کالبدشناسی یک ماشین سلطه: یادداشت‌هایی درباره نیست‌سازی…

زانیار

blank

قدرت، پیش از آنکه تفنگ باشد، تعریف است. پیش از آنکه شلاق باشد، نامیدن است. طالبان صرفا یک گروه مسلح نیست که شهرها را فتح کرده باشد؛ طالبان یک نظام نام‌گذاری است، یک دستگاه معرفت‌شناسانه که پیش از تصرف خاک، زبان را تصرف کرده است. این رژیم، پیش از آنکه زنان را در خانه‌ها محبوس کند، مفهوم زن را در شبکه‌ای از دال‌های تقدس‌ یافته محبوس کرده بود. این همان لحظه‌ای است که تحلیل آنارشیستی باید کار خود را آغاز کند: نه در نقطه شلیک، بلکه در نقطه تعریف.

وقتی از حذف زنان از دانشگاه‌ها سخن می‌گوییم، درواقع با لایه سطحی یک ساختار عمیق‌تر مواجهیم. تعطیلی مدارس دخترانه یک سیاست منفرد نیست؛ تجلی انضمامی یک منطق بنیادین است: منطق غیرخودآیین‌سازی. بدن زن در این هندسه قدرت، هرگز یک خود کامل نیست، همواره یک ضمیمه است، یک الحاقیه بر بدن جمعی که مردان قیم آناند. آموزش، خطرناک است دقیقا از همین‌رو؛ زیرا سواد، امکان خواندن جهان را به دست میدهد و خواندن جهان، پیش شرط نوشتن خویش است. رژیم طالبان با زنانی که می‌خوانند و می‌نویسند (و در این خواندن و نوشتن، خود را از قیمومیت جمعی بیرون می‌کشند) دشمن است، نه صرفا با زن تحصیل کرده به مثابه یک تیپ اجتماعی.

حجاب اجباری در این منظومه، یک تکه پارچه بر سر زنان نیست؛ یک تکنولوژی مرئی‌سازی و نامرئی‌سازی است. زن باید در فضای عمومی چنان پوشیده شود که فردیتش محو گردد، اما همزمان جنسیتش به مثابه یک مقوله تحت قیمومیت، دائما اعلام شود. این یک پارادوکس نیست؛ این هسته اصلی منطق پدرسالارانه در شکل تئوکراتیک آن است: زن باید همواره زنِ تحت قیمومیت باشد، نه یک شخص. برقع، پرچم این غیاب اجباری است؛ نشانه‌ای که می‌گوید: اینجا شخصی نیست، اینجا یک متعلق وجود دارد.
دستگاه قضایی طالبان، یک نظام حل اختلاف نیست، یک تئاتر قدرت است که در آن، حاکمیت بر بدن‌ها هر روزه بازآفرینی می‌شود. مجازات‌های علنی در میادین شهر را نه به چشم اعمال مجازات، که باید به مثابه مناسک دولتی خواند. در این مناسک، جمعیت تماشاگر به دو دسته تقسیم میشود: مردانی که با تماشا کردن، قیمومیت خود را بازتولید میکنند، و زنانی که با غایب بودن از این صحنه، جایگاه خود را به مثابه سوژه‌های نامرئی سیاست می‌پذیرند. هر شلاقی که در ملاعام نواخته میشود، نه فقط بر بدن یک فرد، که بر پیکر هر امکان سرکشی فرود می‌آید. اینجا مجازات، یک پیام است؛ پیامی که مخاطب اصلی‌اش نه آنکه شلاق میخورد، که هزاران نفری هستند که شلاق خوردن را تماشا میکنند و درس می‌گیرند!

طالبان یک ویژگی متمایز دارد که آن را از بسیاری رژیم‌های اقتدارگرا جدا میکند: این رژیم، یک تئوکراسی تقدس‌بنیاد است، نه قانون‌بنیاد. در نظام‌های قانون‌بنیاد، حاکمیت از مسیر قانون اعمال میشود و قانون، هرچند در خدمت قدرت، واجد نوعی عقلانیت شکلی است که امکان پیشبینی، اعتراض شکلی، و دستکاری حقوقی را فراهم میکند. اما در نظام تقدس‌بنیاد، قدرت خود را نه از قانون، که از دسترسی بی‌واسطه به امر قدسی کسب میکند. احکام صادره، قانون نیستند، فتوا هستند؛ تجلی اراده الهی که از مسیر میانجی خودانتصابی (ملا، مفتی، امیر) جاری میشود و در این جاری شدن، جایی برای چون و چرای عقلی باقی نمی‌گذارد. در چنین نظامی، هر مقاومتی نه خلاف قانون، که کفر خوانده می‌شود؛ و کفر، نه یک جرم حقوقی، که یک وضعیت وجودی است که مجازات آن نه حبس، که حذف کامل است.

اقتصاد سیاسی این رژیم نیز شایان توجه است. حذف زنان از بازار کار رسمی، صرفا یک سیاست فرهنگی یا مذهبی نیست؛ یک راهبرد اقتصادی است که زنان را کاملا به شبکه‌های حمایتی مردانه (پدر، برادر، شوهر، پسر) وابسته می‌کند. این وابستگی مادی، زیربنای انقیاد ایدئولوژیک است. زنی که هیچ منبع درآمد مستقلی ندارد، نه فقط از نظر اقتصادی، که از نظر وجودی نیز به مردان گره می‌خورد. او نمیتواند برود، چون جایی برای رفتن ندارد. این دقیقا همان سلطه تام و تمامی است که باکونین از آن سخن می‌گفت: سلطه‌ای که نه فقط بدن، که امکان‌های آینده را نیز مصادره میکند.

اما آنارشیسم به ما می‌آموزد که قدرت، هرگز تمامیت‌خواه نیست، بلکه همواره کلیت‌طلب است و در این کلیت‌طلبی، شکاف ایجاد میکند. هر نظام سلطه‌ای، برای بقای خود، نیازمند همکاری فعالانه سوژه‌هاست و مجبور است دائما مشروعیت خود را بازتولید کند. این بازتولید مداوم، خود محل ظهور ترک‌ها و گسست‌هاست. مدارس زیرزمینی دخترانه که در خانه‌ها شکل می‌گیرند، شبکه‌های همیاری زنانه که در سکوت گسترش می‌یابند، هر بار که زنی در خلوت خانه، شعری میخواند یا به دخترش حروف الفبا می‌آموزد؛ اینها شکست‌های کوچک در ماشین سلطه‌اند. اینها کنش‌هایی خودآیین هستند در قلب نظامی که خودآیینی را جنایت می‌داند.

درنتيجه: ما با یک انحراف یا بیماری در پیکره یک جامعه سالم مواجه نیستیم. ما با تحقق افراطی منطقه‌ای درونماندگار در پدرسالاری، دین نهادینه‌شده، و دولت مواجهیم. طالبان، برون‌ریزی عناصر سرطانی نیست؛ تغلیظ عناصری است که در خود این نهادها به صورت رقیق شده حضور دارند.
مردسالاری فرودست‌ساز، دینی که به ابزار حکمرانی تقلیل یافته، و دولتی که مدعی مالکیت بر جان و تن شهروندان است، این‌ها ویژگی‌های منحصربه‌فرد طالبان نیستند، بلکه نسخه غلیظ شده گرایش‌های موجود در بسیاری از ساختارهای قدرت در سراسر جهان‌اند.

از اینرو، مبارزه با طالبان، صرفا مبارزه با یک گروه خاص نیست؛ مبارزه با اصلی است که در طالبان به نابترین شکلش تجلی یافته است: اصل حق فرمانروایی عده‌ای بر عده‌ای دیگر. و این، به بیان دقیق کلمه، همان چیزی است که آنارشیسم همواره با آن در ستیز بوده است…

زانیار