در عمق این گردهمایی، جایی که دانشجویان دانشگاه هنر ایران جمع میشوند/شدهاند تا با دانشجویان سراسر کشور همنفس شوند، هیچ مرکزی وجود ندارد و هیچ پرچمی حق ندارد همه را زیر سایه خود بکشد. این فضا زنده است چون پر از شکاف است: پر از صداهایی که با هم نمیخوانند، پر از جهتهایی که گاهی به هم میپیچند و گاهی از هم میگریزند.
اینجا دانشجویانی هستند که با تفکرات بسیجی، با همان عادت به نظم از بالا، درگیریها را دامن میزنند تا تکثر را به یک صدا، به یک خط، به یک پرچم واحد بکشانند. در سوی دیگر، آنهایی که هنوز به گذشته سلطنتی دل بستهاند، با همان حرص تصاحب، درگیریهای دیگری به پا میکنند تا دوباره همه چیز را زیر یک نشان، زیر یک روایت، زیر یک فرمان ببرند. هر دو جریان، هر دو طرف این دوگانه ظاهری، دقیقا همان کاری را میکنند که قدرت همیشه کرده: میخواهند باغ وحشی ایدهها را هرس کنند، شاخههای متفاوت را قطع کنند، تا فقط یک درخت صاف و منظم باقی بماند که آسانتر کنترل شود.
اما دانشگاه (نه تنها دانشگاه هنر بلکه دانشگاه تهران و تمام دانشگاههای کشور) ، مثل هر جامعهای که هنوز نمرده، هرگز یکدست نبوده و نباید باشد. زندگیاش در همین ناهمگونی ریشه دارد. اتحاد واقعی، نه همآوایی اجباری، بلکه پیوند میان چیزهایی است که مجبور نیستند خودشان را کوچک کنند تا در قالب دیگری جا شوند. اگر تکثر را با فشار ما (باید یکی باشیم) له کنیم، آنچه باقی میماند نه قدرت، بلکه پوستهای خالی است؛ یک سکوت سازمانیافته که فقط از بیرون به نظر منسجم میآید. هر بار که این تکثر را هدف میگیرند، دانشگاه میمیرد. و با مرگش، امکان هر تغییری هم از بین میرود. چون تغییر هرگز از یک صدای غالب برنمیخیزد؛ از برخورد صداها، از لحظهای که هیچکس تسلیم نمیشود، از فضایی که هیچکس حق ندارد دیگری را به نام منافع مشترک یا وحدت ملی خاموش کند.
در همین میان، دانشجویانی بسیار هستند که نه به آن تفکرات بسیجی تن میدهند و نه به آن نوستالژی سلطنتی. آنها نه میخواهند نظم از بالا، نه میخواهند شاه جدید. آنها از آزادی مردمی و مستقل حرف میزنند؛ آزادیای که از پایین، از خود جمع، بدون واسطه هیچ پرچم و هیچ رهبری، شکل بگیرد. این صداها، هرچند گاهی در میان درگیریها گم میشوند، دقیقا همان چیزی هستند که این فضا را زنده نگه میدارند. آنها نمیخواهند تکثر را قربانی کنند تا یک (ما)ی ساختگی بسازند. آنها میدانند که اگر این تنوع بمیرد، نه تنها اعتراض دانشجویی مرده، بلکه خود امکان یک زندگی بدون ارباب هم مرده است.
در این گردهمایی، صداها بازتاب یافتهاند؛ گاهی بلند، گاهی شکسته، گاهی پر از خشم خام. اما درست همین بازتاب، سایهای از شک میاندازد. بسیاری از این صداها، هرچند به ظاهر از دل خود جمع برمیخیزند، بوی دستهای پشت پرده میدهند؛ سازماندهیهایی که از بیرون یا از درون به آرامی هدایت شدهاند. این گیجی، این ناتوانی در تشخیص اینکه کدام فریاد از عمق یک دانشجوی تنها میآید و کدام بخشی از بازی بزرگتری است، خودش بخشی از واقعیت است. نه ضعف، بلکه نشانهای از اینکه هیچ فضایی، حتی فضایی به ظاهر خودجوش، از نفوذ قدرت خالی نیست. قدرت همیشه سعی میکند خلا را پر کند، همیشه سعی میکند چندصدایی را به یک روایت واحد تقلیل دهد، چون میداند که در پراکندگی، کنترلش سختتر است.
اما این همان نقطهای است که مقاومت آغاز میشود. نه با فریاد ما متحدیم، بلکه با امتناع خام از هرگونه مهندسی. امتناع از اینکه اجازه دهیم این جمع به ابزاری برای هیچ قدرتی تبدیل شود، چه قدرتی که از بالا میآید، چه قدرتی که از بیرون نفوذ میکند، چه قدرتی که با لباس بسیجی یا با پرچم شیر و خورشید ظاهر میشود. دانشگاه هنر در این لحظه، نه میدان نبرد برای تصاحب، بلکه فضایی است که در آن هر صدای متفاوتی حق دارد بماند، بدون اینکه مجبور باشد خودش را با دیگری تطبیق دهد. این فضا وحشی است. سازماننیافته به معنای واقعی کلمه. و دقیقا به همین دلیل، زنده است. چون زندگی، در همان بینظمیای جریان دارد که هر قدرتی از آن وحشت دارد.
این گردهماییها(چه امروز و چه فرداها، در هر دانشگاه کشور)، اگر چیزی باشد، یک ایستادگی بیادعا در برابر هرگونه یکسانسازی است. ایستادگی در برابر این ایده که برای قوی شدن باید یکی شد. نه، ما در همین تفاوتهایمان قویایم. در همین گیجیمان، در همین لحظههایی که نمیدانیم کدام صدا واقعی است و کدام نیست. چون همین ندانستن، ما را از افتادن در دام هر روایت آمادهای نجات میدهد.
دانشگاه باید همین باشد: نه قلعهای برای تکرار، نه ابزاری برای پیروزی یک طرف، بلکه باغی از ریشههای متفاوت که در خاک مشترک، اما بدون دستور از بالا، رشد میکنند. اگر این باغ را هرس کنیم تا منظم شود، نه تنها زیباییاش را از دست میدهیم، بلکه خود امکان رشد را هم میکشیم.
