وقتی گرسنگی و مالکیت، هر دو طبیعی جلوه می‌کنند

(بوی خون و نان)

blank
گاه ساعت‌ها می‌نشینم و به گذشته فکر می‌کنم. نه به گذشته‌ی خودم، به گذشته‌ی این خاک. به این که اینجا هرگز، حتی برای یک نسل، زن‌ها و دخترها آن آرامش بی‌قید و شرط را نداشته‌اند. آرامشی که مال خودت باشد، نه عطای پدر، نه سهم شوهر، نه اجازه‌ی برادر. همین‌طور کودکان. کودکانی که مفهوم آسودگی را فقط از فاصله‌ی دور و از تصویر زندگی دیگران دیده‌اند. و من به این فکر میکنم که چطور همه‌چیز از یک نقطه آغاز می‌شود: از پسرکی که هنوز خودش طعم ترس را کامل نچشیده، اما یادش داده‌اند که صاحب چیزی هست. صاحب یک جنسیت دیگر.
به او از همان کودکی می‌گویند تو بالاتری، تو قیمی، تو نگهبانی. زن نه یک انسان با انتهای بسته‌ی سرنوشت خودش، که یک زمین است برای تو. زمینی که باید شخم بزنی، حصار بکشی، محصول برداشت کنی و هر وقت خواستی آیش بگذاری. به او یاد نداده‌اند که حضور یک زن یعنی یک خود تمام عیار دیگر، با هرج‌ومرج درونی خودش، با میل‌های بی‌انتها، با خشم و سکوت و فریادهای خفه‌شده.
نه، آموخته که زن را تصاحب کند، مثل یک کالا که قیمتش با باکرگی بالا می‌رود، با زاییدن پسربچه تثبیت می‌شود، و با پختن نان هر روز مستهلک می‌گردد. مرد از پنج‌سالگی می‌بیند که مادرش چطور برای او لقمه میگیرد اما خودش آخر از همه می‌نشیند. می‌بیند که خواهر کوچکترش را دعوا میکنند اگر حرف بزند و او را تشویق میکنند اگر حرف بزند. او بزرگ می‌شود و این سلسله مراتب را نه به چشم ظلم، که به چشم نظم طبیعی جهان می‌بیند. و وقتی به بلوغ می‌رسد، به او یک تفنگ خیالی می‌دهند، یا یک کتاب مقدس با تفسیری که انگار برای قفل زدن بر بدن زن نوشته شده، یا یک قانون عرفی که زن را نصف یک مرد می‌ارزد. این مردان محصول کارخانه‌ی عظیم مالکیت‌اند. مالکیت بر رحم، بر پاها، بر زبان، بر نگاه، بر حق بیرون رفتن از در خانه. و نفرین ماجرا اینجاست که خودشان قربانیان همان ماشین‌اند؛ قربانیانی که جلاد شده‌اند، بی‌آنکه روزی از آنها پرسیده باشند: آیا این زنجیر را به دست خودت هم میبندی؟ و جالب اینکه در این سرزمین، این مالکیت مقدس است. هم زمینی است، هم آسمانی.
قانون دولتی می‌گوید زن محجور است، قانون قبیله می‌گوید زن ناموس است، قانون مسجد می‌گوید زن عورت است. هر سه از یک دهان بیرون می‌آید: زن مال توست، مراقب باش دزدیده نشود. گویی هویت زن یک تکه پول نقد است در جیب مرد.
و من فکر میکنم به دخترکان افغانستان. به دخترکی در غور، که نه سالش است و شکمش را برای یک بز و یک گونی آرد فروخته‌اند. به دختری در هلمند، که اولین خون قاعدگی‌اش را می‌بیند و می‌داند یعنی تمام شد. یعنی از امروز باید از میان حیاط ندود، بلند نخندد، بیرون نرود، برای خودش خیال نداشته باشد. به دختری در کابل زیر سلطه‌ی رژیمی که زن را از ویترین زندگی پاک کرده، انگار لکه‌ی ننگی روی پیشانی شهر باشد. زن شده‌ای در این جغرافیا یعنی سوژه‌ی تحت تملک؛ یعنی هر لحظه ممکن است برادرت، شوهرت، پدرت، پسرعمویت، طالب سر کوچه، حاکم ولایت، یا حتی غریبه‌ای که خودش را صاحب شرع می‌داند، به خاطر (بیغیرتی) تصمیمی درباره‌ی بودنت بگیرد. زنده بمانی یا نه، درس بخوانی یا نه، نفس بکشی یا نه.
بعد میرسی به کودکانی که در فقر و درد و رنج بزرگ می‌شوند. کودکانی که با مفهوم کودکی بیگانه‌اند. کودکی برایشان کفش کهنه است که از پای برادر مرده به ارث میرسد. کار در خشت‌پزی، کول بار، گدایی سر چهارراه. شکم‌های بادکرده از سوتغذیه، ذهن‌های خالی‌شده از هر تصوری درباره‌ی فردا. این کودکان نه‌تنها آزادی فردی را نمی‌فهمند، که حق گرسنه نبودن را هم نمی‌فهمند. و آنها را هم در همان کارخانه مالکیت قالب میزنند. پسران می‌آموزند که مالک زن آینده‌اند، دختران می‌آموزند که خودشان ملک آینده‌ی یک مردند. این چرخه در سرما و گرسنگی و بی‌خبری محض تکثیر می‌شود، بی‌هیچ وقفه‌ای.
من این‌ها را نگاه می‌کنم و چیزی که در سینه‌ام می‌جوشد ترحم نیست، خشم است. خشم از همه‌ی نهادهایی که این وضعیت را طبیعی جلوه می‌دهند؛ خانواده به‌عنوان اولین سلول زندان، دین به‌ مثابه‌ی مهر تقدیس این زندان، دولت به عنوان پلیس این سلول‌ها، عرف به‌عنوان نرده‌های نامرئی که نمی‌گذارد حتی فکر فرار کنی.
آنارشیسم برای من همینجاست: در نفی این مالکیت. در فهمیدن اینکه تا وقتی ساختاری وجود داشته باشد که انسانی را مال انسان دیگر تعریف کند، هیچ آزادی‌ای معنا ندارد. آزادی بدون قید و بند شخصی که تو میگویی، چیزی نیست که دولت یا طالب یا روشنفکر اعطا کند. باید اساس این معامله را شکست. تا وقتی یک دختر مجبور باشد برای بیرون رفتن از خانه از پدرش اجازه بگیرد، تا زمانی که یک زن برای سقط جنین شکم خودش محتاج امضای شوهر باشد، تا لحظه‌ای که یک پسر با کتک تربیت شود که تو صاحب خواهرت هستی، هیچ سرزمینی آزاد نیست.
این سرزمین، هرقدر هم که پرچم عوض کند، هرقدر که امیر و رئیس و وزیر بیاورد و ببرد، تا وقتی سلول بنیادینش یعنی خانواده‌ی پدرسالار و اقتصاد غیررسمی زن فروشی دست نخورده بماند، همین خواهد ماند.
من این درد را نه به عنوان شعار، که به عنوان یک زجری واقعی می‌کشم. زجری که شب‌ها خواب را از چشمم می‌گیرد، نه برای خودم، که برای میلیون‌ها تنی که در این جغرافیا بی‌اجازه نفس می‌کشند. زجری که می‌داند این سلسله مراتب لعنتی، از کف کلبه‌ی گلی تا ارگ ریاست جمهوری، همه به هم وصل‌اند. و میدانم که راه رهایی نه از آن بالا که از همین کف شروع میشود؛ وقتی زنی نه بگوید و تمام هستی تلقین شده‌اش بر سرش آوار شود. وقتی کودکی آنقدر سیر باشد که بتواند فکر کند. اما این (وقتی‌ها) در این خاک، به قدری دورند که فکر کردن به آنها خودش نوعی زجر مضاعف است. ما در سرزمینی زندگی میکنیم که هر صبح بیدار می‌شویم و می‌بینیم مالکیت بر انسان، نه یک استثنا، که اصل بنیادین بقاست. و این همان چیزی است که هیچ شعار آماده‌ای نمی‌تواند بیانش کند. فقط می‌شود نشست، مثل من، و به گذشته و آینده‌ای که هر دو بوی خون و نان می‌دهند، فکر کرد…
زانیار