دولتها عاشقِ یک چیزند: اینکه ما را نامرئی کنند. هر کداممان جدا، در خانههای جدا، با دردهای جدا تا وقتی که خیال کنیم «تنهاییم»، خیال کنیم «کمایم»، خیال کنیم «هیچکس مثل من نیست». سرکوبگر دقیقاً از همین توهم تغذیه میکند: از اینکه هر بدن را یک پرونده کند، هر پرونده را یک ترس، و هر ترس را یک اطاعتِ روزمره.
اما سیاست فقط شعار و مشت و سنگ نیست. سیاست، خیلی پیش از آن، بدنهاست در فضا. اینکه چه کسی حق دارد در میدان شهر دیده شود، و چه کسی باید پشت پرده بپوسد. اینجاست که آنهایی که به هر دلیل—بیماری، کهولت، ناتوانی، خستگیِ مزمن، یا هر زخمِ دیگری که این کشور روی تن آدمها گذاشته—نمیتوانند در برابر باتوم «بایستند»، باز هم میتوانند در برابر منطقِ نامرئیسازی بایستند.
گاهی بزرگترین کمک، «قهرمانی» نیست؛ قابلمشاهدهکردنِ حقیقت است. ایستادنِ آرامِ شما در خیابانهای پررفتوآمد—همان حضورِ ساده و بیادعا—میتواند مثل یک میخِ کوچک باشد در لاستیکِ ماشینِ دروغ. چون به آدمهای دیگر میگوید: «تو تنها نیستی.» و این جمله، در کشورهایی مثل ما، از خیلی چیزها انقلابیتر است.
قدرت سرکوبگر فقط از اسلحه نمیآید؛ از این میآید که ما هر روز، هزار بار، به خودمان بگوییم «نمیشود» و بعد همانطور زندگی کنیم که انگار واقعاً نمیشود. حضور شما این زنجیره را شل میکند. وقتی مردم در معبرهای عمومی، چهرههای عادی میبینند—پیر، بیمار، زن، مرد، کارگر، معلم—اعتراض از «خبر» تبدیل میشود به واقعیتِ روزمره. اعتراض دیگر یک تصویر دور نیست؛ یک «اکنونِ مشترک» است.
و یک چیز دیگر: سرکوبگر از «جمعیتِ آرام» هم میترسد. چون جمعیتِ آرام یعنی اعتراض فقط کارِ «جوانِ پرانرژی» نیست؛ یعنی یک جامعه دارد حرف میزند. یعنی مسئله، مسئلهٔ یک گروه خاص نیست؛ مسئلهٔ خودِ نظمِ تحمیلی است. حضورِ شما، اعتراض را از حالتِ تکصدایی درمیآورد و به آن چندصداییِ انسانی میدهد—همان چیزی که اقتدارگرایی از آن وحشت دارد.
اگر توان دویدن نیست، لازم هم نیست. اگر توان فریاد نیست، باز هم لازم نیست. گاهی کافی است بدنتان را از پستو بیرون بیاورید و بگویید: «من اینجا هستم.» این «بودن»، خودش یک جور «نه» گفتن است: نه به ترسِ خصوصی، نه به دروغِ تنهایی، نه به این قراردادِ نانوشته که شهر فقط مالِ فرمانبَرهاست.
آنارشیست نسخه نمیپیچد؛ هیچکس حق ندارد از بدنِ شما خرجِ سیاست کند. اما اگر کسی میپرسد «من که نمیتوانم مثل دیگران بجنگم، چه کنم؟» جوابِ آنارشیست این است: لازم نیست بجنگی تا مفید باشی. کافی است در چشمِ شهر بایستی تا شهر یادش بیاید که صاحبانش هنوز زندهاند.
