پاسخ شفاف و صریح از مردم عامه به مردم عامه: افق آنارشیستی، پیرامون مسائل جغرافیای ایران، در یک‌سال اخیر و آیندۀ این جغرافیا چه می‌گوید؟

(از زندگی علیه ایران تا ایرانِ علیه منطق حاکمیت)

blank

یک سال گذشته را نباید فقط به‌عنوان «بحران جمهوری اسلامی» خواند. این تعبیر تعبیر بی‌نهایت محافظه‌کارانه است.

آن‌چه از مرداد ۱۴۰۴ تا مرداد ۱۴۰۵ در این جغرافیا رخ داده، نه فقط بحران یک رژیم، بلکه آشکارشدن پوسیدگی تمام دستگاه‌هایی است که زندگی را به چیزی برای اداره‌شدن تبدیل کرده‌اند: دولت، ملت، سرمایه، خانوادۀ پدرسالار، ارتش، مرز، مالکیت، توسعه، پلیس، زندان، مرکز و نمایندگی سیاسی.

مسئله فقط این نیست که چه کسانی بر ایران حکومت می‌کنند. مسئله این است که چرا اصلاً باید چیزی به نام «ایران» همچون شخصیتی مقدس بالای سر میلیون‌ها انسان قرار گیرد و از آنان مطالبۀ اطاعت، مالیات، سربازی، مرگ، سکوت و فداکاری کند.

جمهوری اسلامی می‌گوید برای اسلام بمیر. سلطنت‌طلب می‌گوید برای ایران بمیر. ناسیونالیست جمهوری‌خواه می‌گوید برای تمامیت ارضی بمیر. چپ دولت‌گرا می‌گوید برای انقلاب و طبقه بمیر. سرمایه می‌گوید عمرت را بفروش تا زنده بمانی.
اما آنارشی می‌پرسد: چرا باید برای هیچ‌کدامتان بمیریم؟

ایران نه زندان آخوندها، بلکه زندان منطق حکومت است.
بزرگ‌ترین دروغ اپوزیسیون(؟) این است که جمهوری اسلامی را استثنایی هیولایی معرفی می‌کند که اگر حذف شود، گویا «سیاست عادی» آغاز خواهد شد.
اما جمهوری اسلامی موجودی بیرون از منطق سیاست عادی دولت نیست.
دقیقاً برعکس؛ جمهوری اسلامی نسخه‌ای عریان و تئوکراتیک از همان چیزی است که دولت در بنیاد خود انجام می‌دهد:
جمعیت را ثبت می‌کند. مرز می‌سازد. حق رفت‌وآمد را کنترل می‌کند. مالیات می‌گیرد. ارتش می‌سازد. زندان می‌سازد. قانون تعریف می‌کند. مالکیت را تضمین می‌کند. زبان رسمی تعیین می‌کند. مرکز را بر حاشیه مسلط می‌کند. بدن‌ها را طبقه‌بندی می‌کند و در نهایت برای خود حق کشتن قائل می‌شود.

تفاوت جمهوری اسلامی با دولت «متمدن غربی» نه در ماهیت، بلکه در درجه، تکنیک و میزان عریان‌بودن سلطه است. به همین دلیل شعار «ایران آزاد» به‌خودی‌خود هیچ معنای رهایی‌بخشی ندارد.
ایران آزاد برای چه کسی؟ آزاد از چه؟ و آزاد برای انجام چه کاری؟
اگر فردای جمهوری اسلامی دوباره یک دولت مرکزی قدرتمند، ارتش ملی، پلیس ملی، زندان ملی، سرمایه‌داران ملی، مرز مقدس و دستگاه امنیتی تازه داشته باشیم، چه چیزی واقعاً آزاد شده است؟ نام زندان؟ رنگ پرچم؟ عنوان زندانبان؟

از ماه‌های پایانی ۱۴۰۴، فشار اقتصادی دوباره به نقطه‌ی انفجار نزدیک شد. ریال طی سال ۱۴۰۴ بخش بزرگی از ارزش خود را از دست داد. تورم رسمی در آذر و دی به سطوح بالایی رسید و در روزهای آغازین بهمن ۱۴۰۴ نرخ بازار آزاد دلار حوالی یک‌ونیم میلیون ریال معامله می‌شد.
اعتراض‌هایی که در ۷ دی ۱۴۰۴ از بازار و فشار معیشتی آغاز شده بودند، به دانشگاه‌ها و شهرهای متعدد گسترش یافتند و به‌سرعت از خواسته‌های اقتصادی فراتر رفتند.
این لحظه مهم است.
دولت تا زمانی احساس امنیت می‌کند که مردم چیزی از دولت مطالبه کنند. دستمزد بیشتر. قیمت کمتر. وزیر بهتر. انتخابات آزادتر. یارانۀ بیشتر. قانون بهتر. اما لحظۀ خطرناک برای اقتدار زمانی آغاز می‌شود که سؤال عوض شود:
نه «دولت چه باید بکند؟»
بلکه:
چرا دولت باید دربارۀ زندگی ما تصمیم بگیرد؟
شورش دقیقاً از این تغییر پرسش آغاز می‌شود. شورش پیش از آن‌که خیابان باشد، شکستن یک باور است:
این باور که فرمان‌دادن بعضی انسان‌ها به بعضی دیگر امری طبیعی است.

سرکوب گستردۀ ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ دوباره چیزی را آشکار کرد که تمام دولت‌ها ترجیح می‌دهند پشت زبان قانون پنهان کنند:
قانون نهایتاً بر امکان اعمال زور تکیه دارد. پشت قاضی، زندانبان ایستاده است. پشت مالیات، مصادره. پشت مرز، سرباز. پشت «نظم عمومی»، پلیس و پشت حاکمیت، امکان کشتن.

گزارش‌های حقوق بشری از کشتار وسیع معترضان و رهگذران سخن گفتند. تا ۱ بهمن ۱۴۰۴ هزاران هزار مرگ مرتبط با اعتراضات گزارش و بخش جدی از آن‌ها راستی‌آزمایی شده بود.
اما شمار قربانیان، هر اندازه هولناک، نباید ما را از مسئله‌ی بنیادی‌تر غافل کند: دولت فقط انسان‌ها را نکشت. دولت بار دیگر اعلام کرد که خود را مالک نهایی فضا، بدن و زندگی می‌داند. وقتی حاکم می‌گوید «امنیت»، اغلب باید پرسید: امنیت چه کسی از چه کسی؟ امنیت حکومت از جامعه؟ امنیت مالکیت از گرسنگان؟ امنیت مردسالاری از زنان؟ امنیت مرکز از حاشیه؟ امنیت مرز از انسان‌هایی که اجازه نگرفته‌اند تا جابه‌جا شوند؟

در جریان سرکوب دی‌ماه ۱۴۰۴، اینترنت به یکی از میدان‌های اصلی اقتدار تبدیل شد. قطع گستردۀ ارتباطات نشان داد که اینترنت در ایران صرفاً فضایی آزاد نیست که دولت گاهی آن را مختل می‌کند.
خودِ زیرساخت بخشی از معماری حاکمیت است.
دولت امروز فقط ساختمان وزارتخانه و کلانتری نیست. دولت سیم‌کارت است. پایگاه داده است. دوربین است. سامانۀ تشخیص چهره است. شمارۀ ملی است. حساب بانکی است. پروندۀ اداری است. گیت مرزی است. وضعیت خدمت سربازی است. کدپستی است. آنتن تلفن همراه است. دولت مدرن انسان را فقط با باتوم کنترل نمی‌کند؛ او را قابل‌خواندن، قابل‌ردیابی، قابل‌شمردن و قابل‌طبقه‌بندی می‌کند. پس رهایی نمی‌تواند فقط تصرف ساختمان دولت باشد.‌ باید توان دولت برای تبدیل زندگی به دادۀ قابل‌مدیریت نیز زیر سؤال برود.

در سال ۱۴۰۴، هم‌زمان با آشکارترشدن نافرمانی زنان در برابر حجاب اجباری، حکومت در برخی نقاط ناچار شد سطحی از عقب‌نشینی عملی را تحمل کند؛ در همان حال سرکوب سیاسی، بازداشت و اعدام ادامه یافت.
این تضاد ظاهری نیست.
دولت می‌تواند چند سانتی‌متر مو را موقتاً تحمل کند، اگر همچنان اصل بنیادی پابرجا بماند:
این‌که بدن باید موضوع قانون‌گذاری باشد.
آنارکوفمینیسم باید حتی از بخش قابل توجهی از اپوزیسیون «زن، زندگی، آزادی» نیز عبور کند.
زن آزاد نمی‌شود تا مادر سربازان دولت آینده باشد. زن آزاد نمی‌شود تا تصویر تبلیغاتی «ایران مدرن» شود. کوییر آزاد نمی‌شود تا دولت جدید بتواند در رسانه‌های غربی مدال تحمل بگیرد.
آزادی بدن یعنی:
هیچ دولت، ملت، دین، خانواده، حزب، شوهر، پدر، انقلاب، اکثریت، امر انتزاعی یا اخلاقی مالک بدن نیست.
نه جمهوری اسلامی حق دارد حجاب تحمیل کند. نه جمهوری سکولار حق دارد جنسیت را تعریف کند. نه خانواده حق دارد رابطه را تحمیل کند. نه جامعه حق دارد میل را داوری کند. نه ملت حق دارد رحم زنان را کارخانۀ بازتولید جمعیت ملی بداند.

«بدن من، امر من» اگر تا پایان منطقی‌اش پیش برده شود، اساساً شعاری ضدحکومتی است. من سوخت آرمان‌های شما نیستم.
تقریباً تمام ایدئولوژی‌های سیاسی یک چیز از فرد می‌خواهند:
قربانی‌شدن.
دین می‌گوید خودت را برای خدا قربانی کن. ناسیونالیسم برای وطن. فاشیسم برای ملت. چپ دولت‌گرا برای تاریخ. لیبرالیسم برای اقتصاد. سرمایه برای رشد. خانواده برای آبرو. ارتش برای مرز. انقلاب برای پیروزی نهایی.

آنارکو-اگوییسم یک ناسزا به همۀ این بت‌هاست:
من ملک شما نیستم.
«ایران» اگر از من بخواهد بمیرم، شبحی است که می‌خواهد بدن واقعی مرا ببلعد. «ملت» اگر بخواهد زبانم را خاموش کند، دشمن من است. «انقلاب» اگر از من اطاعت بخواهد، دولت آینده‌ای است که هنوز یونیفرمش را نپوشیده. «طبقه» اگر فردیت مرا نابود کند، تبدیل به کلیسا شده است.
هیچ انتزاعی بر زندگی واقعی تقدم ندارد. نه خاک مقدس است. نه پرچم. نه خون. نه تاریخ. نه قوم. نه حزب. نه شهادت.
تنها زندگی‌های واقعی وجود دارند؛ انسان‌هایی که می‌توانند آزادانه با هم پیوند بسازند و آزادانه از پیوند خارج شوند.

در ۲۳ خرداد تا ۳ تیر ۱۴۰۴ جنگ به اصطلاح دوازده‌روزۀ میان حکومت‌های ایران و اسرائیل، منطقه را وارد مرحله‌ای تازه کرد.

پس از آن، جمهوری اسلامی بار دیگر «امنیت ملی» را به مجوزی برای تشدید سرکوب داخلی تبدیل کرد. طی ماه‌های بعد، ده‌ها هزار نفر بازداشت شدند و افغان‌ها، کوردها، بلوچ‌ها و اقلیت‌های دینی در معرض فشار امنیتی مضاعف قرار گرفتند.

اما پاسخ آنارشیستی نمی‌تواند در اردوگاه مقابل دولت ایران جا بگیرد.

دشمن دشمن ما الزاماً دوست ما نیست. بمب اسرائیلی آزادی حمل نمی‌کند. موشک آمریکایی فمینیسم نیست. ارتش هیچ دولتی برای آزادی مردمی که بر آنان بمب می‌ریزد نمی‌جنگد و جمهوری اسلامی نیز صرفاً چون دشمن واشنگتن است، «ضدامپریالیست» نمی‌شود. دولتی که کورد، بلوچ، زن، کارگر، کوییر، زندانی و مهاجر را سرکوب می‌کند، با چند شعار ضدآمریکایی ناگهان رهایی‌بخش نمی‌شود. آن «ضدامپریالیسمی» که برای مخالفت با آمریکا مجبور است جلاد محلی را تطهیر کند، چیزی جز ملی‌گرایی اردوگاهی با واژگان چپ نیست. هم‌زمان آن اپوزیسیونی که برای سقوط جمهوری اسلامی حاضر است تبدیل‌شدن شهرها به میدان بمباران را توجیه کند، آزادی‌خواه نیست. فقط ارباب خارجی دیگری انتخاب کرده است.

ما مجبور نیستیم میان دو ماشین مرگ یکی را انتخاب کنیم.

نه جمهوری اسلامی. نه اسرائیل. نه امپرالیسم دینی یا جغرافیایی. نه جنگ میان دولت‌ها بر روی بدن مردم.

با حملات گستردۀ آمریکا و اسرائیل در ۹ اسفند ۱۴۰۴، جنگ وارد مرحله‌ای تازه شد و علی خامنه‌ای کشته شد. پس از آن، در اسفند ۱۴۰۴، مجتبی خامنه‌ای در سازوکار جانشینی جمهوری اسلامی به رأس قدرت رسید؛ انتقالی که نقش سپاه در آن تعیین‌کننده بود.

تصویر تقریباً کاریکاتوری بود:
نظامی که مشروعیت بنیان‌گذاران خود را از نفی سلطنت می‌گرفت، قدرت را از پدر به پسر منتقل کرد.
اما پاسخ رادیکال به این مضحکه، بازگرداندن خاندان قبلی نیست.
خامنه‌ای پسر پاسخ خامنه‌ای پدر نیست اما پهلوی پسر هم پاسخ پهلوی پدر نیست. این خانواده یا آن خانواده اساساً ارتباطی با مسئله ندارد. خودِ تخت مسئله است. خودِ وجود سلسله‌مراتب و به تبع آن رأس. خودِ ساختاری که میلیون‌ها نفر را زیر یک مرکز فرمان جمع می‌کند. مشکل این نیست که چه کسی تاج دارد. مشکل تاج است. مشکل این نیست که چه کسی رهبر است. مشکل قائد/رهبر/لیدر/مدیر/مراد/پیشوا سیاسی به‌مثابۀ حق فرمان‌دادن است.

اپوزیسیون؟ دولت‌گرا مرتب می‌پرسد:
«چه کسی بعد از جمهوری اسلامی کشور را اداره خواهد کرد؟»

همین پرسش نشان می‌دهد هنوز هیچ چیز نفهمیده است.
چرا باید این جغرافیا توسط کسی اداره شود؟

چرا میلیون‌ها انسان باید منتظر باشند فرد، مجلس، حزب، شاه، رئیس‌جمهور یا دولت موقت دیگری برایشان تصمیم بگیرد؟
حتی اگر فردا ۸۰ درصد جمعیت خواهان پادشاه باشند، آن ۸۰ درصد چه حقی دارند برای ۲۰ درصد دیگر ارباب انتخاب کنند؟

رأی اکثریت جادو نیست.

صندوق رأی فرمان‌برداری را اخلاقی نمی‌کند.
اگر ده میلیون نفر رأی دهند که بدن من، زبان من یا شیوۀ زندگی من باید تابع قانون آنان باشد، تعداد رأی‌ها سلطه را به آزادی تبدیل نمی‌کند.

دموکراسی اگر فقط به معنای حق اکثریت برای حکومت باشد، هنوز حکومت است.

آنارشیسم حق فرد و جماعت را تا آن‌جا جدی می‌گیرد که حتی «مردم» را نیز نمی‌پرستد.

مردم هم اگر تبدیل به بت شوند، می‌توانند جلاد باشند.

یکی از مقدس‌ترین گاوهای سیاست ایرانی «تمامیت ارضی» است.
کافی است کسی از خودمختاری کوردستان، بلوچستان، خوزستان یا دیگر مناطق سخن بگوید تا از جمهوری اسلامی تا بخشی از سلطنت‌طلبان و جمهوری‌خواهان ناگهان در یک سنگر قرار گیرند:

«ایران تجزیه نشود!»

اما ایران متعلق به چه کسی است؟

چه کسی سند مالکیت بلوچستان را امضا کرده؟

چه کسی تصمیم گرفته کوردستان باید تا ابد بخشی از واحد سیاسی مشخصی باشد؟

چرا مرزی که ارتش‌ها، شاهان، قراردادها و جنگ‌ها ساخته‌اند باید مقدس‌تر از خواست مردمان بومی زندۀ آن مناطق باشد؟

«تمامیت ارضی» در زبان دولت یعنی:
این زمین مال ماست.
انسان‌های روی آن نیز باید تابع مرکز ما باشند.

پسااستعمارگرایی اگر جدی باشد، باید جسارت شکستن همین تقدس را داشته باشد.

نه برای ساختن پنج دولت‌ملت کوچک‌تر با پنج ارتش و پنج مرز تازه.

بلکه برای امکان شبکه‌هایی از خودگردانی، کنفدراسیون آزاد، جدایی‌های داوطلبانه و پیوندهای داوطلبانه. نه ایران یکپارچه به زور. نه کوردستان یکپارچه به زور. نه هیچ ملت مقدسی. نه هیچ مرز مقدسی.

هیچ خاکی حق مالکیت بر انسان ندارد.

یکی از عمیق‌ترین اشکال استعمار داخلی در ایران آن چیزی است که معمولاً حتی نام‌گذاری نمی‌شود. فارسی «زبان قومی» محسوب نمی‌شود؛ زبان «عادی» است. تهران «منطقه» نیست؛ مرکز است.فرهنگ مرکز «محلی» نیست؛ ملی است و دیگران تبدیل می‌شوند به «اقوام».

این همان ترفند کلاسیک قدرت است:
مرکز خودش را بی‌نام می‌کند تا طبیعی به نظر برسد.
آنارشیسم پسااستعماری باید حق تکثر زبان‌ها، تاریخ‌ها، جغرافیاها و شیوه‌های زندگی را به رسمیت بشناسد بدون آن‌که همه را دوباره زیر پرچم دولت‌های ملی کوچک‌تری زندانی کند.

هدف جایگزینی تهران با اربیل یا زاهدان به‌عنوان مرکز فرماندهی تازه نیست.
هدف نابودی امتیاز مرکز بودن است.

افغان «مهمان» نیست؛ هیچ‌کس برای زندگی‌کردن به اجازۀ دولت نیاز ندارد.
افغان‌های ساکن ایران بارها به نخستین قربانیان بحران امنیتی و اقتصادی تبدیل شده‌اند.
وقتی کار ارزان لازم است، مهاجر «نیروی کار» است. وقتی جامعه عصبانی است، تبدیل به «عامل بحران» می‌شود.
وقتی حکومت دنبال دشمن داخلی می‌گردد، افغان‌ها تبدیل به «اتباع مشکوک» می‌شوند.

اما آنارشیسم نمی‌تواند به عبارت‌هایی مانند «رفتار انسانی‌تر با مهاجران قانونی» رضایت بدهد.
خود مفهوم «انسان غیرقانونی» باید نابود شود.
چطور ممکن است انسانی صرفاً به‌دلیل عبور از خطی خیالی بر روی نقشه غیرقانونی شود؟
زمین پیش از پاسپورت وجود داشته. حرکت پیش از مرزبانی وجود داشته. زندگی پیش از دولت وجود داشته.
هیچ انسانی غیرقانونی نیست؛ این مرز که وجه مشخصی از خشونت قانونی‌شده است.

چپ سنتی در این جغرافیا هم هم‌چنان رهایی را با «قدرت کارگر» پیوند می‌زند. اما حتی کار را نیز نباید مقدس کرد. چرا باید ارزش انسان به میزان تولیدش سنجیده شود؟ چرا باید آرمان ما «شغل برای همه» باشد اگر شغل به معنای فروش بخش اعظم بیداری انسان به مالک یا سازمان باشد؟

مسئله فقط این نیست که سرمایه‌دار سهم زیادی برمی‌دارد. مسئله این است که تمام زندگی به ساعت کار، بهره‌وری، رزومه، درآمد و تولید تبدیل شده است. کارگر کارخانه استثمار می‌شود اما زن خانه‌دار هم. پرستار هم. معلم هم. پیک موتوری هم. مهاجر هم.
تن‌فروش هم و حتی بیکار هم یعنی حتی انسانی که صرفاً حاضر نیست تمام عمرش را برای «اقتصاد» بفروشد.

پساچپ باید جرئت کند بگوید:
ما فقط دستمزد بیشتر نمی‌خواهیم، زمان‌مان را می‌خواهیم پس بگیریم.

نمی‌خواهیم مدیر بهتری بر کارخانه داشته باشیم.
می‌خواهیم این پرسش را مطرح کنیم که چرا زندگی باید اساساً حول کارخانه، اداره، رقابت و تولید بی‌پایان سازمان یابد.

در آبان ۱۴۰۴، بحران آب تهران و بسیاری از نقاط کشور به مرحله‌ای رسید که حتی مقام‌های حکومتی از کوچ از مرکز؟ و سناریوهای عجیب سخن گفتند. سدها تخلیه شدند. چاه‌ها عمیق‌تر شدند. زمین نشست کرد. گرمای تابستان ۱۴۰۴ در برخی مناطق از ۵۰ درجه عبور کرد. برق قطع شد و دستگاه توسعه همچنان از «رشد» حرف زد. اما مسئله فقط مدیریت بد آب نیست.

مسئله خود مفهوم «منبع» طبیعی است.

وقتی تمدنی کوه را «ذخیرۀ معدنی» می‌بیند، رود را «منبع آب»، جنگل را «چوب»، حیوان را «پروتئین» و انسان را «سرمایۀ انسانی»، ویرانی اتفاقی اصلاً نیست. کاملاً منطقی است.

دولت و سرمایه اختلاف بنیادی بر سر این ندارند.
هر دو جهان را موجودی انبارگونه می‌خواهند که باید اندازه‌گیری، استخراج، قیمت‌گذاری و اداره شود.

آنارشیسم سبز می‌گوید: رودخانه کالا نیست. کوه انبار نیست. زمین کارخانه نیست. حیوان ماشین پروتئین نیست و انسان واحد تولید ناخالص داخلی نیست.
بحران محیط‌زیستی ایران با «وزیر سبزتر» حل نمی‌شود.
باید تمدنی که رشد بی‌پایان را در سیاره‌ای محدود ممکن تصور می‌کند مورد حمله قرار گیرد.

در سال ۱۴۰۴، شمار اعدام‌ها بار دیگر افزایش یافت. اعدام؛ از لحظاتی که دولت حقیقت خود را اعتراف می‌کند. بعد از اعتراضات دی و سپس جنگ اسفند ۱۴۰۴ نیز اتهام‌های امنیتی، محاکمه‌های شتاب‌زده و بازداشت‌های وسیع ادامه پیدا کردند.

تا اوایل اردیبهشت ۱۴۰۵ نیز گزارش‌های متعددی از هزاران هزاران بازداشت امنیتی و اعدام‌های مرتبط با پرونده‌های سیاسی منتشر شده بود.

اما مخالفت آنارشیستی با اعدام فقط این نیست که «جمهوری اسلامی آدم‌های بی‌گناه را اعدام می‌کند». حتی اگر فرد محکوم مرتکب جنایتی هولناک شده باشد، دولت نباید صاحب زندگی باشد.

اعدام لحظه‌ای است که دولت تمام زبان حقوقی خود را کنار می‌زند و می‌گوید:
من تعیین می‌کنم چه کسی حق نفس‌کشیدن دارد.
دولت در چوبۀ‌دار خالص‌ترین شکل خود را نشان می‌دهد. خودش «بحران» است و بعد افراد متأثر از بحران را «قربانی» می‌کند.

اپوزیسیون؟ لیبرال اغلب از «استقلال قوه قضائیه» سخن می‌گوید.
اما آنارشیسم باید سؤال خطرناک‌تری مطرح کند:
چرا جامعه اساساً زندان را طبیعی فرض کرده است؟
آیا پاسخ به خشونت باید حبس انسان در اتاق‌های بتنی برای سال‌ها باشد؟
آیا دولت آینده، فقط چون بر فرض محال زندانبانانش شکنجه نمی‌کنند، حق دارد آزادی فرد را مصادره کند؟

همان پرسش‌هایی که دربارۀ اعدام مطرح می‌شود دربارۀ زندان نیز باقی است:
چه کسی/کسانی و چگونه به چه نهادی و چرا حق داده که سال‌های زندگی دیگری را تصاحب کند؟

هدف نمی‌تواند فقط زندان انسانی‌تر باشد.

افق رادیکال باید به سوی جامعه‌ای حرکت کند که مجازات، انتقام و حذف را با اشکال ترمیمی، مراقبتی و غیرمتمرکز مواجهه با آسیب جایگزین کند.

چپ ایرانی هم همچنان هنوز گرفتار بیماری تاریخی «رهبری» است.
هر فعالیت و شورشی که آغاز می‌شود، عده‌ای فوری می‌پرسند:
رهبری‌اش کیست؟ چه برنامه‌‌ای دارند؟
همچنان تشنۀ ستاد و سخنگویند و می‌خواهند ببینند چه کسی قدرت را تحویل خواهد گرفت.

این پرسش‌ها نه نشانۀ بلوغ سیاسی، بلکه نشانۀ ناتوانی از تصورِ خرده‌سیاست‌های بدونِ فرمانده‌اند.

چپ دولتی جامعه را مادۀ خامی می‌داند که باید توسط روشنفکر سازمان یابد.
اما پساچپ می‌گوید:
ما نیازی به چوپان انقلابی نداریم. سازمان‌یافتگی لازم است؛ اما سازمان نباید به موجودیتی مستقل و بالاتر از اعضایش تبدیل شود: مجمع. شورا. کمون. تعاونی. شبکۀ همیاری. شبکه‌های فمینیستی. اجتماعات محلی. پیوندهای افقی. همه و همه می‌توانند خودسازمان‌یافته باشند بی‌آنکه کمیتۀ مرکزی شکل بگیرد.

خودسازماندهی بدون فرمانده. هماهنگی بدون حاکم. همبستگی بدون اطاعت. چیزی خارج از طبیعت انسان نیست.

آنارشیسم را عمداً به «عاشقان خشونت» تقلیل داده‌اند، زیرا تصور شورش به‌مثابۀ امتناع عمومی از فرمان‌برداری برای قدرت خطرناک‌تر از هر کلیشه‌ای است.

شورش پیش از هر چیز یعنی:
رئیس، رئیس من نیست فقط چون مالک شرکت است. پدر مالک کودک نیست. شوهر مالک زن نیست. پلیس صاحب خیابان نیست. معلم صاحب دانش‌آموز نیست. مرزبان صاحب حرکت انسان نیست. روحانی صاحب اخلاق نیست. قاضی صاحب سال‌های زندگی نیست. دولت صاحب جامعه نیست و انقلابی حرفه‌ای نیز صاحب انقلاب نیست.

شورش یعنی بیرون‌آمدن از نقش‌هایی که قدرت برایمان نوشته است: کارگر مطیع. زن مطیع. شهروند مطیع. فرزند مطیع. دانش‌آموز مطیع.
سرباز مطیع. رأی‌دهنده‌. فرد مطیع.
شورش یعنی گفتنِ این که این نقش را بازی نمی‌کنم.

پس پس از جمهوری اسلامی چه کسی حکومت کند؟
هیچ‌کس.
پرسش را همین‌جا متوقف کنید.
«چه کسی باید بعداً حکومت کند؟» همان پرسشی است که ما را دوباره به نقطۀ آغاز می‌رساند.
شاه؟ رئیس‌جمهور؟ مجلس مؤسسان؟ دولت موقت؟جبهۀ ملی؟ ائتلاف سکولار؟ حزب کارگران؟ شورای انقلاب؟
اگر همهٔ این گزینه‌ها در نهایت دستگاهی بسازند که حق نهایی فرمان‌دادن دارد، اختلافشان بر سر مدیریت سلطه است.

افق آنارشیستی نقشۀ یک دولت ایده‌آل نیست. شبکه‌ای از خودگردانی‌هاست. اجتماعات داوطلبانه‌ای که می‌توانند به هم بپیوندند و جدا شوند. محله‌هایی که دربارۀ زندگی خود تصمیم می‌گیرند.
محیط‌های کار خودگردان. انجمن‌های داوطلبانه. اشتراک منابع. شبکه‌های مراقبت. فدراسیون‌های آزاد. تصمیم‌گیری‌های مستقیم.

و مهم‌تر از همه:
خودسازماندهی‌هایی که نتوانند خود را به قدرتی دائمی و جدا از مردم تبدیل کنند.

در این افق حتی «انقلاب» هم مقدس نیست. رادیکال‌بودن یعنی حتی انقلاب را نیز بت نکنیم. اگر انقلاب از «فرد» بخواهد ساکت شود چون «شرایط حساس است»، همان دولت در حال تولد است.
اگر انقلاب زندان موقت بسازد، پلیس موقت بسازد، سانسور موقت ایجاد کند و اطاعت موقت بخواهد، تاریخ بارها نشان داده «موقت» چقدر سریع دائمی می‌شود.

هیچ انقلاب آینده‌ای حق ندارد بگوید:
«فعلاً آزادی را کنار بگذارید تا بعداً آزاد شوید.»

آزادی‌ای که باید تا فردای پیروزی به تعویق بیفتد، معمولاً هرگز نمی‌آید.

شاید رادیکال‌ترین موضع امروز همین باشد:
ما فقط جمهوری اسلامی را نمی‌خواهیم سرنگون‌شده ببینیم. ما می‌خواهیم منطقی که جمهوری اسلامی را ممکن می‌کند از مشروعیت بیفتد: اطاعت. رهبری. مرکز. پدرسالاری. مرز. ملت. مالکیت انباشتی. پلیس. زندان. ارتش. کار اجباری. توسعۀ استخراجی و این ایده که بعضی انسان‌ها حق دارند زندگی دیگران را اداره کنند.

در برابر اپوزیسیونی؟ که مرتب وعده می‌دهد که ایران را «دوباره قدرتمند» کند. آنارشیست‌هذ ایران قدرتمند نمی‌خواهند. انسان‌هایی آزاد می‌خواهند.
قدرت دولت تقریباً همیشه به معنای افزایش قدرت دستگاه بر زندگی است: ارتش قدرتمندتر. پلیس کارآمدتر. اقتصاد رقابتی‌تر. مرز کنترل‌شده‌تر. سرمایۀ بزرگ‌تر. دولت دیجیتال‌تر. دستگاه اطلاعاتی پیشرفته‌تر.
چرا باید این را آزادی بنامیم؟

ما ایرانی نمی‌خواهیم که قدرت منطقه‌ای باشد.
ما جغرافیایی می‌خواهیم که انسان‌هایش مجبور نباشند برای رقابت دولت‌ها بمیرند.

اگر «ایران» نام رابطه‌های زندۀ میان مردم، زبان‌ها، خاطره‌ها، غذاها، کوه‌ها، رودها، دوستی‌ها و تاریخ‌های متکثر باشد، نیازی به ارتش برای حفظ‌شدن ندارد.

اما اگر ایران نهادی است که برای بقای خود سربازگیری می‌کند، زندان می‌سازد، مرز می‌بندد و از مردم خون می‌خواهد، آن ایران چیزی نیست که باید نجات داده شود.

هیچ نقشه‌ای ارزش خون یک انسان را ندارد.
هیچ پرچمی ارزش زندانی‌شدن یک زن را ندارد.
هیچ تمامیت ارضی‌ای ارزش سرکوب یک اجتماع را ندارد.
هیچ رشد اقتصادی‌ای ارزش خشک‌شدن یک رود را ندارد.
هیچ امنیتی ارزش تبدیل جامعه به پادگان را ندارد.

مسئله، تصرف قدرت نیست.
شاید تراژدی بیشتر انقلاب‌ها این بوده که درست در لحظۀ شکست حاکم قدیمی، آرزوی حاکم‌شدن انقلابیون آغاز شده است.
کاخ را می‌گیرند. وزارتخانه را می‌گیرند. رادیو را می‌گیرند. ارتش را «مردمی» می‌کنند.
پلیس را «انقلابی» می‌کنند. زندان را برای «ضدانقلاب» نگه می‌دارند و کمی بعد می‌فهمیم فقط لباس نگهبان عوض شده است.
آنارشی می‌خواهد چرخه را در همان نقطه قطع کند.
نه تسخیر دستگاه بلکه بی‌مصرف‌کردن دستگاه. نه دولت کارگری. نه دولت ملی. نه دولت سکولار. نه دولت فمینیستی. نه دولت سبز.
هیچ دولت رهایی‌بخشی وجود ندارد، چون فرمان‌روایی و رهایی دو جهت مخالف‌اند.
نه شاه، نه رهبر، نه رئیس‌جمهور، نه پیشاهنگ.
یک سال گذشته بار دیگر نشان داد که زندگی در ایران میان چند پروژه برای مالکیت آینده تقسیم شده است.
جمهوری اسلامی می‌گوید آینده متعلق به نظام است.
سلطنت‌طلب می‌گوید متعلق به ملت و پادشاه.
جمهوری‌خواه می‌گوید متعلق به دولت قانون.
قدرت‌های خارجی می‌گویند متعلق به موازنۀ امنیتی منطقه.
سرمایه می‌گوید متعلق به بازار آینده.
چپ دولت‌گرا می‌گوید متعلق به انقلاب آینده و پاسخ به گمان ما باید این باشد:
آینده ملک و دارای هیچ‌کس نیست.
نه خامنه‌ای. نه پهلوی. نه رئیس‌جمهور منتخب. نه فرمانده. نه سرمایه‌دار. نه حزب. نه ملت. نه تاریخ.

زندگی غنیمت هیچ پروژه‌ای نیست.
زن بدنش را پس می‌گیرد. کارگر زمانش را. کودک آینده‌اش را. کوییر میلش را. مهاجر حرکتش را. زندانی زندگی‌اش را. کورد و بلوچ و عرب و ترک و دیگر اتنیک‌ها حق خودسامانی‌شان را. زمین آبش را. حیوان زندگی‌اش را و فرد خودش را.
نه برای ساختن ایران بزرگ‌تر.
نه برای ایران قدرتمندتر. نه برای پرچم زیباتر. نه برای دولت مدرن‌تر بلکه برای چیزی خطرناک‌تر از هر انقلاب دولتی:
زندگی‌ای که دیگر ارباب نمی‌خواهد.

اگر شبحی در ایران مرداد ۱۴۰۵ پرسه می‌زند، شبح یک دولت تازه نیست.
شبح امکان انسان‌هایی است که فهمیده‌اند برای زندگی‌کردن لازم نیست کسی بر آنان حکومت کند.
انسان‌هایی که حاضر نیستند برای خدا، شاه، رهبر، وطن، بازار، حزب، امنیت، تمامیت ارضی یا آیندۀ باشکوه قربانی شوند.
انسان‌هایی که به‌جای انتخاب زندانبان بعدی می‌پرسند چرا اصلاً زندان وجود دارد.
به‌جای انتخاب فرمانروا می‌پرسند چرا فرمان‌روایی وجود دارد.
به‌جای تصرف حاکمیت فهمیده‌اند که چه منطق خشونت سیستماتیک در پس آن است و این شاید رادیکال‌ترین امکان زمانه باشد:
نه اصلاح قدرت. نه تصرف قدرت. نه انتقال قدرت بلکه پایان‌دادن به مناسباتی که قدرتِ جدا از زندگی را تولید می‌کنند.
نه دولت بهتر. نه شاه بهتر. نه رهبر بهتر. نه مرز بهتر. نه زندان بهتر. نه سرمایه‌داری بهتر.
هیچ اربابی. هیچ رعیتی. هیچ زندگی‌ای در مالکیت دیگری.

گندم
مرداد ۱۴۰۵