در ادبیات جنبشهای اجتماعی، استراتژی میدان میلیونی اصطلاحا به خانوادهای از راهبردها اطلاق میشود که بر تجمع عظیم، حضور فیزیکی انبوه و فشار نمادین-مادی جمعیت برای فروپاشی نظم سیاسی متکیاند. در این استراتژی انباشت جمعیت معادل انباشت قدرت دانسته میشود و گمان بر این است که نیروی سرکوب در برابر تودهی بسیار بزرگ مردم ناتوان یا مردد میشود. اما امروزه این پیشفرضها محل نقدهای جدی هستند.
قابل انکار نیست که انبوه جمعیت میتواند کارکردی نمادین در افزایش روحیهی معترضان داشته باشد، اما جمعیت زیاد لزوما به قدرت بیشتر منجر نمیشود. قدرت سیاسی نیازمند سازمان و ساختار، تاکتیک و استراتژیپردازی مؤثر و منعطف است؛ در حالی که با جمعیتِ زیاد نمیتوان مانور داد و شرایط محیطی میتوانند تأثيرات غیرمنتظره و غیرقابل کنترلی روی جمعیت داشته باشد. از آنجا که این تاکتیک با نظم حداقلی و با تکیه بر عدد افراد و احساسات و افکار جمعی کار میکند، حتی اختلالهای کوچک (اطلاعاتی، ارتباطی، جسمی-روانی،…) میتوانند اثر آبشاری ایجاد کنند، انسجام را بشکنند و در نهایت کل تاکتیک را از کار بیاندازند. و از طرف دیگر، تعدادِ زیادِ افراد غالبا هدف مشترک دقیق، تصور یکسان از حرکت بعدی و سطح ریسکپذیری یکسان ندارند و در لحظهی بحران، این ناهمگنی به سردرگمی و واگرایی منجر میشود.
از منظر استراتژیک، یک نیروی مؤثر باید بتواند جهت عوض کند، متوقف شود و به موقع پیشروی و عقبنشینی کند. اما جمعیت میلیونی فرمانپذیری ناهمگن دارد، انتقال تصمیم در آن کند است، واکنشهای احساسی در آن تقویت میشود و در نتیجه، این راهبرد انعطافپذیری پایینی دارد و بیشتر یکبارمصرف است. اساسا این راهبرد روی یک لحظهی اوج حساب میکند و گمان میکند اگر یکبار خیابان پر شود، همهچیز تغییر میکند، اما از آنجا که این استراتژی به یک بازهی زمانی خاص وابسته است، قابل تکرار نامحدود نیست (اثر شوک آن با تکرار کاهش مییابد) و تحمل کشدار شدن را ندارد چرا که هر بار بسیج مردم سختتر از قبل میشود، در صورت تعویق یا توقف، به سرعت افول میکند. در عمل اگر آن لحظهی اوج به نتیجه نرسد، فرسایش روانی و آسیب جانی شدیدی ایجاد میشود چرا که هزینهی شکست یک میدان میلیونی، از شکست اعتراضات کوچکتر بسیار بیشتر است و میتواند به تخلیهی توان کنش جمعی منجر شود. و تمام اینها در حالی است که حکومتهای امروزی بنابر تجربهی انقلابها و جنبشهای کلاسیک برای کنترل آن لحظهی خاص آماده شدهاند.
پیشفرض نادرست دیگر در رابطه با لحظهی اوج این است که گمان میشود نیروهای سرکوب در مواجهه با انبوه جمعیت متوجه خواست اکثریت شده و به صفوف مردم میپیوندند. اما نیروهای سرکوب، خصوصا در کشور ما که دیگر همهچیز در آن واضح و شفاف است، کاملا بر خواست اکثریت مردم واقف هستند و لازم نیست آن را علنا در خیابان ببینند تا باور کنند. مردم ما نمیتوانند به این نظامیان مفتخور و بیکفایت که از حداقلهای انسانی اندیشه و احساس بیبهرهاند، وعدهای بدهند که از منافع فعلیشان پیشی بگیرد. بنابراین تحت هیچ شرایطی به این نتیجهگیری نخواهند رسید که همراهی با مردم، به نفع آنها خواهد بود. اغلب آنها نیز دستشان به خون مردم آلوده است و راه برگشتی برای خود نمیبینند. در واقع دشمن اصلی مردم ما، خود نظامیها هستند و باید برای شکست خود آنها برنامهریزی، سازمانیابی و تلاش کرد. ما نمیتوانیم از نظامیها برای پایین کشیدن سیاستمداران کمک بخواهیم، چرا که اساسا خود طبقهی نظامیان شبیه به یک گنگ مافیایی-امنیتی کل قدرت سیاسی و اقتصادی را در دست دارد.
همچنین باید توجه داشت تمرکز جمعیت ریسک تلفات انسانی را بالا میبرد، خصوصا زمانی که با حکومتی مواجه هستیم که هیچ ابایی از کشتار جمعی ندارد. در چنین شرایطی دعوت به میدان میلیونی یعنی تصمیمگیری دربارهی جان و امنیت انبوهی از افراد، بدون امکان کنترل کامل پیامدها. در این استراتژی افراد به جِرم جمعیت و عدد فروکاسته میشوند، از این منظر میتوان استراتژی جمعیت میلیونی را معادل استراتژی جنگی منسوخ و غیراخلاقی «موج انسانی» دانست که با بیارزش دانستن جان انسانها، از آنها استفادهی ابزاری میکند. شایان ذکر است حضور داوطلبانه و مشتاقانهی افراد در پیشبرد این استراتژی، بار اخلاقی آن را کاهش نمیدهد، همانطور که در جنگ ایران و عراق، مردم ایران ظاهرا با میل و رغبت به میدان میرفتند اما امروزه عملکرد فرماندهان آن جنگ، محکوم میشود.
***
این نوشته از این توییت دایکتو بازنشر شده است. نقد موجود توسط آنارشیستهای پساچپی بر اساس تجربه جنبشهای اجتماعی دیگر در جوامع مختلف بیان شده است.
