زخم باز سودان

نفس آخر، کلمه‌ی آخر

blank

در سودان، دیگر هیچ مرزی نمانده؛ فقط یک خط خون تازه روی شن‌های داغ کشیده شده که یک طرفش نفس کشیدن است و طرف دیگرش خفه شدن ابدی.
جنگ واقعی اینجا دیگر بین دو لباس نظامی تشنه‌ی طلا نیست؛ جنگ بین کسانی است که می‌خواهند یک ملت کامل را به زامبی‌های مطیع تبدیل کنند و کسانی که آخرین قطره‌ی خون‌شان را می‌دهند تا آن ملت چشم‌هایش را باز نگه دارد.

هر کلمه‌ای که از الفاشر بیرون می‌جهد، هر عکسی که جنازه‌های مثله‌شده را نشان می‌دهد، هر فریادی که از زیر آوار بلند می‌شود و می‌گوید ما هنوز انسانیم، یک نارنجک مستقیم به داخل کاخ‌های شیشه‌ای قدرت است؛ کاخ‌هایی که با پول خون، با کانتینرهای سلاح، با لبخندهای دیپلماتیک و با قطعنامه‌های توخالی سرپا مانده‌اند. اینترنت را قطع می‌کنند تا کسی جنایت را نبیند، برق را می‌برند تا کسی جنایت را نشنود، خبرنگار را می‌کشند تا کسی جنایت را ننویسد اما هر بار که یک صدا را خفه می‌کنند، هزار صدا از شکاف زمین بیرون می‌زند و آسمان را می‌شکافد: ما هنوز زنده‌ایم، حرامزاده‌ها!

این دیگر روزنامه‌نگاری نیست، این یک انفجار مداوم آگاهی است، یک آتشفشان بی‌امان که از گلوهای پاره‌پاره بیرون می‌ریزد.
ما دیگر منتظر جهان متمدن نمی‌مانیم؛ همان جهانی که شب‌ها با فروش سلاح خوابش می‌برد و صبح‌ها با نگرانی عمیق بیدار می‌شود. ما می‌دانیم که همان انگشتانی که گزارش حقوق بشر تایپ می‌کنند، شب قبلش قرارداد تسلیحاتی امضا کرده‌اند. ما دیگر نامه نمی‌نویسیم، کمک نمی‌خواهیم، جایزه نمی‌پذیریم. ما فقط یک چیز می‌کنیم: می‌سوزانیم. هر دروغ را می‌سوزانیم، هر سکوت را می‌شکنیم، هر تصویر جعلی را با تصویر واقعی‌تر خفه می‌کنیم.

ما دیگر به هیچ‌کس، هیچ‌چیز، هیچ‌جای بدهکار نیستیم.
نه به سازمان ملل که هر شش ماه یک بار نگرانی عمیق صادر می‌کند و بعد همان شب کانتینرهای مهمات را از بندر پورت‌سودان ترخیص می‌کند. نه به آن سفارتخانه‌های تمیز و خنک که بیانیه می‌نویسند( ما همه طرف‌ها را به خویشتنداری دعوت می‌کنیم) و همان موقع هواپیمای باری‌شان در آسمان دارفور می‌چرخد. نه به آن خبرنگاران بین‌المللی که با جلیقه‌ی ضدگلوله می‌آیند، دو روز عکس می‌گیرند، گریه می‌کنند جلوی دوربین و بعد برمی‌گردند به هتل پنج‌ستاره‌ی آدیس‌آبابا و گزارش فاجعه‌ی انسانی می‌نویسند تا جایزه بگیرند!. ما حتی به آینده‌ی سودان هم بدهکار نیستیم؛ آینده‌ای که قرار است با توافقنامه‌ی جامع و دولت انتقالی و انتخابات آزاد زیر نظارت بین‌المللی ساخته شود، همان چیزی است که همین امروز روی جنازه‌های کودکان الفاشر راه می‌رود و لبخند می‌زند.

ما دیگر امید را دفن کرده‌ایم.
امید همان داروی بیهوشی است که به قربانی می‌دهند تا آرام‌تر بمیرد. ما فقط یک چیز داریم: خشم خالص، خشم بی‌صاحب، خشمی که دیگر نمی‌پرسد چه باید کرد، خشمی که خودش می‌داند چه می‌خواهد: همه‌چیز را بسوزاند تا چیزی برای دروغ گفتن باقی نماند. خشمی که نه رهبر می‌خواهد، نه برنامه، نه نقشه‌ی راه، نه حتی پیروزی. فقط می‌خواهد تا آخرین نفس، آخرین کلمه، آخرین قطره خون، بگوید: نه.
ما دیگر برای آگاه‌سازی جهان نمی‌جنگیم؛ جهان خودش کارگردان این قتل‌عام است. ما برای این می‌جنگیم که خودمان را از حیوان شدن نجات دهیم، که ثابت کنیم هنوز شرف داریم، هنوز ارزش مردن داریم. هر بار یک خبرنگار را تکه‌تکه می‌کنند، ما تکه‌تکه‌تر حرف می‌زنیم. هر بار یک شهر را در تاریکی فرو می‌برند، ما با آتش خشم‌مان شب را روز می‌کنیم. ما دیگر بدن نداریم که بترسد، دیگر خانه‌ای نداریم که از دست بدهد، دیگر آینده‌ای نداریم که گروگانش کنند. فقط یک چیز داریم: این خشم مقدس که مثل اسید در رگ‌های تاریخ می‌جوشد و هر زنجیری را می‌خورد.

این آتش دیگر در دارفور محصور نیست؛ در هر کوچه‌ی خارطوم، در هر تپه‌ی کردفان، در هر گور دسته‌جمعی نیالا و الفاشر، در هر سلول انفرادی، در هر تبعیدی که هنوز نفس می‌کشد شعله می‌کشد. سوختش دیگر نفت و طلا نیست؛ سوختش خشم بیست میلیون انسانی است که دیگر چیزی جز زنجیرهایشان برای از دست دادن ندارند. و وقتی ملتی به این درجه از برهنگی برسد، دیگر هیچ تانکی، هیچ پهپادی، هیچ شورای امنیتی، هیچ صلح‌ساز حرفه‌ای نمی‌تواند جلویش را بگیرد.

ما اسم نمی‌خواهیم.
ما رهبر نمی‌خواهیم.
ما پرچم نمی‌خواهیم.
ما فقط یک قول آهنین داریم:
تا آخرین نفس، تا آخرین کلمه، تا آخرین قطره خون،
حقیقت را فریاد می‌زنیم
حتی اگر مجبور شویم با خون‌مان بنویسیم،
حتی اگر مجبور شویم با استخوان‌مان طبل بزنیم،
حتی اگر مجبور شویم با مرده‌مان حرف بزنیم.
بسوزد هر چه باید بسوزد.
ما از خاکسترش برمی‌خیزیم
برهنه، خشمگین، غیرقابل کشتن.
ما ساکت نمی‌شویم.
نه چون فکر می‌کنیم کسی گوش می‌دهد، بلکه چون اگر ساکت شویم، دیگر هیچ فرقی بین ما و آن‌هایی که دکمه را فشار می‌دهند نخواهد بود.
این تنها خط قرمزی است که برای ما مانده.

زانیار
با همکاری رفیق کمیل