آنارشی تنها گزینه در آشوب و خلا دیکتاتورها

زانیار

a wall graffiti saying "Death to Dictator"
دیکتاتور

در لحظه‌ای که دیکتاتور می‌میرد، همان کسانی که تا دیروز دستوراتش را اجرا می‌کردند (از سرداران تا مدیران میانی و ماموران پایین‌رتبه) حالا در اتاق‌های کاخ یا دفترهای نیمه‌تاریک ایستاده‌اند و محاسبه می‌کنند: کدام حساب بانکی هنوز باز است، کدام شبکه ارتباطی هنوز فعال، کدام سلاح هنوز در انبارها منتظر دست تازه‌ای. مردم، آن‌هایی که سال‌ها در صف بنزین، در کارگاه‌های دولتی، در سلول‌های انفرادی، در مزارع مصادره‌شده زندگی‌شان را گذرانده بودند، نخست فلج می‌شوند. نه از روی ترس تازه، بلکه از روی عادت عمیق به وجود مرکزی که همه چیز را تصمیم می‌گیرد. بدن اجتماعی هنوز منتظر سیگنال است: سیگنالی که بگوید امروز چه بخوریم، کجا برویم، کی ساکت شویم. این فلج، دقیقا در میانه درگیری‌های طولانی بین دو قدرت خارجی و داخلی شکل می‌گیرد: آمریکا با لایه‌های تحریم که اقتصاد را خفه کرده، با تهدیدهای نظامی که مرزها را تحت فشار گذاشته، با بمب، با اپوزیسیون‌های تبعیدی که سال‌ها در واشنگتن لابی کرده‌اند؛ و ساختار حاکم ایران با شبکه‌های نیابتی‌اش در منطقه، با ایدئولوژی‌ای که هنوز بسیج می‌کند، با ادعای مقاومت در برابر استعمار. مرگ دیکتاتور برای هر دو طرف نه پایان بازی است، بلکه نقطه‌ای است که هر کدام نقشه بازتعریف کنترل‌شان را بیرون می‌کشند.

در ساعت‌های اولیه، جستجوی یک صدای جدید آغاز می‌شود. رادیوها روشن می‌مانند، گوشی‌ها مدام چک می‌شوند، فیلترشکن‌های گوناگونی تست میشود، خیابان‌ها پر از نگاه‌های منتظر. مردم نه به دنبال آزادی بی‌قیدوشرط، بلکه به دنبال کسی هستند که بگوید (حالا چه کنیم). این شرطی‌سازی دهه‌ها ساخته شده: بدون یک مرکز فرمان‌دهنده (چه شاه، چه رهبر، چه رئیس‌جمهور منتخب یا تحمیلی) جهان به آشوب می‌افتد. اما در همان لحظه، در حاشیه‌ها، شبکه‌های پنهان که سال‌ها بدون مجوز زندگی می‌کردند، شروع به کار می‌کنند. کارگران کارخانه‌های تعطیل قفل انبارها را می‌شکنند و تولید را برای نیاز محلی راه می‌اندازند، نه برای سهامداران خارجی و نه برای دولت جدید. کشاورزان زمین‌های بزرگ واگذارشده به شرکت‌های وابسته را تصرف می‌کنند و بذر می‌کارند برای مصرف همسایه، نه برای صادرات به بازارهایی که دلار آمریکایی یا یورو اروپایی تعیین می‌کند. در محله‌ها، مجمع‌های کوچک شکل می‌گیرد: تقسیم غذا، دارو، مراقبت از زخمی‌ها، بدون هیچ اعلامی از گرفتن قدرت. این عمل مستقیم، بدون نماینده، بدون ایدئولوژی از پیش نوشته، همان آنارشی واقعی است؛ نه به عنوان آرمان، بلکه به عنوان تنها راه بقا وقتی مرکز متلاشی شده. اما این شبکه‌ها شکننده‌اند، چون همزمان باقی‌مانده‌های رژیم پوست می‌اندازند: ژنرال‌های بازنشسته که حالا مردمی شده‌اند، مدیران نیمه‌دولتی که پیشنهاد بازسازی می‌دهند، ماموران سابق که با لباس عادی در خیابان‌ها می‌چرخند و به دنبال اولین اسلحه می‌گردند.
اگر این هماهنگی افقی گسترش نیابد، مکانیک خلا قدرت بی‌رحمانه وارد عمل می‌شود. گروه‌های کوچک مسلح (مردانی که دیروز سرباز ساده بودند یا نگهبان کارخانه) حالا با سلاح‌های انبارهای ارتش یا دلارهای پنهان، به نام امنیت محلی یا مقاومت مردمی عمل می‌کنند. نه از روی باور، بلکه چون خلا مثل گرداب هر کسی را که اولین تیر را شلیک کند به سمت مرکز می‌کشد. در این میان، درگیری‌های خارجی وارد فاز تازه‌ای می‌شود. آمریکا، که سال‌ها با تحریم‌های لایه‌به‌لایه اقتصاد را فلج کرده،با تهدید نظامی، جنگنده‌‌ها و بمب‌هایش مرزها را تحت فشار گذاشته، حالا کمک انسانی و بازسازی را پیشنهاد می‌کند: پول، مشاوران، رسانه‌های ماهواره‌ای. اما شرط‌هایش روشن است، خصوصی‌سازی منابع نفتی و کارخانه‌ها به شرکت‌های غربی، تشکیل دولت موقت با چهره‌هایی که قبلا در لابی‌های واشنگتن آموزش دیده‌اند، ایجاد پلیس جدید برای ثبات که دقیقا همان نظارت قدیمی را با زبان دموکراسی و حقوق بشر تکرار کند. از سوی دیگر، بقایای ساختار حاکم ایران با همان شبکه‌های نیابتی که در منطقه ساخته، ادعا می‌کنند تنها نیروی واقعی ضداستعماری هستند و با سلاح و ایدئولوژی قدیمی‌شان به میدان برمی‌گردند. هر دو قدرت، مرگ دیکتاتور را نه به عنوان فرصت آزادی، بلکه به عنوان میدان جنگ تازه می‌بینند: آمریکا برای تضمین جریان انرژی و بازارهای جدید، ایران برای حفظ نفوذ منطقه‌ای و جلوگیری از فروپاشی کامل. نتیجه؟ مذاکرات پشت‌پرده در پایتخت‌های خارجی، تقسیم منابع، و همزمان سرکوب هر شبکه افقی که بگوید ما نه به شما، نه به شما نیاز داریم.

در ماه‌های بعد، اگر عمل مستقیم مردم متوقف شود یا پراکنده بماند، چرخه قدیمی با لباس نو بازسازی می‌شود. نخست، گروه‌های مسلح به جنگ‌سالاران محلی تبدیل می‌شوند: یکی با پول آمریکایی و وعده بازسازی اقتصادی مسلح می‌شود، دیگری با سلاح‌های انبارهای قدیمی و شعارهای ناسیونالیستی یا مذهبی.

رسانه‌ها (چه شبکه‌های ماهواره‌ای غربی، چه کانال‌های داخلی باقی‌مانده)

هر صدای افقی را هرج‌ومرج یا تهدید خارجی می‌نامند. تصرف زمین توسط کشاورزان، گشودن زندان‌ها بدون دادگاه، قطع وابستگی به بانک مرکزی یا نهادهای مالی بین‌المللی، همه به عنوان بی‌ثباتی یا خیانت به مقاومت معرفی می‌شوند. آمریکا این‌ها را کمونیسم یا تهدید امنیتی می‌خواند تا توجیه کند چرا باید شرکت‌های خصوصی بیایند یا حتی نیروی نظامی مستقیم وارد شود. ساختار باقی‌مانده ایران آن را نفوذی دشمن می‌نامد تا بسیج کند و شبکه‌های نیابتی‌اش را فعال نگه دارد. در هر دو سناریو، مردم دوباره به صف‌های طولانی برمی‌گردند: این بار نه برای نان رژیم مرده، بلکه برای وعده‌های ثبات یکی از دو قدرت. زندان‌ها پر می‌شوند، اما با زندانیان جدید؛ کارخانه‌ها کار می‌کنند، اما سودشان به حساب‌های خارجی یا داخلی تازه می‌رود. دیکتاتوری جدید شکل می‌گیرد (لیبرال با قراردادهای نفتی یا اقتدارگرا با کنترل ایدئولوژیک) و زندگی دوباره به همان شبکه عصبی وابسته می‌شود که فقط مرکزش عوض شده.

تنها چیزی که این چرخه را می‌شکند، ادامه همان عمل افقی است، حتی زیر گلوله و فشار دوجانبه. کارگران تولید را برای مبادله مستقیم با محله‌های همسایه ادامه می‌دهند، کشاورزان بذر و آب را بدون واسطه تقسیم می‌کنند، مجمع‌های محلی مراقبت و دفاع را بدون ارتش یا پلیس سازمان می‌دهند. این ساختار نه برنامه‌ای ایدئولوژیک است و نه آرزوی دور؛ مکانیک بقای محض است وقتی فهمیده باشی که هیچ نجات‌دهنده‌ای (نه از درون رژیم، نه از آمریکا، نه از اپوزیسیون‌های آماده قدرت) وجود ندارد. هر راه‌حل که از بیرون یا از بالا بیاید، فقط فرمانروایی تازه است. اما این مسیر هزینه سنگین دارد: بسیاری خسته می‌شوند و به سمت اولین مرکزی که وعده امنیت و نان می‌دهد می‌روند؛ جنگ‌های نیابتی بین دو قدرت بر سر لاشه اقتصاد شعله می‌کشد و هزاران را پراکنده می‌کند. واقعیت بی‌پرده این است که بدون گسترش این هماهنگی بدون مرکز (نه فقط در شهرها، بلکه در روستاها، در مرزها، حتی در شبکه‌های منطقه‌ای که تحریم‌ها و نیابتی‌ها را دور می‌زنند) خلا همیشه پر خواهد شد. نه با آزادی، بلکه با شکل تازه‌ای از همان دستگاهی که زندگی را از قبل کنترل می‌کرد.

آنارشی در این نقطه نه انتخاب، بلکه تنها گزینه کسانی است که پذیرفته‌اند هیچ اربابی (قدیمی یا نو) حق ندارد وجودشان را اداره کند. فقط عمل مداوم، بدون اجازه، بدون تسلیم به هیچ قدرت درگیری.
در خلایی که پس از مرگ دیکتاتور ایجاد می‌شود، آنارشیست نه به دنبال پر کردن صندلی اوست و نه به دنبال نابودی ساختمان‌های حکومت؛ او به هر انسانی که حالا کمی کمتر می‌ترسد نگاه می‌کند و می‌گوید: همین لحظه، همین جایی که ایستاده‌ای، اختیار توست. دیگر نیازی نیست منتظر فرمان یا اجازه باشی. هر قانونی که تا دیروز تو را محدود می‌کرد، حالا فقط کاغذی است در دست مرده‌ای که دیگر حتی نمی‌تواند امضا کند. تاثیر واقعی مرگ دیکتاتور در این است که نشان می‌دهد هیچ قدرتی ذاتی ندارد؛ همه‌اش وابسته به اطاعت ماست. وقتی این اطاعت یک لحظه متوقف شود (نه از روی خشم، بلکه از روی آگاهی ساده که هیچ کس حق ندارد مرا اداره کند) آن‌گاه نه یک دیکتاتور مرده، بلکه کل ایده‌ی دیکتاتوری برای همیشه می‌میرد. این مرگ، دعوتی است به زندگی بدون ارباب؛ زندگی‌ای که در آن هر فرد، مسئول کامل وجود خویش است و هیچ بهانه‌ای برای واگذاری آن باقی نمی‌ماند.

اگر این کار را نکنیم/نکنند، فردا صبح دوباره بیدار می‌شوند و می‌بینند که دیکتاتوری جدید (شاید با لبخند، شاید با ماسک) روی همان صندلی نشسته است. و این بار، مردم خودشان به او رای داده‌اند/تکرار همان تاریکی…

زانیار