پنج سال از بازگشت طالبان میگذرد، و آنچه در افغانستان برپا شده یک حکومت نیست، یک سیستم بستهی توزیع خشونت است. هر نهادی که اسمی از دولت یدک میکشد (وزارت امر به معروف، دادگاهها، پلیس، زندانها) در واقع یک ایستگاه در خط تولید ترس است. ترسی که مادهی خامش بدن انسان است و محصول نهاییاش سکوت مطلق. این سیستم را نباید با منطق دولت شکستخورده یا بنیادگرایی مذهبی تحلیل کرد. این یک تکنولوژی سلطه است که پنج سال کامل فرصت داشته بدون هیچ مانعی خودش را تکمیل کند.
اولین چیزی که باید فهمید، این است که طالبان امروز دیگر آن شبهنظامی پراکندهی دههی نود نیست. آنها حالا یک بوروکراسی جنایت دارند. کشتار و تجاوز نه اتفاقی حاشیهای، که ابزار اصلی مدیریت جمعیت است. و چون هیچ نهاد مستقلی ( نه قوه قضائیه، نه رسانه، نه جامعه مدنی) وجود ندارد که ثبت یا افشا کند، هر عمل مجاز است. قدرت در این خلا اخلاقی و حقوقی، مطلق میشود. و قدرت مطلق، در ذات خود، یعنی حق انجام هر کاری با بدن دیگری.
خیابان/ تئاتر تحقیر روزانه
قدرت طالبان فقط در زندانها و بازداشتگاههای مخفی اعمال نمیشود. برای اینکه یک جمعیت را کاملا رام کند، باید خشونت را از استثنا به قاعده تبدیل کنی. باید وارد زندگی روزمره شوی. ایستهای بازرسی، دقیقا همین کار را میکنند. اینها فقط نقاط وارسی امنیتی نیستند. سناریوهای کوچک نمایش قدرتاند. پراکنده در تمام شهرها، سر هر کوچه، میدان، جاده. مردان مسلحی که حوصلهشان سررفته، و بدن تو تنها سرگرمی موجود است.
اگر فردی اعتراض کند، کشانده میشود کنار دیوار. باتوم، لگد، شکستن استخوان. همهی اینها در ملاعام اتفاق میافتد. مردم رد میشوند، سرها پایین. این تئاتر باید تماشاگر داشته باشد. تئاتر بیتماشاگر، بیاثر است. قرار است ببینی چه بلایی سر دیگری آمده و یاد بگیری. این اولیترین سطح تماس است: خیابان به زندان کوچک تبدیل شده. هر شهروند، یک زندانی بالقوه است. هر کوچه، یک اتاق شکنجهی موقت.
زندان/ کارخانهی تجزیهی بدن
اما عمق واقعی در پشت دیوارهای خاکستری زندانهاست. زندانهای طالبان در هرات، قندهار، کابل، بامیان، مزار. نام شهر فرق میکند، نقشه یکی است. جایی برای نگهداری نیست؛ جایی برای شکستن است. ورودیاش مثل دهان یک دستگاه عظیم، آدمها را میبلعد و محصول خروجیاش یا یک جسد است یا یک انسان بیاراده که دیگر هرگز خطر نخواهد شد.
اینجا شکنجه هدف نیست، فرایند است. فرایند تبدیل سوژه به شئ. اول که وارد میشوی، نامت پاک میشود. یک شماره میشوی، یا حتی هیچ. منتظر میمانی در سلولی که شاید ده متر مربع باشد و سی نفر داخلش باشند. نمیتوانی بنشینی، باید بایستی، شاید ساعتها، شاید روزها. بو تعفن است. سطل آب نیست. گرسنگی بخشی از برنامه است، نه غفلت. وقتی بدن ضعیف شد، همکاریاش راحتتر است.
بعد شروع میکنند. شلاق با کابل(لَین) برق. شوک برقی به نقاط حساس. فرو کردن میخهای زنگزده زیر ناخن. آویزان کردن از سقف با طنابهایی که مچ دست را میبُرد. اینها را میگویم نه برای تصویرسازی، بلکه برای ثبت جزئیات این تکنولوژی. هر روش برای یک عضو طراحی شده: پاها برای راه نرفتن، دستها برای کار نکردن، صورت برای دیده نشدن. بدن باید ناقص شود، چون بدن ناقص دیگر مایهی شورش نیست.
و بعد میرسیم به بخشی که سکوت ضخیمتری دورش تنیده شده: تجاوز جنسی، بهویژه بر زنان. در این پنج سال، این فقط یک جنایت جنگی معمول نیست؛ یک سیاست حسابشده است. زن در افغانستان تحت طالبان یک تهدید ذاتی محسوب میشود. زن یعنی حیات خارج از کنترل، یعنی ناموس بالقوهی نافرمان. پس باید از بنیاد شکسته شود. نه فقط با منع از تحصیل و کار و حضور در خیابان، که با تسخیر فیزیکیترین لایهی وجودش.
زنان بازداشتی (چه به جرم فرار از خانه، چه به جرم بدحجابی، چه به جرم اعتراض، یا حتی فقط به دلیل نسبت خانوادگی با یک مرد تحت تعقیب) در اتاقهایی جداگانه نگهداری میشوند. اما جداگانه معنایش امنیت نیست. نظامیهایی که کلید این اتاقها را دارند، همانهایی هستند که شبها در را باز میکنند. تجاوز گروهی، مکرر، گاهی جلوی سایر زندانیان تا اثر روانی آن عمیقتر شود. این عمل نه یک سوءاستفاده فردی، که یک مجازات دستهجمعی و یک هشدار اجتماعی است. میخواهند به همه بفهمانند که زن بودن در این حکومت یعنی بدن همیشه در معرض. هیچ شکایتی پذیرفته نیست. اگر زنی جرات کند بگوید به او تجاوز شده، خودش متهم به زنا میشود، حدش سنگسار یا شلاق است. این یعنی سیستم نه تنها تجاوز را پنهان نمیکند، که از طریق قانون (قانون خودساخته) آن را تطهیر میکند. تجاوزگر نظامی، مجری حد الهی است، و قربانی، مجرم رسوا. این اوج مهندسی بیاخلاقی قدرت است
برای مردان نیز تجاوز جنسی وجود دارد، عمدتا به عنوان شکلی از تحقیر کامل، برای فروپاشی روان. اما در مورد زنان، مقیاس وسیعتر، سیستماتیکتر و با هدفی عمیقتر است: حذف هرگونه توان تصور خودمختاری در ذهن زن. زنی که به او تجاوز شده، رها میشود. یا توسط خانواده طرد میشود، یا خود را میکشد، یا تا آخر عمر یک سایه میشود. و سایه خطرناک نیست.
تجاوز فقط زندان نیست. در همان ایستهای بازرسی جادهای، در روستاها، وقتی مردان خانواده را برای بازجویی میبرند یا فراری میشوند، نظامیان وارد خانه میشوند. زن تنهاست. نتیجه مشخص است. این کار بارها و بارها در پنج سال گذشته، از ولایات شمالی تا جنوبی، گزارش شده است. از ثبتهای پنهانی که به بیرون درز کرده، از روایت زنانی که با بدنهای شکسته و روان پارهپاره فرار کردهاند. میدانیم که در زندان پل چرخی کابل، در بازداشتگاههای قندهار و هرات، بالاترین امتیاز برای یک فرمانده محلی طالبان، دسترسی نامحدود به زنان زندانی است. این یک سیستم پاداشدهی بر اساس جنایت است.
تزریق/تکنولوژی مرگ بیردپا
و اما آخرین مرحلهی این تکنولوژی، تزریقهای مرگبار. این روشی است که طی این پنج سال به کمال رسیده. دیگر مثل گذشته فقط تیرباران یا گردنزنی در ملاعام نیست. آن روشها جسد تولید میکرد و جسد سند است. اما یک جسد که در خانه بمیرد، آنهم چند هفته بعد از آزادی، سند نیست. سوزنی که حاوی ترکیبی ناشناخته (شاید ضدیخ صنعتی، شاید متانول سمی، شاید عوامل کندکنندهی کلیه و کبد) وارد رگ میشود، حکم اعدام با تاریخ انقضای معوق است. به زندانی میگویند واکسن، ویتامین، تقویتی. آزادش میکنند. خانواده خوشحال برمیگردد. یک هفته، ده روز بعد، تب شروع میشود، تهوع، درد در پهلوها. کلیهها از کار میافتند. بعد کبد. قلب نامنظم میزند. پزشک محلی اجازه ندارد کالبدشکافی یا حتی تشخیص مسمومیت بدهد. مرگ طبیعی نوشته میشود. جسد دفن میشود. هیچ آماری، هیچ مدرکی، هیچ جنازهای در بیابان رها نشده. این روش مبتنی بر انکار کامل واقعیت جنایت است. قدرت نهتنها میکشد، که توانایی پاک کردن خود مفهوم کشتن را دارد. کسی کشته نشده؛ او بیمار بوده، سکته کرده. این بالاترین درجهی بیکیفری است.
حالا باید پرسید این همه جنایت از کجا میآید؟ پاسخ سادهلوحانهاش افراطگرایی اسلامی یا عقبماندگی است. اما اینها توضیح سطحیاند. حقیقت این است که طالبان یک نمونهی ناب از هر حکومت مطلق است که تمام بِرکهایش(تُرمُزهایش)را از دست داده. هر حکومتی، فارغ از ایدئولوژی، میل ذاتی به کنترل کامل دارد. برای کنترل کامل، باید انسان را بیریشه کنی، از گذشتهاش ببری، هویتش را بگیری، روابطش را قطع کنی، آیندهاش را منحل کنی. طالبان این کار را با مستقیمترین و بیواسطهترین ابزار ممکن انجام میدهد: اعمال قدرت مستقیم بر گوشت و استخوان. آنها ایدئولوژی را نه به عنوان یک باور، بلکه به عنوان چوبی برای شکستن استخوان به کار میگیرند.
در این ساختار، هیچکس قدرت را ندارد؛ قدرت خودش یک مدار بسته است، مثل یک جریان برق که دنبال کوتاهترین مسیر به زمین میگردد. و کوتاهترین مسیر، بدن بیدفاع است. طالب و شهروند عادی، هر دو اسیر این مدارند، با این تفاوت که یکی تبدیل به هادی شوک الکتریکی شده و دیگری دریافتکنندهی شوک. نظامیهایی که تجاوز میکنند، لَت و کوب میکنند، آدم میربایند، تزریق میکنند، خودشان تهیترین موجودات ممکناند. انسانیتشان سالها پیش تفکیک شده. حالا فقط اپراتورهای یک دستگاهی هستند که به آنها هویت و نان و مصونیت میدهد.
و این وسط، قدرتهای خارجی هم مقصرند، نه به عنوان عامل اصلی، که به عنوان تامینکنندگان شرایط. آمریکا بیست سال با اشغال خود ساختارهای سنتی را نابود کرد، یک دولت فاسد ساخت، و بعد یکشبه ناپدید شد و زرادخانههای عظیم را جا گذاشت. این اسلحهها حالا ستون فقرات ماشین طالبان است. ایران با سیاست فشار، موجهای عظیم مهاجران افغانستانی را (که بسیاریشان زندگی آرامی داشتند) به عنوان زبالهی سیاسی به داخل خاک افغانستان پرتاب کرد. این جمعیت آواره، بیخانمان، بیکار، گوشت تازهای برای چرخدندههای دستگاه شد؛ قابل سواستفاده، قابل باجگیری، بدون هیچ قدرت چانهزنی. پاکستان همچنان پناهگاه لجستیک و پشتیبانی اطلاعاتی است. چین و روسیه با امضای قراردادهای اقتصادی، مشروعیت تلویحی میدهند و سکوت را به پول معامله میکنند. هیچکدام از این قدرتها برای افغانستان نمیجنگند؛ آنها فقط با صحنهگردانی خود، اطمینان حاصل میکنند که طالبان فضای لازم برای بلعیدن همه چیز را داشته باشد. جنایت طالبان محصول یک خلا تاریخی است که این قدرتها ایجاد کردهاند و همچنان حفظ میکنند.
اما عمیقترین پیروزی این ماشین چیزی فراتر از شکنجه، تجاوز و قتل است: نابودی تخیل. پنج سال حکومت مطلق، یک نسل کامل از زنان و مردان را چنان خُرد کرده که دیگر نمیتوانند چیز دیگری را تصور کنند. دختری که از کودکی جز چادر اجباری، تحقیر خیابانی، و دیدن لَت (کتک) خوردن مادرش چیزی ندیده، به سختی میتواند جهانی را ببیند که در آن بدنش مال خودش است. مرد جوانی که هر روز شاهد بیقدرتی مطلق خود در برابر نظامیان است، دیگر خشم خود را به درون میریزد، به خویشاوندانش، به همسرش. جامعه ذرهذره اعتماد درونیاش را از دست میدهد. همسایه به همسایه شک میکند. پدر از پسر میترسد. هیچ مقاومت سازمانیافتهای شکل نمیگیرد، چون حداقل اعتماد لازم برای همپیمان شدن از بین رفته. این همان اتمیزه کردن اجتماعی است که هر حکومت تمامیتخواه در پی آن است. طالبان این را نه با برنامههای پیچیده، که با خامترین خشونت ممکن به دست آورده.
این وضعیت نیاز به تحلیل قهرمانانه ندارد. راهحل از بیرون نخواهد آمد. قدرتهای خارجی، با هر پرچمی، خودشان بخشی از همان منطقاند. این وضعیت، فقط قابل مستندسازی است. هر جزئیات: شکل باتومی که به کف پا میخورد، صدای قفل سلولها در نیمهشب، بوی مواد شیمیایی داخل پیچکاریهای بیبرچسب، نگاه زنی که بعد از تجاوز رها شده و دیگر هیچوقت حرف نمیزند. اینها را باید گفت، بیپرده و بیپیرایه، تا حداقل ثبت شوند. نه برای گریه، نه برای شعر، نه برای فراخوان سیاسی. فقط برای اینکه حقیقت این ماشین، تا آخرین ذرهاش، در کلمات بماند…
زانیار
ثور/اردیبهشت ۱۴۰۵
