تاریکی هیچ‌گاه سیر نخواهد شد

گندم

blank

ساحل، لبهٔ گلوییست.
دهانِ بازِ نهنگیست که جهان را بلعیده‌ست و انسان،
میانِ دندان‌های سنگی‌اش،
آویزان مانده‌ست.

پس چُنین باید نفس را از زیرِ زبان بیرون بکشی:
نه آهسته،
نه با شرم،
به مثابۀ بیرون‌کشیدنِ تکه‌ای آتش،
از میانۀ خاکستر.
باید به سطح آمد که دیدن منظره حق است، نه خواهش
و هر بار که سرت را بالا می‌آوری،
نور،
چون میخِ یخ‌زده در چشم فرو می‌رود و شهر،
پشتِ شیشه‌هایی براق،
چُنان وانمود می‌کند که آبی نیست.
انگار
دریا
تنها کلمه‌‌ای بوده‌ست در دهان‌.

ژرف:
_دروغ، لایه‌لایه کنده می‌شود؛
کَبره خود را لو می‌دهد._
ژرف:
_فشار، دست می‌گذارد روی نام‌ها:
_روی نامِ زن،
روی نامِ زندگی،
روی نامِ آزادی،
روی نامِ انارکیزم—
و آرام، آرام
حروف را خفه می‌کند._
ژرف:
_هیچ‌چیز دوام نمی‌آورد؛
مگر آن‌که حقیقت، در خود ستون داشته باشد؛
مگران‌…
مگر آن‌که راستی
از ریشه بجوشد._

باید سنگین راه رفت—
نه از خستگی،
که از شأنِ زخم‌ها.
باید کند ماند تا موج ما را با خود نبرد و زمان،
از روی تن به‌آسانی عبور نکند.
باید به شتاب «نه» گفت
پیش از آن‌که «آری» را
به انبر از گلو بیرون بکشند_
و آواز را دور…
باید به دوردست‌ فرستاد.
نه برای سرگرمیِ گوش‌ها؛
برای این‌که کسی
آن‌سوی تاریکی،
در تهِ همین دهانِ بزرگ،
بداند که تنها نیست؛
بداند هنوز کسی هست
که نامش را
هم‌چون چراغککی
در مشتش
نگاه می‌دارد.

در سطح هیاهوست؛
پرگویی‌ست؛
دهان‌ها می‌جنبند و کلمات همانند کف بر روی آب می‌میرند؛
بی‌آن‌که
به ساحل برسند.

به هنگامه،
هنگامی که سکوت از گلویت رد شد
—چو عِقد زرین که دورِ گردنِ شب می‌پیچد—
نترس.
نهنگینه تنِ افتاده ببخش نه از قصدِ طهارت!
که سبک شوی؛
که بالا بیایی.

[تاریکی
هیچ‌گاه
سیر
نخواهد شد.]

گندم