لایه‌های خاموش شورش

blank

برنار ماری کلتس، آن مبارز خستگی‌ناپذیر صحنه‌های تئاتر، نویسنده‌ای که با هر سطرش زنجیرهای پنهان قدرت را می‌گسلد و به عمق زخم‌های جامعه نفوذ می‌کند. زاده ۱۹۴۸ در فرانسه، مردی که تا ۱۹۸۹ با ایدز دست و پنجه نرم کرد و تسلیم نشد، زیرا روحش همیشه در حال شورش بود. آثار او نه صرفاً داستان یا دیالوگ، بلکه سلاح‌هایی هستند علیه استعمار، نژادپرستی و سلطه‌های نامرئی که جهان را به بند کشیده‌اند. کولتس نمی‌نویسد تا مخاطب را سرگرم کند؛ او می‌نویسد تا چشم‌ها را باز کند، تا مشت محکمی بزند به صورت هر نظم دروغینی که جهان را مرتب جلوه می‌دهد. زندگی خودش نمایشنامه‌ای از مقاومت بود: از مهاجرت به برزیل و غرق شدن در زبان‌های بومی تا همکاری با پاتریس شورنا، همه در خدمت افشای تاریکی‌های قدرت. هر بار که آثارش را می‌خوانم، احساس می‌کنم با هم‌رزمی روبرو هستم، کسی که از کلمات بمب می‌سازد و جهان را به چالش می‌کشد.

«بازگشت به بیابان» یکی از ضربه‌های کوبنده اوست، اثری که هر بار خواندنش، مرا به شن‌های داغ بیابان می‌برد. شخصیت‌ها به گذشته‌های مسموم استعماری بازمی‌گردند، به بیابانی پر از ارواح سرکوب‌شده، جایی که سیستم قدرت افراد را به عقب می‌کشد و فرار را ناممکن می‌سازد. کولتس با دقت جراحی‌وار نشان می‌دهد چگونه تاریخ استعمار مانند سمی در رگ‌ها جریان دارد، و بازگشت نه نوستالژی، بلکه انتقامی است از گذشته‌ای که هنوز نفس می‌کشد. دیالوگ‌ها فریادهایی هستند علیه زنجیرهای تاریخی؛ می‌گوید: برگرد به بیابان، اما نه برای تسلیم، بلکه برای سوزاندن همه چیز و برپایی چیزی تازه از خاکستر. در عمق این نمایشنامه، بیابان را نه فقط مکانی، بلکه استعاره‌ای از فراموشی اجباری می‌بینم که استعمارگران بر مردمان تحمیل کرده‌اند، و شخصیت‌ها با هر قدم، آن فراموشی را می‌شکنند. این اثر مرا وادار می‌کند به گذشته‌های خودمان بیندیشم، به زخم‌هایی که جامعه پنهانشان می‌کند، و چگونه هر بازگشت، فرصتی است برای بازسازی از نو، برای شکستن چرخه‌ای که نسل‌ها را اسیر کرده.

«جدال سیاه و سگ‌ها» را دیشب خواندم، و هنوز روحم به هم ریخته است. در اعماق یک معدن آفریقایی، جایی که سفیدپوستان و سیاه‌پوستان، کارگران و اربابان مانند حیوانات وحشی به جان هم می‌افتند، کولتس نژادپرستی را کاملاً عریان می‌کند. او نشان می‌دهد چگونه قدرت اقتصادی مانند سگ‌های هار همه را می‌درد، بدون تمایز. این جدال نه پایان دارد، نه برنده؛ فقط خشم خام حاشیه‌نشینان را فریاد می‌زند علیه کسانی که از فراز دستور می‌دهند. اما در لایه‌های عمیق‌تر، معدن را نه فقط زمینی از طلا، بلکه قبرستانی از آرزوهای دفن‌شده می‌بینم، جایی که هر ضربه بیل، زخمی تازه بر تن جامعه می‌زند. کولتس لایه‌های پنهان استثمار را می‌شکافد: نژادپرستی نه فقط رنگ پوست، بلکه ابزاری است برای تقسیم و سلطه، و جدال‌ها نشان‌دهنده این است که سیستم، حتی در وحشی‌ترین حالت، برنده می‌ماند مگر آنکه شورش واقعی شکل گیرد. این نمایشنامه مرا به معادن امروزی می‌برد، به کارخانه‌ها و مرزها، جایی که جدال‌ها ادامه دارند و خشم منتظر انفجار است، و مرا می‌پرساند: تو در کدام جدال ایستاده‌ای، و آیا آماده‌ای تا سگ‌ها را رام کنی؟

«در خلوت پنبه‌زارها» شاهکاری است از خامی و تیزی، اثری که هر بار خواندنش، مرا به تماشای معامله‌ای کثیف از نزدیک می‌برد. دو غریبه در تنهایی مطلق مزارع پنبه، از معامله سخن می‌گویند، از تمایلات و سلطه‌ها. دیالوگ‌ها مانند تیغ‌های تیز، به رگ‌های پنهان قدرت برش می‌زنند. کولتس جهان را پر از این معاملات کثیف نشان می‌دهد: یکی می‌خواهد بخرد، دیگری بفروشد، اما در نهایت هر دو اسیر می‌شوند. در عمق، پنبه‌زارها نماد سرمایه‌داری وحشی هستند؛ مزارع وسیع و سفید که برداشت محصولشان، برداشت جان‌هاست، و خلوتشان جایی است که رازهای کثیف قدرت فاش می‌شود. کولتس نه فقط سلطه را نقد می‌کند، بلکه نشان می‌دهد چگونه تمایلات شخصی، بخشی از چرخه بزرگ‌تر سلطه است – معامله‌ای که از بدن آغاز می‌شود و به جامعه می‌رسد. در این نمایشنامه، معاملات روزمره خودم را می‌بینم: قراردادهای کاری، روابط، حتی انتخاب‌های کوچک، و چگونه همه زنجیر می‌سازند. این اثر علیه هر نوع سلطه است، علیه کسانی که آدمیان را کالا می‌نگریستند، و مرا وادار می‌کند بپرسم: در کدام خلوت پنبه‌زار گیر افتاده‌ای، و چطور می‌توانی از آن بیرون بزنی بدون آنکه اسیر بمانی؟

«شب درست پیش از جنگل‌ها» مونولوگی است از مردی گم‌شده در شهر بی‌رحم، که هر بار خواندنش، مرا به گفت‌وگو با خودم می‌برد. او با شب سخن می‌گوید، با تنهایی، با ترس از گم کردن خویشتن. کلتس صدای حاشیه را بلند می‌کند، آنانی را که شهر می‌بلعد و بیرون می‌ریزد. این شب، آخرین شب جنگل‌ها نیست؛ شبی است از آغاز طوفان خاموش، جایی که ضعیفان دیگر سکوت نمی‌کنند.

در عمق، شهر را قفسی از بتن و نورهای مصنوعی می‌بینم، دیوارهایی که آدمیان را جدا می‌کند و به انزوا می‌کشاند. مونولوگ نه فقط اعتراف، بلکه سلاحی است علیه این جداسازی؛ کولتس نشان می‌دهد چگونه شب، فرصتی است برای جمع‌آوری نیرو، برای آماده شدن جهت هجوم به جنگل‌های از دست‌رفته – آن آزادی‌های وحشی که شهر دزدیده. این اثر مرا به شب‌های خودم می‌برد، به تنهایی‌های شهری که در آن‌ها گم شده‌ام، و چگونه هر مونولوگ، دعوتی است به شکستن قفس. جنگل‌ها نماد وحشی‌گری اولیه‌ای هستند که جامعه سرکوبش کرده، و شب پیش از آن، لحظه بیداری است، جایی که سکوت به فریاد بدل می‌شود.

کولتس با این آثار نه فقط می‌نویسد، بلکه می‌جنگد. هر کلمه‌اش تیری است به سوی ساختارهای فاسد جامعه، و جهان را به چالش می‌کشد نه با وعده‌های خیالی، بلکه با تصویرهای تلخ واقعیت. هر بار که آن‌ها را می‌خوانم، احساس می‌کنم از درون می‌سوزم، نه برای لذت، بلکه برای دیدن لایه‌های پنهان زندگی‌ام با چشمانی تازه. این آثار مرا وادار می‌کنند تا در سکوت روزمره‌ام بنگرم، به روابطی که سلطه را بازتولید می‌کنند، به خشم‌هایی که دفن شده‌اند و منتظرند تا بیرون بیایند. کولتس نمی‌گوید چه کنی؛ فقط نشان می‌دهد که جهان پر از بیابان‌ها، معادن و پنبه‌زارهایی است که در آن‌ها گم شده‌ایم، و هر خوانش، کلیدی است برای باز کردن درهای این زندان‌ها. در نهایت، این آثار نه پایان می‌دهند، بلکه آغاز می‌کنند؛ آغاز یک نگاه مداوم به خود و جهان، جایی که هر زخم، نه فقط درد، بلکه نقشه‌ای برای تغییر می‌شود، و هر شب، نه تاریکی، بلکه فضایی برای بازاندیشی در آنچه از دست رفته و آنچه می‌توان بازیافت.

گزارشی از زندگی و آثار برنار ماری کلتس
بازگشت به کویر
روبرتو زوکو
جدال سیاه و سگ‌ها
صد سال تاریخچه خانواده سرپنوآز
در خلوت پنبه‌زارها
دویی، تنهایی، و دیگری میشل تورنیه
شب درست پیش از جنگل‌ها

لینک چند نمایش اجرا شده از کلتس:

https://youtu.be/fvHjmXuYtU0?si=MntABb3c_g8luWAn