تراژدی شکست مشروطه، کمدی ۵۷ و تراژیکمدی مشروطه‌خواهان امروز

۱۶ دی ۱۴۰۴

Fazlullah Nouri, a mullah traitor of constitutional revolution, is hanged.

در حین گفت‌وگوی امشبم با همقطار عزیزی، او این جمله را گفت: «تراژدیش‌و یه بار داشتیم (خود مشروطه)، کمدیش رو هم (۵۷)، الان به تراژیکمدی رسیدیم دیگه!» در جا به یاد همان جمله افتادم که «بار اول تراژدی، بار دوم فارْس»، نه برای خندیدن به رنج آدم‌ها، بلکه برای دیدنِ مکانیسمِ تکرارِ نقش‌ها: هر نسل با واژه‌های تازه، دوباره به صحنه‌ای می‌رود که دکورش همان است.


تراژدیِ شکستِ مشروطه

مشروطه برای خیلی‌ها «درخواستِ قانون» بود؛ یعنی جامعه می‌خواست دولتِ دل‌بخواهی را لااقل به چیزی حداقلی پاسخ‌گو تبدیل کند. اما از نگاه منِ آنارشیست، مسئله این‌جاست: قانون اگر به نیروی اجتماعیِ خودسازمان‌یافته تکیه نکند، دیر یا زود به «کاغذی برای بایگانیِ دولت بعدی» تبدیل می‌شود. پژوهش‌های تاریخ‌اجتماعی نشان داده‌اند که مشروطه فقط چانه‌زنیِ چند چهره نبود؛ از پایین هم انرژی داشت—شبکه‌های محلی، کنشگری شهری، و حتی رگه‌های دموکراسیِ ریشه‌ای و مطالبات زنان.

با این همه تراژدی از جایی شروع شد که «مهارِ دولت» را عمدتاً به ابزارهای بالادستی پیوند زدیم: مجلس، قانون اساسی، نهادهای رسمی. این‌ها حتی بر فرض احمقانۀ لازم بودن (که از دید هرآنارشیستی خود خودکشی است چه برسد به لازم!)، باز هم کافی نیستند. اگر محله، صنف، شورا، اتحادیه، تعاونی و انجمن‌های مستقل به‌عنوان ستون‌های روزمرهٔ قدرتِ اجتماعی جا نیفتند، دولت —هر دولتی— هزاران‌هزار راه برای دور زدنِ قانون پیدا می‌کند، یا قانون را به زبانِ خودش بازنویسی می‌کند. در همین قاب است که ائتلاف‌های نابرابرِ نیروها (از جمله نیروهای مذهبیِ مشروعیت‌بخش) و رقابت‌های حذف‌گرایانه می‌تواند تجربه را فرسوده کند.

پس «شکست مشروطه» برای من فقط شکست یک انقلاب نیست؛ شکستِ یک روش است: امید بستن به این‌که یک دولتِ متمرکز را می‌شود با چند قفلِ حقوقی مهار کرد، بدون آن‌که کلیدِ واقعی (قدرتِ سازمان‌یافتهٔ افقی در جامعه) ساخته شود.

کمدیِ ۵۷
۱۳۵۷ را بعضی‌ها «انقلابِ ناگزیر» تصویر می‌کنند، اما یک خط پژوهشی مهم دقیقاً با همین قطعیت مشکل دارد: خیلی‌ها —حتی بازیگران سیاسی و شهروندان— تا نزدیکیِ لحظهٔ وقوع، انقلاب را نامحتمل می‌دانستند؛ ناگهان «قابل‌تصور» شد و همین تغییرِ ادراک، خودش موتورِ بسیج شد.

حالا چرا «کمدی»؟ اگر از استعارهٔ مارکسی استفاده کنیم، فارْس یعنی تکرارِ ساختار با نقاب تازه. از منظر من، ۵۷ لحظه‌ای بود که جامعه می‌خواست از زیر یک دولتِ سنگین بیرون بیاید اما بخش بزرگی از تخیل سیاسی‌اش هنوز دولت‌محور بود: انگار آزادی باید از «بالا» صادر شود و عدالت با «یک مرکزِ درستکار» محقق شود. تاریخ‌نگاری‌های مدرن از ایران بارها نشان داده‌اند که حتی در مسیرهای انقلابی، ظرفیت دولت می‌تواند بزرگ‌تر شود و نزاع‌های اجتماعی به تمرکزِ بیشتر ختم شود.

پس «کمدی ۵۷» در زبان من، تمسخرِ مردم نیست؛ تمسخرِ یک توهم است: این‌که اگر تاج را برداریم و عمامه، کت‌وشلوار یا هر نماد دیگری بگذاریم، خودِ منطقِ فرمان‌دادن و فرمان‌بُردن خودبه‌خود عوض می‌شود.

تراژیکمدیِ «مشروطهٔ دوم» در انتظار
«مشروطهٔ دوم» —هر معنایی که برایش بگذاریم— بوی یک میلِ آشنا می‌دهد: بازنویسیِ قراردادِ سیاسی برای مهار قدرت. من با این میل دشمنی ارزشی ندارم؛ «حکمرانیِ خودسرانه» واقعاً ویرانگر است. اما ترسم این است که بار دیگر همه‌چیز را به همان صحنه ببریم: یک متنِ حقوقیِ درخشان!، چند نهاد رسمیِ جدید و همان جامعهٔ پراکنده‌ای که هنوز ابزارِ کنترلِ روزمره‌اش را دیت ندارد.

از این‌جاست که تراژیکمدی متولد می‌شود:

تراژدی چون دوباره انرژی جمعی صرف ساختنِ «دولتِ بعدی» می‌شود، و قربانیِ اصلی باز هم آزادیِ زیسته در زندگی روزمره است.

کمدی چون دوباره همان جمله را می‌شنویم: «این‌بار فرق دارد»، در حالی که زیر پوستش همان منطقِ تمرکز کار می‌کند.

آنارشیسم معمولاً پیشنهاد می‌دهد نقطهٔ ثقل را عوض کنیم: به‌جای این‌که جامعه دورِ دولت سازمان بگیرد، جامعه باید لااقل به شبکه‌ای از واحدهای محلیِ پاسخگو و قابل‌عزل فروکاسته شود؛ یعنی خودسازمان‌دهی بر پایۀ اقدامات داوطلبانۀ منوط به نقاط اشتراک.

ما نه دوباره که سه‌باره داریم اشتباه می‌کنیم.
اشتباه پیش رو خیلی صعب و سخت‌تر از حتی ۵۷ خواهد بود، زیرا که تکنولوژی مدرن و پسامدرن نیز در دست اقتدار پیش رو خواهد بود.

گندم