روایت قدیمی اما تازه‌ای از اعتصاب

blank

در روایت‌های رایج از اعتصاب، معمولاً با دو الگوی آشنا روبه‌رو می‌شویم: یا اعتصاب را به‌عنوان «اغتشاش و خودخواهی علیه منافع عمومی» محکوم می‌کنند، یا آن را به سطح «فداکاری قهرمانانه برای طبقه و مردم» می‌برند. هر دو روایت، با وجود تضاد ظاهری، در یک نقطه مشترکند: فرد واقعی، با بدن و ترس و خواست‌های مشخصش، زیر بار مفاهیم کلی گم می‌شود.

اگر با منظر آنارکوایگوئیسم به ماجرا نگاه کنیم – سنتی که از اشتیرنر و ایدۀ «فردِ یگانه» الهام می‌گیرد – صحنه کمی عوض می‌شود. در این چشم‌انداز، اعتصاب کامیون‌داران در چند ماه گذشته و اعتصاب چندروزۀ کارگران یک کارخانه قند، فقط دو «واقعۀ کارگری» نیستند؛ دو موقعیت‌اند که در آن فرد، نسبت خود را با مجموعه‌ای از مفاهیم انتزاعی و ساختارهای متمرکز قدرت بازتعریف می‌کند: «ملت»، «نظم عمومی»، «اقتصاد ملی»، «منافع تولید» و حتی گاهی «طبقۀ کارگر» به‌عنوان ایده‌ای مقدس و انتزاعی.

این دیدگاه به ما یادآوری می‌کند که قبل از این همه نام و برچسب، یک «خودِ یکتا» وجود دارد؛ فردی که می‌تواند از این مفاهیم استفاده کند، اما نباید بردۀ آن‌ها شود. این مفاهیم، در این پیشینه، «شبح»‌ نامیده می‌شوند: چیزهایی که بالای سر ما آویزان می‌شوند و از ما می‌خواهند برایشان قربانی بدهیم. وقتی کامیون‌دار اعتصاب می‌کند یا کارگر کارخانه قند دست از کار می‌کشد، می‌توان این کنش را نه فقط به‌عنوان حرکت «طبقه» علیه «سرمایه»، بلکه به‌عنوان لحظه‌ای دید که فرد یکتا، از زیر سایۀ این اشباح بیرون می‌زند و می‌گوید: «من دیگر با این قرارداد، این نظم و این بازی، به این شکل، همراه نیستم.»

در اخلاق رسمی، اعتصاب یا «خودخواهی مخرب علیه جامعه» معرفی می‌شود یا «ایثار برای آرمان جمعی». این دیدگاه مسیر دیگری پیشنهاد می‌کند: اعتصاب به‌عنوان کنش خودمحور فرد. کامیون‌دار، وقتی چرخ کامیونش را متوقف می‌کند، در سطح نخست برای چیزهایی کاملاً ملموس دست به خطر می‌زند: زمان، جان، امنیت، درآمد، کرامت. کارگر کارخانه قند نیز وقتی دستگاه را خاموش می‌کند، پیش از هرچیز دربارۀ زندگی خودش تصمیم می‌گیرد، نه درباره‌ی یک آرمان دوردست. از این منظر، اعتصاب نه آیین قربانی‌کردن خود برای مفاهیم والا، بلکه تاکتیک فرد برای افزایش سهم خود از قدرت و امکان‌های زندگی است.

در این میان، سرکوب فقط یک واکنش امنیتی نیست؛ عملیات ایدئولوژیک هم هست. سرکوب اعتصاب کامیون‌داران، پیامی چندلایه مخابره می‌کند: «تو حق نداری یک‌طرفه قرارداد تحمیلی را بشکنی؛ چهارچوب و قراردادها، بالاتر از خواست توست.» بلافاصله اشباح فعال می‌شوند: «اقتصاد کشور در خطر است»، «مردم در مضیقه‌اند»، «امنیت ملی تهدید شده است». پرسش این‌جاست: این «کشور» و این «مردم» دقیقاً چه کسانی‌اند؟ چه کسی اجازه دارد رنج کامیون‌دار یا کارگر کارخانه را در پای این مفاهیم نامرئی قابل‌قبول یا ناچیز اعلام کند؟

از این زاویه، سرکوب اعتصاب، افزون بر خشونت عینی، یک درس منفی به فرد می‌دهد: «تو می‌توانی تا حدی خودت باشی، تا جایی که به اشباح ما لطمه نزنی. اگر خودخواهی‌ات به تهدید نظم ما تبدیل شود، شکستن تو مجاز است.» این پیام بعدها در ذهن کارگری که در کارخانه قند به اعتصاب فکر می‌کند، تبدیل به محاسبه‌ای سرد می‌شود: «اگر ما هم بایستیم، چه بلایی سرمان می‌آید؟ هزینۀ این بازی چقدر است؟» ترس، به زبان سود و زیان ترجمه می‌شود و به شکل نوعی خودسانسوریِ مبتنی بر محاسبۀ فرد خودمحور ظاهر می‌شود.

با این‌همه، همین‌جا می‌توان پیوندی تحلیلی میان دو اعتصاب ساخت که نه بر اخلاق‌گرایی متکی باشد، نه بر تقدیس انتزاعی «طبقه». در روایت چپ کلاسیک، گفته می‌شود کامیون‌دار و کارگر کارخانه قند، هر دو اجزای یک طبقه‌اند، پس مبارزۀشان حلقه‌های یک زنجیر است و وظیفۀ اخلاقی ماست این زنجیر را ببینیم و تقویت کنیم. این دیدگاه با نتیجۀ نهایی – یعنی ضرورت دیدن پیوندها – الزماً تضادی ندارد، اما انگیزه را عوض می‌کند: پیوند، نه یک تکلیف اخلاقی، بلکه یک استراتژی است.

فردِ کارگر یا راننده، وقتی سرکوب اعتصاب پیشین را به دقت نگاه می‌کند، در واقع دارد تجربۀ دیگری را به دارایی تحلیلی خود تبدیل می‌کند. شکست و رنجِ دیگری، منبع شناخت می‌شود: قدرت کجا ضربه می‌زند؟ کجا کوتاه می‌آید؟ چه شکلی از سازمان‌یابی آسیب‌پذیرتر است؟ در این معنا، همبستگی نه عبادت یک «کل» مقدس، بلکه نوعی «اتحادیۀ خودمحوران» است؛ جایی که افراد کنار هم می‌ایستند، چون دیده‌اند در این کنارایستادن، هر کدام‌شان می‌تواند بیشتر «خود» باشد، نه کمتر.

اعتصاب در این خوانش، لحظۀ تعلیق موقت «واگذاری خود» است. در زندگی روزمره، زمان فرد، پیش‌فروش می‌شود؛ بدنش در شیفت و سهمیه قالب‌گیری می‌شود؛ حرکتش روی جاده یا کنار خط تولید تحت نظم بیرونی است؛ زبان و روایتش در قالب رسانه‌های رسمی شکل می‌گیرد. اعتصاب، لحظه‌ای است که فرد می‌گوید: زمانم را فعلاً از چرخ‌دنده‌ها بیرون می‌کشم، بدنم را از فرمان تولید پس می‌گیرم، و روایت خودم را می‌نویسم. وقتی این لحظه با سرکوب پاسخ می‌گیرد، پیام روشن است: مالکیت تو بر خودت، تا زمانی معتبر است که به ساختارِ متمرکز اصابت نکند.

در این چارچوب، اعتصاب کامیون‌داران و اعتصاب کارخانه قند دو تجلی متفاوتِ یک نزاع ژرف‌ترند: نزاع بر سر این‌که آیا فرد حق دارد از نقشِ پیش‌نوشته‌شده‌اش خارج شود یا نه. این دیدگاه، این مسئله را نه یک بحث صرفاً حقوقی یا اقتصادی، بلکه مسئله‌ای وجودی می‌داند. فرد یا خود را به‌تمامی در اختیار اشباح و ساختارها می‌گذارد، یا می‌کوشد ـ حتی برای چند روز، حتی به‌قیمت خطر ـ لحظه‌ای مالک خود شود.

حافظۀ سرکوب، در این میان، دو چهره دارد. از یک‌سو، ترس را تعمیق می‌کند و فرد را به انفعال می‌راند. از سوی دیگر، اگر روایت شود و به اشتراک گذاشته شود، می‌تواند به دانش استراتژیک بدل گردد. پیوندی که میان سرکوب اعتصاب کامیون‌داران و شروع اعتصاب کارخانه قند برقرار می‌شود، می‌تواند دقیقاً در این سطح خوانده شود: انتقال تجربه، نه به‌عنوان مرثیه، بلکه به‌عنوان نقشه. نقشه‌ای که روی آن هم میزان قساوت حاکمیت و هم نقاط آسیب‌پذیرش روشن‌تر می‌شود.

در سنت‌های آنارشیستیِ کلاسیک، اعتصاب اغلب همچون گامی در مسیر انقلاب اجتماعی تصویر شده است؛ سلاح طبقه در راه برچیدن دولت و سرمایه. آنارکوایگوئیسم، بدون نفی این افق، تأکید را کمی جابه‌جا می‌کند: اگر آینده‌ای آزادتر قرار است معنا داشته باشد، باید در نهایت به افزایش امکان و قدرت فرد واقعی منتهی شود، نه به تولد بت‌های تازه با نام‌های تازه. اعتصاب و پیوند اعتصاب‌ها نیز، از این منظر، مهم‌اند چون به فرد این امکان را می‌دهند که از جایگاه «شیء مطیع» به جایگاه «سوژه‌ی تصمیم‌گیر» حرکت کند.

اگر نقشۀ اعتصاب کامیون‌داران و کارخانه قند را کنار هم بگذاریم، می‌توانیم آن را به‌عنوان بخشی از تبارنامۀ مقاومت وجودی فرد بخوانیم: تاریخ پراکندۀ لحظاتی که در آن افراد، برای لحظه‌ای کوتاه، تلاش کرده‌اند از زیر فرمانِ اشباح خارج شوند و خود را پس بگیرند. سرکوب، این لحظات را می‌شکند، اما هم‌زمان جای زخم‌هایی بر بدن‌های فرد و حافظۀ جمع می‌گذارد که اگر فراموش نشوند، می‌توانند مواد خام یک آگاهی رادیکال‌تر باشند.

پیوند زدن این لحظات به یکدیگر، در یک نوشتار تحلیلی، نه تزئینی است و نه صرفاً اخلاقی؛ تلاشی است برای این‌که فرد امروز، در مواجهه با نظم و خشونت، تنها به ترس و تسلیم مسلح نباشد، بلکه به دانشی که از شکست‌های دیروز به ارث رسیده است نیز دسترسی داشته باشد؛ دانشی که شاید اجازه دهد او در محاسبات خودمحورانه‌اش، گزینه‌ای غیر از انفعال را هم جدی بگیرد.