چهل روز است که زمان، در عمق این سرزمین، متوقف شده. نه روی صفحهٔ تقویم، بلکه در لایههای وجود هر انسانی که هنوز نفس میکشد. چهل روز از لحظهای که خیابانهای تهران، اصفهان، شیراز، کرمانشاه و صدها نقطه دیگر به میدان تیر تبدیل شدند؛ نه تصادفی، نه اشتباهی امنیتی، بلکه پاسخ خالص و بیپرده قدرت به مردمی که دیگر زیر بار تورم کشنده، بیکاری سیستماتیک، گرسنگی مزمن، کنترل روزانه بدن و ذهن و تحقیر مداوم (تو هیچی نیستی) تاب نیاوردند. هزاران جسم شکسته شد: کودکان با گلوله به سر، نوجوانان لهشده زیر چرخ خودروهای زرهی، کارگران و دانشجویان که در سردابهای بازداشتگاه زیر شکنجه جان سپردند، مادرانی که آخرین فریادشان برای نان و آزادی بود و دیگر هیچ. اما اعداد، حتی اگر سه هزار یا سی هزار، فاجعه را نمیگویند. فاجعه در این است که هر یک از این اجساد، یک جهان کامل بود: خاطرههایی که حالا یخ زدهاند، آیندههایی که قبل از تولد کشته شدند، دستهایی که دیگر هیچوقت گره نخواهند خورد. قدرت آنها را قطع کرد چون جرات کرده بودند بگویند دیگر نه به تمام ماشین سلطه.
و فاجعه اینجا تمام نمیشود؛ در سردخانههای فلزی خاموش تهران، اصفهان، شیراز و شهرهایی که حتی نامشان را دیگر کسی بلند نمیگوید، هنوز صدها بدن یخزده ماندهاند. بدنهایی که خونشان خشک شده، اما تحویل داده نشدهاند. برخی متعلق به مهاجرانی هستند که از مرزهای دور آمده بودند، کارگران فصلی تنها، انسانهایی که در این خاک غریب بودند و مرگشان هم غریبتر. هیچکس نیامده، چون هیچکس از وجودشان خبر نداشته؛ نامشان حتی در لیستهای رسمی نیست (اما ایستادند در کنار هزاران آزادیخواه دیگر).
برخی دیگر خانواده دارند، اما خانواده در فقر مطلق غرق است: رژیم پولی طلب میکند که برابر است با تمام زندگی باقیمانده آنها، پولی که اگر پرداخت شود، کودکانشان گرسنه میمانند، اگر پرداخت نشود، جسد عزیزشان برای همیشه در یخ میماند. این، اوج ضدانسانی قدرت است: نه فقط کشتن، بلکه گروگان گرفتن مرگ. قدرت میگوید حتی پس از مرگ هم مال منی.
خانوادهها شبها بیدار میمانند و به قفسههای یخچال فکر میکنند، جایی که فرزندشان مثل یک شی بیارزش، در دمای زیر صفر، منتظر پولی است که ندارند. مهاجران ناشناس یادآوری میکنند که سلطه مرز نمیشناسد؛ همه را به یک اندازه قربانی میکند. قدرت مرگ را هم به کالا تبدیل کرده، به ابزاری برای تحقیر بیشتر، برای مسموم کردن حافظه، برای اینکه حتی سوگواری را از ما بگیرد.
قدرت، در هر لباسی (روحانیت، سلطنت، نظامی، بوروکرات، یا حتی پرچم اپوزیسیون آینده، ذاتا قاتل است. وجودش فقط با سلطه معنا پیدا میکند و سلطه بدون خشونت مداوم ممکن نیست. در دیماه ۱۴۰۴ قدرت دید که جرقه از بازار تهران زده شد، جایی که تاجران کوچک و کارگران روزمزد دیگر با ریال بیارزش نان نمیخریدند، و آتش به همه جا رسید چون درد مشترک بود: زندگیای که هر تصمیم کوچکش (از پوشیدن لباس تا نفس کشیدن) باید با اجازه ارباب باشد. قدرت وحشت کرد، چون دید که این بار اعتراض بدون مرکز بود، بدون رهبر، بدون حزب، بدون وعده فردای بهتر.
مردم خودشان زخمیها را به خانه بردند، اطلاعات را پخش کردند، کمک جمع کردند، تصمیم گرفتند کجا جمع شوند. این دقیقا همان چیزی بود که ماشین سلطه را به لرزه انداخت: غیاب کامل نیاز به ارباب. برای همین تیر زد، گاز زد، باتوم زد، شکنجه کرد، و اجساد را در سردخانه حبس کرد. چون قدرت میداند که اگر حتی یک لحظه انسانها بدون او زندگی کنند، وجودش بیمعنا میشود.
این کشتار و این سردخانههای پر، نه استثنا، بلکه منطق درونی هر ساختار متمرکز است. تاریخ پر است از لحظاتی که مردم سعی کردند بدون سلسلهمراتب، بدون مالکیت بر بدن و ابزار و تصمیم دیگران زندگی کنند (حتی برای چند هفته) و هر بار قدرت با تمام وحشیگریاش حمله کرد. قدرت همیشه به قربانی نیاز دارد تا خودش را توجیه کند. دروغ اصلیاش این است که بدون او هرجومرج است، در حالی که واقعیترین هرجومرج همین سلطهای است که زندگی را به زندان دائمی تبدیل کرده.
قربانیان ۱۴۰۴ انسانهای معمولی بودند، نه قهرمان داستان کسی؛ آنها در یک نقطه به تمام سیستم گفتند بس است: به اقتصاد رانتی که ثروت را در دست عدهای نگه میدارد، به قوانینی که بدن زنان را مالکیت میکند، به مرزهایی که انسانها را جدا میکند، به هر نهادی که یک نفر یا یک گروه را بالای سر بقیه قرار میدهد. مرگشان فریاد نبود؛ نتیجه مستقیم این حقیقت بود که قدرت برای بقا به قربانی احتیاج دارد و هر قدرتی (چه فعلی، چه آینده) همان ابزارها را به کار خواهد گرفت: دوربین، شنود، لیست سیاه، اعدام نمایشی، و حالا حتی سردخانه.
ما نباید این اجساد را به نمادهای انتزاعی تبدیل کنیم که بعدا قدرت تازهای از آنها سوءاستفاده کند. خانوادههایی که جسد را پس نمیگیرند، در سکوت میشکنند، اما سکوتشان انباشته از خشم عمیقی است که روزی خواهد ترکید. جوانانی که امیدشان به اصلاح یا انتخابات آزاد یا رهبر جدید برای همیشه سوخت، حالا میدانند هر دولتی در نهایت همان منطق را تکرار میکند.
قدرت نمیخواهد فقط جسد؛ میخواهد حافظه را هم بکشد، مقاومت را به یک خاطره بیضرر تبدیل کند، سوگواری را جرم بداند.
اما این چهلم، لحظه سوگواری سنتی نیست. لحظه نگاه کردن به عمق این زخم باز است: تا وقتی حتی یک ذره از ساختار قدرت وجود داشته باشد، این چرخه تکرار خواهد شد. آنارشیسم اینجا نه کتاب، نه ایدئولوژی، بلکه ضرورت وجودی است: رد کامل هر سلطهای که یک انسان را بالای سر دیگری مینشاند. ساختن روابط افقی، شبکههای همبستگی بیواسطه، کمک مستقیم به خانوادههایی که در سردخانه اسیرند، جمعآوری پول بدون واسطه، افشای نامها بدون ترس، ایجاد فضاهای کوچک که در آنها تصمیم با توافق آزاد گرفته میشود، نه دستور. یادگیری مهارتهایی که ما را از وابستگی به سیستم نجات دهد. مقاومت روزمره: رد همکاری، افشاگری، زندگی در محله و کارگاه و خانه به گونهای که قدرت را از درون خالی کنیم. چون قدرت فقط وقتی قوی است که ما به آن قدرت بدهیم، با اطاعت، با سکوت، با پذیرش دروغ چارهای نیست.
سردخانهها هنوز پرند. اجساد هنوز منتظرند. قدرت هنوز فکر میکند برنده شده. اما هر انسانی که این عمق را ببیند (این که قدرت ذاتا قاتل آزادی و مانع زندگی بدون خودش است) دیگر نمیتواند همانطور سابق زندگی کند. قربانیان ۱۴۰۴ برای ما گذاشتند که فراموش نکنیم: زندگی بدون ارباب نه یک آرزو، بلکه تنها راه انسانی است. این انتخاب، نه یک بار، بلکه هر روز، در هر نفس، در هر تصمیم کوچک، ادامه دارد. تا وقتی ما به ماشین سلطه غذا ندهیم، پایان واقعی آن آغاز شده است.
زانیار
