دولت همیشه یک اسم دارد، حتی وقتی اسمش را امارت اسلامی میگذارند.
دولت همیشه یک پرچم دارد، حتی وقتی روی آن فقط چند کلمهی عربی نوشتهاند.
دولت همیشه یک قانون دارد، حتی وقتی قانونش این باشد که زن نباید حرف بزند، دختر نباید آواز بخواند کسی که از مرز برگشت باید بمیرد!
سه جوان را در جادهی به سمت مزارشریف کشتند.
نه به جرم دزدی، نه به جرم قتل، نه حتی به جرم جاسوسی.
به جرم اینکه برگشتند.
به جرم اینکه زنده ماندند و دوباره پا به خاکی گذاشتند که دیگر خاک هیچکس نیست؛ خاکی که مال دولت شده، مال تفنگ شده، مال ریش و عمامه و فرمانده و والی و امیرالمومنین شده.
دولت یعنی همین:
کسی که هیچ ربطی به تو ندارد، تصمیم بگیرد تو باید بمیری و بعد صد نفر مسلح با لباس یکسان
با مزد ماهانه، با دستور کتبی، با فتوای امضاشده، بیایند و گلوله را در سرت خالی کنند…
و بعد بگویند امنیت برقرار شد…
دختر را در خانه حبس میکنند یا به زندان میبرند تا عفتش حفظ شود، بعد همان که حبسش کرده شب میرود و به نوبت به او تجاوز میکند تا شرفش را ببرد و بدنامش بکند!
پسر را از مکتب و خانهها میکشند بیرون تا مرد شود! بعد تفنگ دستش میدهند تا مردیاش را با کشتن برادرش ثابت کند.
اینها نه اشتباه است، نه انحراف، نه تندروی!
اینها دقیقا همان چیزی است که هر دولتی، هر جایی، هر زمانی، وقتی قدرت کامل پیدا کند، انجام میدهد:
مرز میکشد، هویت میسازد، دشمن تعریف میکند،
و بعد هر که در مرز تعریفشدهاش جا نشود، میکشد!
فرق طالبان با دولتهای قبلی فقط در این است که دیگر حتی ادایش را هم درنمیآورند.
دیگران میگفتند برای ملت، اینها میگویند برای خدا!
اما گلوله همان گلوله است، گور همان گور است، فریاد مادر همان فریاد است.
من به این سه جوان فکر میکنم که در جادهای خاکی افتادند،
خونشان با گرد و غبار مخلوط شد،
و هیچکس حتی اسمشان را نپرسید…
و میفهمم که تا وقتی دولت وجود دارد
هر دولتی، با هر پرچمی، با هر شعاری
همیشه جادهای هست که سه جوان بینام
در آن کشته شوند،
و همیشه کسی هست که بگوید این لازم بود،
و همیشه مادرانی هستند که دیگر چیزی برای گریه کردن ندارند.
آزادی نه در تغییر پرچم است، نه در تغییر امیر، نه در تغییر قانون.
آزادی در روزی است که دیگر هیچکس بالای سر هیچکس دیگری نباشد تا بگوید:
باید بمیری چون برگشتی،
باید ساکت باشی چون زنی،
باید بجنگی چون پسری…
هیچکدام از اینها تصادفی نیست.
اینها بخشی از یک منطق است:
هر کس که تجربهی دیگری داشته، هر کس که ممکن است مقایسه کند، هر کس که ممکن است سؤال کند، باید از بین برود یا خاموش شود.
مرز نه فقط خطی روی نقشه است؛
مرزی است که در ذهنها کشیدهاند.
هر که از آن خط عبور کند دیگر شهروند نیست،
تهدید است.
سه جسد در جاده ماندند تا غروب.
شاید کنار جاده دفنشان کرده باشند.
هیچ سنگ، هیچ نام، هیچ نشانی…
فقط چند مادر در سه شهر دور،
که دیگر نمیدانند پسرشان کجاست،
زنده است یا نه.
و جاده همچنان همان جاده است
فقط کمی خاکیتر شده!
تا آن روز، هر خاکی که رویش پرچم باشد،
قبرستان است.
و هر قلبی که هنوز میزند، یک شورش بیصدا.
زانیار
