کابل این روزها نفس نمیکشد.
باد میآید (نه آن بادی که درختها را تکان میدهد و کودکان را به دویدن وا میدارد و زنان جوان موهایشان را پشت گوش میزنند و میخندند) این باد چیز دیگری است. این باد از جنس خاک است[خاک و باد] و خشم است و چیزی شبیه به فراموشی اجباری. انگار آسمان هم آموخته که باید پاک کند، باید بپوشاند، باید بزداید. انگار حتی ابرها هم یاد گرفتهاند که بیتفاوت باشند.
چند روز پیهم است.
چند روز است که این شهر زیر خاک گم میشود و هیچکس نمیپرسد این خاک از کجا میآید. هیچکس نمیپرسد چرا…
هرات داغ داشت.
دختری بود. پسری بود. نامی بود، صدایی بود؛ و بعد در یک شب، در یک لحظهای که هیچکس آمادهاش نبود، همه چیز تبدیل شد به خبری که آهسته دهان به دهان چرخید و بعد، مثل سنگی در آب راکد، ته نشست.
و کابل؟
کابل چای نوشید.
کابل پردههایش را کشید. کابل صدای رادیو را بلند کرد تا صدای بیرون را نشنود. کابل صبح بعدش بیدار شد، نان خرید، به بازار رفت، برگشت؛ و انگار نه در هرات اتفاقی افتاده بود، نه در این شهر چیزی شکسته بود، نه در سینهی هیچکس آتشی بود که باید جایی میرفت.
سکوت.
سکوتی که وزن دارد. سکوتی که نمیتوان آن را با بیتفاوتی اشتباه گرفت؛ اگر چشمهایت تیز باشد، اگر در صورت مردم این شهر دقیق نگاه کنی، چیزی میبینی که نه ترس است و نه بیخیالی. چیزی شبیه به زخمی است که یاد گرفته خودش را پنهان کند.
این را نباید ساده خواند.
این سکوت، جرم نیست؛ یا شاید هست، اما جرمی است که ریشهاش در ترسی نشسته که هیچ دادگاهی، هیچ قلمی، هیچ زبانی حق محکوم کردنش را ندارد. مردم این شهر طالب را شناختهاند (نه از کتاب، نه از تحلیل سیاسی، نه از مقالههای دانشگاهی که در شهرهای دور نوشته میشوند) بلکه از جنس گلولهای که بیهیچ مکثی رها میشود.
از جنس دری که شب کوبیده میشود و تو میدانی که آن پشت چه چیزی ایستاده. از جنس نگاهی که در بازار دنبالت میکند و تو باید وانمود کنی که ندیدی.
بلند شدن با دست خالی در برابر سلاح نام دیگری دارد.
خودکشی.
و خودکشی را قهرمانی نمینامند، حتی اگر دلت بخواهد بنامی. حتی اگر شبها به آن فکر کنی و با خودت بگویی کاش کسی میایستاد. کاش آن کس دیگر میایستاد. کاش همسایه. کاش آن مرد آن سر کوچه. کاش کسی غیر از من، کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، کسی که فرزندی ندارد، کسی که مادری ندارد.
و همه این را میگویند.
و هیچکس نمیایستد.
اما این منطق (این منطق بقا که نسل به نسل منتقل شده، که در استخوان نشسته، که با شیر مادر آموخته شده) وقتی تکرار میشود، وقتی به عادت تبدیل میشود، وقتی دیگر حتی تردیدی هم در آن نیست، دیگر فقط ترس نیست.
تبدیل میشود به زمینی که ظالم روی آن راحتتر قدم برمیدارد.
تبدیل میشود به هوایی که ظلم در آن راحتتر تنفس میکند.
تبدیل میشود به همدستیای که هیچکس آن را انتخاب نکرده، اما همه در آن شریکاند.
و این است که درد میکند. این است که شبها نمیگذارد بخوابی. نه ترس از فردا، نه نگرانی از نان، بلکه این احساس مبهم و سنگین که چیزی در تو شکسته، چیزی که نامش را نمیدانی، چیزی که قبل از این باد، قبل از این خاک، قبل از این سکوت، وجود داشت.
طالب فقط با تفنگ حکومت نمیکند.
این را باید فهمید. این را باید در ذهن نگه داشت.
طالب با انزوا حکومت میکند.
با این میفهمند که اگر تو بایستی، کنارت خالی است. با این مطمئناند که اگر فریاد بزنی، صدایت به دیوار میخورد و برمیگردد. با این میدانند که هیچ همسایهای در را باز نمیکند، هیچ صدایی از پشت دیوار نمیآید، هیچ دستی دستت را نمیگیرد، چون آن دست دیگر هم میلرزد، آن صدای دیگر هم در گلو میماند، آن همسایه هم فرزندی دارد که نمیخواهد از دست بدهد.
و جالب اینجاست (و این تلخترین بخش ماجراست) که طالب این را آموزش ندیده. طالب این را در کتابی نخوانده. طالب غریزی میداند که انسان تنها، انسان بریده از دیگری، انسانی که مطمئن است هیچکس پشتش نیست، این انسان، حتی اگر دلش پر از آتش باشد، تسلیم میشود.
نه چون ترسو است.
بلکه چون تنهاست.
کابل را تحقیر نکن.
اما از آن نپرس که چرا سرش را پایین انداخته (چون این سوال را باید پرسید. این درد را باید کشید. این سوال آسان نیست و جوابش آسانتر نیست) و هر جوابی که آسان باشد، دروغ است.
آنارشی واقعی این نیست که بگوییم همه ترسو هستند، همه خیانتکار هستند، همه لایق همین هستند.
آنارشی واقعی (آن چیزی که از اعماق خشم میآید، نه از اعماق کینه) این است که بپرسیم: چه ساختاری انسان را تا این حد تنها میگذارد که حتی فریاد زدن هم بیمعنا به نظر برسد؟ چه تاریخی انسان را تا این حد شکسته که حتی خشمش را پیش خودش پنهان میکند؟
این سوال مهمتر از هر اعتراض خیابانی است.
چون اعتراض خیابانی را میتوان با گلوله پاسخ داد.
اما این سوال (اگر واقعی باشد، اگر از جای درستی بیاید) جوابش گلوله ندارد.
روزها به سمت پوچی میروند…
اما این پوچی از آن نوع نیست که در فلسفههای اروپایی خواندهای، از آن نوع نیست که در کافهای در پاریس با سیگار و قهوه دربارهاش حرف میزنند. این پوچی بوی خاک دارد. بوی خون خشکشده روی سنگفرش کوچهای که هنوز اسمش همان است. بوی نانی که در تنوری پخته میشود در خانهای که یکی از اهلش دیروز بُرده شد و هنوز کسی بلند نگفته کجاست؟ چون بلند گفتن خودش یک خطر است، چون پرسیدن خودش میتواند آخرین کاری باشد که میکنی.
این پوچی، پوچی انتخاب است، نه پوچی معنا.
مردم معنا دارند. دردشان معنا دارد. خشمشان معنا دارد. آن دختری که در هرات ایستاد معنا داشت. آن پسری که صدایش را بلند کرد معنا داشت. و آن کسی که در کابل پشت پرده نشست و اشک ریخت و هیچ نگفت؛ او هم معنا دارد، درد او هم معنا دارد.
اما ابزار ندارند.
و بدون ابزار، معنا فقط در سینه میسوزد. فقط در شب میسوزد. فقط در آن لحظهای میسوزد که تنها هستی و میتوانی با خودت صادق باشی و بعد صبح میشود و دوباره باید نقش بازی کنی، دوباره باید بیتفاوت به نظر برسی، دوباره باید از کنار همه چیز رد شوی انگار که ندیدی.
و باد میآید.
هر روز باد میآید. هر روز خاک میپوشاند. هر روز چیزی زیر این خاک گم میشود. نامی، صدایی، خاطرهای، حتی خشمی.
و شاید این است معنای این طوفان. نه استعاره، نه شعر، بلکه واقعیتی که خودش را در قالب طبیعت نشان میدهد؛ این شهر یاد گرفته فراموش کند. نه چون میخواهد، نه چون میپسندد، نه چون با آنچه شد موافق است، بلکه چون ماندن، گاهی، فقط با فراموشی ممکن است.
و این (این لحظهای که انسان برای ماندن مجبور است چیزی از خودش را قربانی کند) این تلخترین شکل بقاست.
این شکستی است که هیچ دشمنی نمیتواند از آن مطمئن باشد، چون این شکست از درون میآید.
از جایی که هیچ تفنگی به آن نرسیده، اما ترس رسیده. سکوت رسیده. تنهایی رسیده.
کابل نفس نمیکشد.
باد میآید.[خاک و باد]
و ما؛ همهی ما که از پشت این فاصله نگاه میکنیم، که میخوانیم و مینویسیم و تحلیل میکنیم؛ باید بدانیم که این سکوت را نمیتوان از بیرون شکست.
این سکوت را فقط از درون میتوان شکست.
و درون، هنوز نسوخته.
هنوز…
زانیار
