عادی‌سازی طالبان، فرسایش جنبش‌های اعتراضی و بحران انفعال در داخل و دیاسپورا!

رهیاب

blank

یکی از خطرناک‌ترین روندهای سیاسی پس از بازگشت طالبان به قدرت، عادی‌سازی حاکمیت آنان هم‌زمان با منفعل‌شدن جنبش‌های اعتراضی و مدنی ضد طالب است. این روند نه تصادفی است و نه صرفاً محصول سرکوب؛ بلکه برآیند چندلایه‌ی عوامل ساختاری در داخل افغانستان، دیاسپورا و نظام سیاسی جهانی است.

در داخل کشور، گروه‌ها و جنبش‌هایی که پیش‌تر—هرچند محدود—فعالیت‌های اعتراضی، سیاسی و مدنی داشتند، امروز زیر فشار خفقان شدید امنیتی، سرکوب سیستماتیک، ناامیدی از تغییر وضعیت و مهم‌تر از همه تعامل عملی اکثر دولت‌ها با طالبان، به مرحله‌ی فرسایش و سکوت رسیده‌اند. این تعامل‌ها پیام روشنی برای نیروهای معترض دارد: جهان اراده‌ی برای مقابله با استبداد طالبانی ندارد. چنین پیامی، هر جنبش زنده‌ای را به‌سوی انفعال سوق می‌دهد.

در بیرون از کشور نیز وضعیت بهتر نیست. بخش بزرگی از گروه‌های زنان و فعالان مدنی که ناگزیر به مهاجرت شده‌اند، درگیر چالش‌های ادغام در زندگی جدید، فشارهای اقتصادی، روانی و حقوقی‌اند. این وضعیت، هرچند قابل درک، اما عملاً ظرفیت کنش‌گری جمعی را تضعیف کرده و جنبش‌ها را از پویایی تهی ساخته است.

از سوی دیگر، رخنه‌ی احزاب کهنه، فرسوده و فرصت‌طلب در فضای اپوزیسیون بیرونی، مسیر بسیاری از حرکت‌های اعتراضی را تغییر داده است. آن‌چه پیش‌تر به‌عنوان «خطر مصادره‌ی جنبش‌ها» هشدار داده می‌شد، امروز به واقعیتی انکارناپذیر بدل شده است؛ جایی که اهداف رادیکال، مردمی و ضد استبدادی، جای خود را به بازی‌های قدرت، سهم‌خواهی و بازتولید ساختارهای شکست‌خورده‌ی گذشته داده‌اند.

دیاسپورای افغانستان نیز به‌جای شکل‌دادن به یک نیروی منسجم، برنامه‌محور و هم‌صدا، عمدتاً یا درگیر زنده‌گی‌های شخصی شده یا در منازعات قومی، زبانی و فقدان انسجام فکری و سیاسی گرفتار مانده است. این پراکنده‌گی و ناتوانی در تولید یک گفتمان مشترک، عملاً میدان را برای طالبان خالی گذاشته و آنان را به بازیگر بلامنازع سیاست افغانستان تبدیل کرده است.

در سطح جهانی، دولت‌ها—غرق در رقابت‌های ژئوپولیتیک و منافع اقتصادی خود—مسئله‌ی حقوق بشر، سرکوب زنان، حذف سیستماتیک اقلیت‌ها و استبداد مذهبی طالبان را به حاشیه رانده‌اند. این چشم‌پوشی آگاهانه، نه‌تنها طالبان را مشروعیت‌بخشیده، بلکه جنبش‌های ضد طالب، به‌ویژه جنبش‌های زنان و جریان‌های رادیکال و پیش‌رو را با ضربه‌ی جدی و شاید جبران‌ناپذیر روبه‌رو ساخته است.

در چنین شرایطی، گرایش بخشی از فعالان به کنش‌های نرم فرهنگی—مانند نوشتن کتاب، تولید روایت و ثبت تجربه‌ها—هرچند جایگزین مبارزه‌ی سیاسی سازمان‌یافته نمی‌شود، اما اهمیتی راهبردی دارد. این کنش‌ها حافظه‌ی مقاومت را زنده نگه می‌دارند و مانع از حذف کامل روایت‌های ضد طالب می‌شوند؛ حتی اگر اثرگذاری آن‌ها به آینده موکول شود.

با این همه، عادی‌سازی طالبان و سکوت در برابر استبداد، خطر غیرقابل جبران است. جنبش‌های پیش‌رو—در داخل و دیاسپورا—بیش از هر زمان دیگر به انسجام دوباره، هم‌صدایی، بازتعریف استراتژی و عبور از اختلافات بی‌حاصل نیاز دارند.
رسانه‌ها باید فعالانه علیه طالبان موضع بگیرند و افکار عمومی جهانی نباید اجازه دهد دولت‌های‌شان روابط با این گروه را امر عادی، ساده و بی‌هزینه جلوه دهند.

سکوت، بی‌طرفی و پراکنده‌گی، بزرگ‌ترین متحد طالبان است.

رهیاب