شعر: می‌توان جور دیگری هم زیست

یک آزادی‌خواه

blank

در تنهایی از خود میپرسم
آیا بدونِ مرز و دولت و پول
باز هم میتوان زیست؟
مگر هنگام نوشیدنِ آب از چشمه‌
زمین از ما طلب پول دارد؟
مگر باران وقتِ باریدن
با لحاظ کردن مرز های ما میبارد؟
پرندگانِ مهاجر چطور؟
از کدام دولت ها مجوز میگیرند؟
یا درختان بابت لانه ها
چه میزان اجاره ای میگیرند؟
اصلا بدونِ تابش نورِ خورشید
تمام این زمین میمیرد
خورشید پس از که پول میگیرد؟
در طبیعت پول و مرز نیست
در طبیعت خبری از دولت نیست
در طبیعت مزد نیست منت نیست
در طبیعت رازیست
رازِ همکاری
در طبیعت پاسخی روشن است
«میتوان جور دیگری هم زیست»

یک آزادی‌خواه