عبور از پهلوی؛ بستن راه یا گشودن افق؟

نقد سلطنت‌طلبی به‌مثابه شرط ظهور بدیل‌های واقعی

blank

بحث از سلطنت‌طلبی را باید از یک نقطه‌ی بنیادی آغاز کرد، پرسشی از ماهیت قدرت. واقعیت ساده اما انکارناپذیر این است که به لحاظ منطقی غیرممکن است که با فرآیندی دموکراتیک قدرت مادام‌العمر و موروثی به کسی داده شود. شاه شدن همواره به معنای تصاحب قدرت بوده است؛ با زور سازمان‌یافته، با لشکر، با شبکه‌ی نیروهای داخلی و با حمایت یا چراغ سبز نیروهای خارجی. پادشاهی، از حیث تاریخی و مفهومی، بر پایه‌ی «گرفتن قدرت» بنا شده، نه «واگذار شدن قدرت از سوی مردم». از همین‌جا نخستین تناقض پدیدار می‌شود: این‌که کسی مدعی شود که قرار است از دل یک فرآیند دموکراتیک، شاه به قدرت برسد.

این تناقض وقتی عمیق‌تر می‌شود که دریابیم دموکراسی مدرن دیگر معادل ساده‌ی «نظر اکثریت» نیست. از قضا دموکراسی اساسا برای مهار اراده‌ی اکثریت و جلوگیری از استبداد آن بر اقلیت‌ها طراحی شده است. هیچ جامعه‌ی دموکراتیکی اجازه نمی‌دهد اکثریت با رأی خود، حقوق بنیادین را لغو کند یا حق تعیین سرنوشت را برای آینده ببندد. شما نمی‌توانید با صندوق رأی، آزادی را از خودتان و دیگران سلب کنید. اگر سازوکاری به‌گونه‌ای طراحی شده باشد که امکان تمرکز غیرقابل‌برگشت قدرت را در یک شخص یا نهاد را فراهم کند، آن سازوکار—حتی اگر با همه‌پرسی و رأی‌گیری آغاز شود—دموکراتیک نیست.

در این نقطه معمولاً به کشورهای پادشاهی دموکراتیک ارجاع داده می‌شود: نروژ، بلژیک، سوئد، هلند. اما این قیاس، از اساس معیوب است. در تمام این کشورها، شاه از پیش وجود داشته و دموکراسی به‌تدریج قدرت او را محدود کرده است. یعنی مسیر تاریخی، از «شاهِ قدرتمند» به «شاهِ بی‌قدرت» بوده، نه برعکس. در جایی که شاهی وجود ندارد، این‌که فردی را شاه کنیم با این امید که بعداً قدرتش را مهار کنیم، نه تنها غیرتاریخی، بلکه به‌معنای وارونه‌سازی تجربه‌ی موفق دموکراسی است؛ نوعی قمار سیاسی با هزینه‌ای بالقوه فاجعه‌بار. قابل ذکر است که خانواده‌ی سلطنتی در همان شکل کاملا نمادین نیز چیزی به‌جز خرج اضافه بر دوش مردم نیست و انحلال کامل آن مطالبه‌ی برخی از مردم این کشورهاست.

اما از همین‌جا مسئله‌ی «نمادین بودن» نیز معنای واقعی خود را نشان می‌دهد. در آن کشورها، شاه حتی حق اظهار نظر سیاسی ندارد. جایگاهش چنان تهی از قدرت است که صرفاً نقش تشریفاتی دارد. پرسش کلیدی این است: آیا پروژه‌ی سلطنت‌طلبی در ایران واقعاً چنین جایگاهی را مد نظر دارد؟ شواهد موجود نشان می‌دهد که پاسخ منفی است. حتی امروز، در فقدان هرگونه قدرت رسمی، هر موضع‌گیری رضا پهلوی بلافاصله در مقام «رهبر» تفسیر می‌شود. در حالی که امروز که او در جایگاه قدرت نیست، به نظر می‌رسد کسی نباید جرأت و جسارت پرسشگری و پاسخگو کردن او را داشته باشد، بعد انتظار دارند که بپذیریم او در رأس قدرت پاسخگو و منعطف خواهد بود. تجربه‌ی تاریخی ظهور و به‌ قدرت رسیدن خمینی که در ابتدا وعده‌ی کناره‌گیری از قدرت می‌داد و سخنی از ولایت مطلقه‌ی فقیه در میان نبود، باید به مردم هشدار بدهد. اما در نهایت رضا پهلوی حتی نتوانست این بازی را به‌خوبی مدیریت کند و تمایل به محوریت مطلق خود را زودتر از موعد عیان کرد.

حال حتی اگر فرض کنیم که این فرد و خانواده‌اش قرار است صرفا «نماد ملت» باشند، باز مسئله حل نمی‌شود. نماد ملی شدن، امری خودخوانده نیست؛ کارکرد می‌خواهد. نماد باید فراجناحی باشد، عامل پیوند باشد، نه شکاف. این جریان، نه‌تنها در عمل نتوانسته گروه‌های مختلف اجتماعی را گرد هم بیاورد، بلکه به‌وضوح به عامل تفرقه بدل شده است. حتی در سطح فرهنگی نیز، ادعای نمایندگی «ایران» با واقعیت زیسته‌ی این خانواده هم‌خوانی ندارد؛ گسست زبانی و فرهنگی در میان آن‌ها در حالی رخ می‌دهد که بسیاری از ایرانیان نسل دوم مهاجر، پیوندی زنده‌تر با زبان فارسی و فرهنگ ایران دارند.

از همین منظر، ارجاع مداوم به عملکرد پدر و پدربزرگ رضا پهلوی نیز مسئله را حل نمی‌کند. حتی اگر بپذیریم آن‌ها دستاوردهایی داشته‌اند، این دستاوردها نمی‌توانند کارنامه‌ی عملکرد او به شمار برود. نقل مشهور است که «گیرم پدر تو بود فاضل/از فضل پدر تو را چه حاصل؟» آنچه امروز از رضا پهلوی دیده می‌شود، فردی مذبذب، کم‌عمل و فاقد ابتکار سیاسی است. افزون بر این، اگر قرار است الگوی او همان الگوی پدر و پدربزرگ باشد، باید پذیرفت که آن الگو مبتنی بر قدرت استبدادی بوده، نه جایگاه نمادین. نمی‌توان هم‌زمان هم «نماد بی‌قدرت» بود و هم وعده‌ی دستاوردهای سیاسیِ مبتنی بر جایگاه قدرت مطلقه داد.

در ادامه معمولاً گفته می‌شود: «خودِ رضا پهلوی خوب است، اطرافیانش بدند». این استدلال، هم از نظر منطقی سست است و هم از نظر سیاسی خطرناک. کسی که اطرافیان مسئله‌دار را حفظ می‌کند، یا به آن‌ها باور دارد یا دست‌کم آن‌قدر ریاکار است که این تناقض را بپذیرد. مهم‌تر از آن، اطرافیان بی‌اهمیت نیستند؛ آن‌ها همراه فرد مورد نظر به قدرت می‌رسند. رفتارهایی که از گذشته تا به امروز در فضاهای گوناگون از آن‌ها می‌بینیم، در صورت قدرت گرفتن این جریان در نهادها و سازمان‌های گوناگون بازتولید می‌شوند: در دانشگاه‌ها، در محله‌ها و در دیگر فضاها و ساختارها و نهادهایی که قرار است برای حفظ تمرکز قدرت، دوباره منابع عمومی را خرج نظارت و سرکوب کنند.

از سوی دیگر، اگر واقعاً الگوی مطلوب، پادشاهی‌های دموکراتیک اروپایی است، باید به یک واقعیت دیگر هم تن داد: در آن کشورها، تکثر سیاسی وجود دارد؛ از احزاب کمونیست و سوسیالیست تا سبز، لیبرال و حتی احزاب استقلال‌طلب در فضای سیاسی با یکدیگر رقابت می‌کنند و گروه‌های زیادی در قالب‌های گوناگون به کنش سیاسی و مطلبه‌گری می‌پردازند. پرسش ساده این است که آیا در ایرانِ مطلوب سلطنت‌طلبان نیز چنین تکثری مجاز است؟ یا سیاست قرار است به حذف مخالف و شعارهایی از جنس «مرگ بر سه فاسد» تقلیل پیدا کند؟ این پرسش، مستقیماً به آینده‌ی آزادی سیاسی مربوط است، نه به دعواهای حاشیه‌ای.

در این‌جا باید بر یک سوءتفاهم مهم دست گذاشت: نقد پادشاهی به معنای دفاع ساده‌لوحانه از جمهوری نیست. بله، جمهوری‌های بد هم داریم. اما جمهوری آن‌جا بد می‌شود که قدرت در آن غیرقابل‌عزل شود. تفاوت اساسی این‌جاست که در پادشاهی، این خطر از همان ابتدا نهادینه است، چون قدرت ذاتاً متمرکز است. در جامعه‌ای با سابقه‌ی طولانی کیش شخصیت، تمرکز قدرت، حتی در دست «آدم خوب»، تضمین‌کننده‌ی فساد است. مسئله، بد یا خوب بودن افراد نیست؛ منطق ساختاری قدرت است.

با این وجود، اگر به اسناد و برنامه‌های مکتوب این جریان نگاه کنیم، تناقض‌ها تا حدود زیادی روشن می‌شوند. در «دفترچه‌ی گذار» معروف، به صراحت گفته شده که در این دوران کلیدی تقریباً همه‌چیز منوط به تأیید و صلاح‌دید «رهبر خیزش ملی» است؛ گاه این تأیید شرط ضروری است و گاه عملاً شرط کافی. حتی رفراندوم نیز قرار است توسط همین جریان برگزار شود که خود یکی از گزینه‌های صندوق رأی نیز هم هست. گزینه‌ها از پیش بسته شده‌اند و یادآور همان صورت‌بندی خطرناک «جمهوری اسلامی: آری یا نه» هستند. برای قانون اساسی نیز انتخاب‌ها به‌طرزی مضحک محدود شده است؛ و بدتر از تمام این‌ها جذب سرکوبگران، بازجویان و مأموران امنیتی سیستم جمهوری اسلامی در سیستم جدید سرکوب است. واضح است که سرکوبگرانی تا لحظه آخر مأموراند و معذور، قرار است پس از سقوط جمهوری اسلامی همچنان صاحب قدرت و رانت بمانند و به سرکوب آزادی‌خواهان ادامه دهند. این دفترچه فراتر از تمام ژست و شعارها ماهیت برنامه‌ی مدنظر این گروه را مشخص می‌کند؛ شاید برای همین است که در برابر توصیه به خواندن آن فحاشی می‌کنند.

در برابر این نقدها، اغلب از «خون شهدا» و «فداکاری مردم» هزینه می‌شود. اما نقد، خیانت نیست. بسیاری از منتقدان، خود در همین جغرافیا زیسته‌اند، در خیزش‌ها حضور داشته‌اند و هزینه داده‌اند. احترام به جان‌باختگان، به معنای تعطیل کردن عقل و پرسش‌گری نیست. ما سال‌ها با همین منطق، آزادی‌مان را از دست داده‌ایم. نقد، از سر خیرخواهی است؛ برای به‌ثمر رسیدن جنبش، نه برای نفی مبارزان.

blank

با این حال، رفتار جریان سلطنت‌طلب گاه چنان است که گویی مانع اصلی پیروزی، چند منتقد معدود رضا پهلوی هستند. این در حالی است که این جریان از حمایت رسانه‌های پرقدرت، بیگ‌اکانت‌ها، سلبریتی‌ها، چهره‌های سیاسی و سیاست‌مداران خارجی برخوردار است و اکثر مردم را نیز طرفدار خود می‌داند. اگر با وجود این همه پشتوانه، هنوز مانع خود را عده‌ای قلیل از منتقدان می‌دانند، نه‌تنها اساسا دیگری را به رسمیت نمی‌شناسد، بلکه برنامه و توان قدرت‌گیری ندارند. جریانی که واقعاً توانمند باشد، کارش به حذف و تهدید چند صدا گره نمی‌خورد.

این ناتوانی در عمل، در تجربه‌ی «فراخوان نهایی» نیز آشکار شد. قرار بود با حضور میلیونی مردم، همه‌چیز تمام شود: ریزش نیروهای سرکوب، حمایت غرب و سقوط. مردم آمدند، می‌توان گفت نام او هم صدا زده شد، اما نتیجه چه بود؟ نه برنامه‌ای برای قطع اینترنت وجود داشت، نه استراتژی‌ای برای مواجهه با سرکوب و نه طرحی برای در نظر گرفتن اقدامات مقتضی در برابر واکنش‌های احتمالی گوناگون از سوی سیاست‌مداران خارجی.

اما آنان که پیش از روزهای ۱۸ و ۱۹ دی، از قبل دستاوردهای آن را منحصرا به نام خود زده بودند، نمی‌توانند از مسئولیت اخلاقی قتل‌عام شدن مردم شانه خالی کنند. به ویژه اگر به فراخوان‌‌های بعدی توجه کنیم متوجه می‌شویم که یا آن‌ها هیچ ارتباطی با فعالین میدانی نداشته و از قتل‌عام و ناپدیدسازی قهری هزاران نفر بی‌خبر بوده‌اند که نشان بی‌کفایتی است یا اینکه این جریان، با اطلاع از این که بعد از کشتار مردم دیگر به سختی کسی باقی مانده که بتواند به خیابان برود (که البته شواهدی هم مبنی بر ارسال مدارک به رسانه‌ی این جریان وجود دارد)، با دروغ ایجاد شکاف در سرکوبگران، مردم را به مسلخ فرستاد. در نسبت با کشورهای خارجی نیز این گروه به‌جای در نظر گرفتن سناریوهای مختلف و آمادگی برای آن‌ها، تنها بر احتمال حمله‌ی مستقیم آمریکا تکیه کرد، انتظاری غیرواقع‌بینانه را از آن رواج داد و برای احتمالات دیگر برنامه‌ای در نظر نگرفت. با در نظر داشتن این نکته به نظر نمی‌رسد که برای سناریوهای مختلف حمله‌ی آمریکا برنامه‌ای داشته باشند، زیرا هرحمله‌ای لزوما به براندازی سیستم سیاسی منجر نخواهد شد. از این‌ها گذشته، در دنیای امروز اگر حمایت‌های جهانی بخواهد فراتر از حمایت‌های لفظی باشد، معمولاً معنای آن شکلی از تجهیز تسلیحاتی مخالفان است، اما این کار نیازمند وجود سازمانی جدی در مخالفان است که به نظر نمی‌رسد اساسا وجود داشته باشد.

حال با این سطح از توان برنامه‌ریزی که از این گروه ملاحظه می‌کنیم، پرسش اساسی این است: آیا اصلا این چیزی که به عنوان آلترناتیو تحمیل می‌کنند می‌تواند مردم این سرزمین را از چنگال یک گروه مافیایی آخرالزمانی رها کند و بدیلی عملی برای حل مشکلات فزاینده‌ی کشوری بحران‌زده با گروه‌های ذی‌نفع بسیار متنوع باشد یا صرفاً بستری برای تخلیه‌ی انرژی مبارزاتی مردم است؟

در نهایت، مسئله‌ی عبور از پهلوی، بستن تنها روزنه‌ی موجود نیست. برعکس، تلاش برای عبور از منجی‌گرایی و کیش شخصیت است؛ همان آفتی که اجازه نمی‌دهد بدیل‌های واقعی شکل بگیرند. تجربه نشان داده است که تنها وقتی که مردم از انتظار ناجی دست می‌کشند، امکان سازمان‌یابی و کنش جمعی واقعی پدیدار می‌شود. همان‌طور که عبور از رأی‌دادن، امکان تصور گذار کلی از جمهوری اسلامی را فراهم کرد، عبور از پهلوی نیز می‌تواند میدان را برای ظهور بدیل‌های واقعی باز کند.

البته بهتر است دموکراسی‌خواهان انرژی خود را از نقد مداوم این جریان بردارند و صرف استراتژی‌پردازی و ساخت بدیل کنند اما باید همواره گوشه‌چشمی به ضرورت نقد تمرکز قدرت، منجی‌گرای و فرهنگ شهادت داشته باشند. عبور از پهلوی و سلطنت‌طلبی دیر یا زود رخ خواهد داد. همان‌طور که مردم از جریان اصلاحات عبور کردند، از رضا پهلوی و سلطنت‌طلبی هم به‌دلیل فقدان کارآمدی و پاسخ‌گویی عبور خواهند کرد.