران درس بگیرند.
برای دختران افغانستانی در ایران، این زنجیر دوچند میشود: مهاجر بودن، آنها را به طعمهای بیدفاع تبدیل میکند و گاهی پروندهها در سکوت گم میشوند، مانند دخترانی همچون فریده؛ ستایش قریشی؛ ندا علیزاده، بهاره و…
این نامها، فقط قطرهای از دریای خوناند: هزاران مورد پنهان، جایی که تجاوز با قتل یا ناپدید شدن همراه میشود و سیستم اغلب چشم میبندد چون قربانی خارجی است، چون ترس اخراج یا تهدیدهای دیگر، خانواده را خاموش میکند.
هر زخم، تصویری زنده میسازد: پوست سوخته با زغال در تاریکی ۱۷ روزه، بدن کودک شش ساله پارهشده و اسیدخورده، سر بریده دختر ۱۳ ساله در خواب، جمجمه شکسته نوجوان زیر باتوم، گلوله در سینه زنی که فقط موهایش را آزاد کرده، ناپدید شدن ناگهانی خانوادهای پس از یک ربایش. درد ازدواج اجباری در کودکی، زایمان در تنهایی بدون پزشک، تجاوز در بازداشتگاههای طالبان یا گشت ارشاد، خودکشی پس از تهدید، قتل برای یک نگاه، یک عشق، یک اعتراض، سوزاندن با اسید، ربایش و گم شدن در سکوت. این دردها، در جوامعی مردسالار که مرزها و ایدئولوژیها آنها را تقویت میکنند، هر روز تکرار میشوند؛ مردی که بدن زن را مال خودش میداند، سیستمی که این مالکیت را با قانون، سکوت یا تهدید حمایت میکند.
قدرتها–دولتها، پلیس، دادگاهها، مرزبانان؛
نه فقط سکوت میکنند که سازندگان این تاریکیاند. پروندهها بسته میمانند چون امنیت مرز مقدستر از عدالت است، چون (ناموس) توجیه داس و باتوم میشود، چون مهاجر را انسان کامل نمیشمارند، چون تهدیدهای پنهان، خانوادهها را بیشتر زنجیر میکند. ترس اخراج زنجیر خانوادههاست، تخفیف مجازات قتل ناموسی جسارت پدران و برادران را بیشتر میکند، نفرتپراکنی رسانهای شکار را آسانتر و گاهی پروندهها را پیش از رسیدن به نور، بایکوت میکند.
این ماشین سرکوب، بدن زنان را له میکند تا سلطه مردانه بماند، تا مرزها حفظ شوند، تا ایدئولوژیها زنده بمانند.
اما این زنجیرها، این تیغها، این تاریکیها، همه ساخته دست قدرتاند، و قدرت، همیشه میشکند.
زنان، با صنفهای مخفی در افغانستان، با فریاد در خیابانهای ایران، با مقاومت خاموش در خانهها و حتی با گفتن مخفیانه دردشان، آتش زیر خاکسترند. بدنهایشان میدان سرکوب است، اما دردشان، جرقهای که مرزها را نمیشناسد، مردسالاری را نمیپذیرد، سیستم را به چالش میکشد.
تا وقتی یک دختر در اسارت میسوزد، یک زن برای آزادیاش کشته میشود، یک خانواده در ترس ناپدید میشود، هیچ سیستمی، هیچ مرزی، هیچ مالکیتی مشروع نیست.
رهایی، یا برای همه بدنهاست، یا هیچ!
زانیار
