برای بخش اعظمی از چپ ها حتی چپ های غیر مارکسیست داستان تغییر و تحول دستگاه فکریشان و هویت «چپ» بودنشان با «مارکسیسم» و احتمالا مطالعه اثر «مانیفست کمونیست» شروع شده است. در ابتدای این داستان معمولا مارکسیسم و کمونیسم و سوسیالیسم برای چپ تازه کار همچون اصل «تثلیث» در مسیحیت سه جلوه از چیزی واحد هستند.
چپ تازهکار مارکسیسم را نه صرفا به مثابه یک فلسفه سیاسی بلکه یک دستگاه فکری ثابت، مشخص ، روشن و جهانشمول و غیر قابل تغییر میبیند، یک مسیر برای آزادی و برابری همه انسانها یک دستگاه فکری که هرکس خود را بخشی از آن بداند یک «رفیق» است یک شخص بیدار و قابل اعتماد با آرزوی مشترک و هدف و راهکار مشترک رفیقی که فارغ از جنسیت و ملیت هر کجای جهان باشد یک همراه و تکیه گاه است. اما این رویای موهوم شیرین چندان دوامی نخواهد یافت و شخص رفته رفته متوجه میشود که مارکسیسم بر خلاف تصورات اولیه ش دارای شاخه ها و شعبه های متعددی است که پیروان هر کدام پیروان دسته های دیگر را نه به عنوان «رفیق» بلکه به عنوان «دشمن» یا «فرصت طلب» يا «تجدید نظر طلب» يا «ضد انقلاب» و یا انواع لفظ های مختلف مورد خطاب قرار میدهند.
در این مرحله چپهای تازه کار را میتوان عمدتا به دو دسته تقسیم کرد. دسته اول آنهایی که ترجیح میدهند یکی از شاخههای موسوم به مارکسیسم را همچون یک مذهب جديد با تم ” ماتریالیستی ” انتخاب کنند و باقی عمر را صرف تکرار طوطی وار مطالعات عمدتا محدود خود کنند (محدود نه از بابت کمی بلکه از بابت کیفی چرا که این دسته بخش اعظم مطالعه هایشان مربوط است به آثاری که توسط حزب یا سازمانهای مورد پسندشان منتشر میشود). دسته دوم اما آنهایی هستند که ترجیح می دهند بجای انتخاب کردن یکی از این مذاهب جدید به اصول فلسفه و فلسفیدن پایبند باشند و با تکیه بر اصل «شک کردن به اندیشه ها» مسیر مطالعه و تحقیق را بیش از پیش ادامه دهند. این دسته به مرور بیشتر با شاخه های مارکسیسم آشنا میشوند و رفته رفته رویای شیرینی که در ابتدای مسیر داشتند تبدیل میشود به حقیقتی تلخ، حقیقت تلخی که ثابت میکند «مارکسیسم» نه یک دستگاه فکری مشخص و نه راهی روشن به سمت آزادی انسان و متحد کردن و جدانهای بیدار است بلکه یک دین و مذهب جدید است، دین و مذهبی با انواع شاخه ها و انشعابها، همانگونه که اسلام و مسحیت و یهودیت وغیره دستهبندیهای مختلف دارند و هر کدام هم تنها خودشان را «حق» قلمداد میکنند و دیگران را جمیعا گمراه و جاهل و گناهکار خطاب میکنند.
مارکسیست تازه کار جستجوگر رفته رفته با دسته بندی های «مارکسیست»، «مارکسیست لنینیست»، «مائوئیست»، «تروتسكيست»، «ماركسیست لنینیست مائوئیست»، «خوجه ایست»، «استالینیست» و غیره آشنا میشود، میبیند که پیروان هر کدام از این دسته ها باز چندین حزب و سازمان دارند و تمامی اینها با اینکه از تهمت زدن و دشمنی کردن و تهدید کردن و حتى بعضا ترور و حذف فیزیکی گسترده یکدیگر دریغ نمیکنند، مشترکا خودشان را «کمونیست» میدانند و برای دسته حقیقتجو اینها حقیقتهای تلخی هستند که ناچار باید پذیرفته شوند.
ولی تکلیف مارکس چه شد ؟ بالاخره مارکسیسم به مارکس ربطی دارد یا ندارد؟ مارکس خودش چه بود ؟ مارکس هر چه که بود قطعا مارکسیست نبود و آنچه رفیق شفیق و شریک فکری اش فردریش انگلس هم نقل کرده است چنین است که مارکس گفته بود «آنچه مسلم است این است که من مارکسیست نیستم.»
(نامه انگلس به اشمیت – ۵ اوت ۱۸۹۰)
شاید بپرسید چرا مارکس گفته بود که «مارکسیست» نیست ؟
مارکس گرچه اقتصاددان و جامعه شناس و چیزهای دیگر بوده است اما تمام داستان زندگی فکری اش از «فلسفه» شروع شده بود و مارکس اساسا پیش از هر چیز دیگر یک «فیلسوف» بوده است، فیلسوفی که خوب میدانست دستگاه فکریاش گنجایش عالی دارد که تبدیل بشود به یک دین جدید و از همان روزهایی که به گوشش رسیده بود عده ای خودشان را در فرانسه «مارکسیست» معرفی میکنند خطر را حس کرده بود و احتمالا به درستی حدس زده بود پس از مرگ خودش و انگلس چگونه در عرض چندین دهه دستگاه فکریاش بیش از اینکه نقش «علم» را ایفا کند نقش دین و مذهب ماتریالیستی را ایفا خواهد کرد.
بحران و بن بست مارکسیسم هم حتی قبل از سال ۱۹۸۷ که آلتوسر مطلبی دربارهاش نوشته است تا به امروز نه تنها وجود داشته بلکه هنوز هم رفع نشده است بلکه صرفا عمیق تر گشته و مشکل هم در چیزی نیست جز «ماهیت دینی» تمام شاخه های مارکسیسم و هنوز هم تنها شانس برون رفت از این بحران و از هم گسیختگی مارکسیستها «تجدید نظر» جدی در دستگاه های فکریشان است و لجبازی و پافشاری بر ادامه دادند مسیرهای اشتباه گذشته هم چیزی نخواهد بود جز اثبات «حماقت».
یک آزادیخواه
